<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570</id><updated>2011-08-24T23:12:44.244+04:30</updated><title type='text'>صورتک</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>190</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-114157186797341894</id><published>2006-03-05T18:22:00.000+03:30</published><updated>2006-03-05T18:47:49.496+03:30</updated><title type='text'>در آستانه 8 مارس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;وبلاگم هنوز روي هواست، من هم ديگه حوصله انتظار ندارم و شايد واقعا برگردم همين جا.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;براي 8 مارس هم اگه خدا و مدير مسئول  و سردبير و دبير سرويس بخوان و  فمنيسيم مطالب مون زياد تو چشم نياد قراره  دو صفحه ويژه زنان در بياريم. البته پيشنهاد من يك ويژه نامه بود ولي از قرار معلوم فعلا امكانش نيست و بايد به همين دو صفحه دل خوش كنيم. فردا هم صفحه زنان نداريم. چراش را هم نمي‌تونم بگم. چون كمي عصباني‌ام. كمي مريض احوال و به مقدار زيادي قاتي پاتي  و پدرم هميشه بهم مي‌گه وقتي حالت خوب نيست، جلوي زبونت را بگير كه پشيموني به بار مي‌ياره. فكر كنم بهترين كاري كه الان مي‌تونم بكنم اينه كه مثل بچه آدم برم و مطالبي را كه بايد فردا تحويل بدم بنويسم. اما اينقدر ذهنم هزارجا است كه واقعا نمي‌تونم متمركز كنم خودم را  و به گمونم امشب را تا خود صبح بيدارم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فقط اين غر كوچك را بزنم و برم: با اينكه پدر من ارتشي هست و "معروفه كه ارتش چرا نداره"ولي در خانه ما هميشه سيستم مشورت و اقناع حاكمه و واقعا حرف زور و دلم مي‌خواد. چون من مي‌گم نداريم. مادرم گاهي كه نمي‌تونه خواسته‌هاي من را با سيستم خودش مطابقت بده و از پس زبون من برنمي‌ياد ميگه : "چون من دوست ندارم" ولي هيچ وقت بر اساس اين حرف‌ها عمل نمي‌كنيم.  و براي همينه كه واقعا كار كردن در هر سيستم غير دموكراتيك و غير اقناعي برام سخته. خيلي خيلي خيلي سخت. مي‌دونم كه گاهي بايد تحمل كرد. مي دونم كه بعضي مسئوليت‌ها موجب مي‌شه كه يك جاهايي كوتاه بياييم. مي‌دونم كه هميشه همه چي به دلخواه ما نيست و نميشه هم كه باشه. اما برام سخته كسي در جواب من،  بگه چون من دوست دارم يا ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خب حالا كه غرم را هم زدم و برم و مطالبم را بنويسم كه سردبر عزيز فردا كله‌ام را نكنه. اما برمي‌گردم. به محض اينكه نصف كارم  را تموم كنم برمي‌گردم و بي خيال همه چي درباره 8 مارس مي‌نويسم  و برنامه‌هامون و اينكه چه نقشه ها ريختيم براي اين روز.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پي‌نوشت: راستي ممكنه آدرس وبلاگ من را عوض كنيد. البته اگه بهش لينك دادين. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-114157186797341894?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/114157186797341894/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=114157186797341894' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/114157186797341894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/114157186797341894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2006/03/8.html' title='در آستانه 8 مارس'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-114141413797369303</id><published>2006-03-03T19:24:00.000+03:30</published><updated>2006-03-03T22:58:58.056+03:30</updated><title type='text'>اسباب كشي مجازي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://sooratak.com/"&gt;صورتكم &lt;/a&gt;كار نمي كند، دو روز است. از طرف شركتي كه هاست را از آنجا گرفته ام ايميل زده اند كه به خاطر تحريم آمريكا و اين حرفها سايت هايي كه پشتيباني‌شان مي‌كرده اند از كار افتاده و خيلي زود همه چيز درست مي‌شود. اما حقيقتش اينه كه من ديگه اونجا را دوست ندارم. براي اينكه هيچ چي ازش سرم نميشه و اصولا از اينكه نتونم گليم خودم را از آب بيرون بكشم و منتظر كمك بقيه باشم، متنفرم و براي همينه كه برمي‌گردم به همين بلاگ اسپات عزيز خودم كه با وجود اجاره اي بودنش، هم مطمئن تره و هم به چم و خمش واردم و با اين قالب خوشگلي كه با كمك سايكو براش طراحي كردم، كلي آبرومند و دوست داشتني شده.&lt;br /&gt;شايد پشيمان بشم. نمي‌دونم. براي من هيچ قطعيتي در اين دنيا وجود نداره.&lt;br /&gt;شايد هم دردم اصلا اين نباشه. شايد بايد دوباره دفترچه كاغذي‌ام را راه بياندازم. اين روزها گرفتار تضادها و كشمكش‌هاي زيادي‌ام كه نميشه اينجا نوشتشون. براي اينكه پاي آدم‌هاي واقعي در كاره و پاي درگيري‌هاي من با خودم كه نوشتنشون اينجا خيلي بي‌پروايي مي‌خواد و البته ضرورتي هم نداره.&lt;br /&gt;شايد همين امشب شروع كنم و در دفتر قشنگي كه پروين اردلان عزيزم بهم هديه داده بنويسم. از وقتي كه گرفتمش هنوز چيزي توش ننوشتم از بس كه شيك و با كلاسه. اما دفتر براي نوشتنه ديگه. بايد بنويسم. با خودكار و روي كاغذ و براي خودم. بايد بنويسم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-114141413797369303?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/114141413797369303/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=114141413797369303' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/114141413797369303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/114141413797369303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2006/03/blog-post_114141413797369303.html' title='اسباب كشي مجازي'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-114140052533254821</id><published>2006-03-03T19:10:00.000+03:30</published><updated>2006-03-05T19:45:25.580+03:30</updated><title type='text'>اينجا زندان است. بند زنان زندان اوين</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;اين هم گزارش من و سولماز شريف است از بند زنان زندان اوين در روزنامه اعتماد ملي&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;جايي شبيه خودش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;زني كه فرستاده رئيس زندان بود مي دويد و من و افسر نگهبان با قدم هاي تند پشت سرش بوديم. وارد كه شدم اول يك سالن كوچك مربع شكل بود با ميزي براي مسئول بند در گوشه‌اش و درست روبروي ميز راهرويي باريك كه در يك طرفش سلول‌هاي زندان بود. زندان زنان.&lt;br /&gt;خود زنداني ها مي‌گويند اين بند را كمتركسي ديده است. خبرنگاران و مسئولان را معمولا به ديدن بندي مي برند كه تازه بازسازي شده و مخصوص محكومين مالي و زنداني هايي كه در كارگاه ها و كلاس‌هاي فرهنگي شركت مي كنند است.&lt;br /&gt;من هم از سر اتفاق به آنجا رفتم.در انتهاي بازديد از بند زنان زندان اوين، مدير بند با افتخار از تحولات ايجاد شده مي‌گفت و البته تاكيد داشت كه بندهاي قبلي هم آنقدر فرق نمي كنند و فقط "در" دارند و من كه مي‌خواستم آن روي ديگر اوين را هم بيبينم اصرار به ديدن سالن‌هاي بازسازي نشده و به قول معروف "در دار" داشتم و بالاخره در برابر اصرار من و اينكه فقط مي‌خواهم تغييرات را درك كنم، مدير داخلي اوين و مدير بند زنان اجازه دادند، بروم و زود برگردم. مدير بند زنان تاكيد كرد كه خيلي دير شده و ديگر وقتي براي حرف زدن با زنداني‌ها نيست و من قول دادم كه زود برگردم.&lt;br /&gt;بعد از چند دقيقه‌اي كه او در گوش افسر نگهبان زندان چيزهايي گفت، من به همراه افسر نگهبان ديگر، پشت سر مامور مدير كه دوان دوان مي‌رفت راهي شدم و يك دقيقه بعد از ورود او پس از گذشتن از راهروهاي پيچ در پيچ اوين، داخل بند به قول خودم "در دار" شدم.&lt;br /&gt;بندي كه آماده بازديد نبود، زندانيانش چادر سركرده جلوي تخت هايشان ننشسته بودند،دود سيگارهمه بند را در مه غليظي فرو برده بود و راهرو كوچك و سلول‌هايش پر از زناني بود كه جرم بيشتران مواد و منكرات بود.&lt;br /&gt;بندي كه ديوارهايش رنگ نشده بود. شلوغ بود و پر از همهمه‌اي كه ترسناك مي‌نمود.پنجره‌هايش انگار كوچك‌تر بودند، سلول‌هايش درهاي آهني داشت و زندانيانش به آرامي و مطيعي سالن قبلي نبودند.&lt;br /&gt;وقتي از شلوغي آنجا براي "عباسعلي خامي‌زداه" رئيس زندان اوين گفتم،او تاكيد داشت، كه آن بند ازنظر جمعيت و مساحت كاملا هم اندازه همان بندهاي بازسازي شده است. اما براي من كه كمتر از 5 دقيقه آن بند را ديدم، فضاي آنجا كاملا متفاوت با سالن بازسازي شده بود. فضا آنقدر سنگين بود كه من جلوي همان سلول اول ميخكوب شده بودم و پايم جلو نمي‌رفت و وقتي افسر نگهبان زندان دستم را گرفت و گفت:" بيا برويم، از دود سيگارشان خفه مي شويم." هيچ نگفتم و ازبند خارج شدم.&lt;br /&gt;آن جا شبيه همان زنداني بود كه هميشه وصفش را شنيده بودم.&lt;br /&gt;مهوش شيخ‌الاسلامي، كارگرداني كه در جريان ساخت دو فيلم مربوط به زنان زنداني رابطه صميمانه‌اي با آنها داشته از قول آنها مي‌گويد:"بندي كه بازديد‌ها معمولا از آنجا است با بندي كه محكومين به سرقت و قتل و مسائل ناموسي را دارد از زمين تا آسمان فرق دارد.بند خلافكاران بسيار شلوغ و كثيف است و زندانيان ياغي براي ساير زنداني‌ها مشكلات زيادي درست مي‌كنند.در آن بند زنداني‌ها داراي مشكلات روحي و رواني وحشتناكي هستند و روزانه چند قرص مصرف مي‌كنند كودكانشان با آنها در سلول‌ها هستند ومواد مخدر به وفور در بين‌‌شان رد و بدل مي‌شود."&lt;br /&gt;در بخش سانسور شده فيلم"ماده 61" ساخته مهوش شيخ‌الاسلامي نيز زني مي‌گويد: "زن‌هاي درشت هيكل با تيپ‌هاي مردانه در سلول‌ها هستند كه دو يا سه زن دارند. اين زن‌ها با تيغ مي‌آيند بالاي سر طعمه‌هايشان و آنها را تهديد به تيغ زدن مي‌كنند تا همراهشان بيايند و تن به خواسته‌هايشان بدهند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلول‌هايي كه در ندارند&lt;br /&gt;اين البته همه بند زنان زندان اوين نبود.در چند ساعتي كه مهمان اوين بوديم، رئيس زندان اوين پس از آن كه بخش هاي مختلف اوين از بيمارستان مجهز 4 طبقه و هنرستان و كلاس‌هاي آرايشگري و قالي‌بافي و كامپيوتر و كتابخانه و مهدكودك زندان را نشان‌مان داد، ما را به سالني راهنمايي كرد كه در سلول‌هاي بدون درش هيچ زنداني نبود. سالني كه تعميراتش تازه به پايان رسيده و يكي از دو سالن بازسازي شده بند زنان اوين است.&lt;br /&gt;در اين سالن و سالن كناري‌اش كه 110 زنداني زن را خود جاي داده است، هر سلول 21 تا30 تخت دارد، همه سلولها اوپن است،درهاي آهني برداشته شده‌اند و جايشان را سردرهاي هلالي شكل گچبري شده‌اي گرفته اند.&lt;br /&gt;رنگ سلول‌ها آبي كمرنگ بود و‌ ديوارهاي راهرو‌ها كرم روشن.نيمه پائين ديوارهاي موزاييك شده بود‌ . كف راهروها سراميك و كف سلول‌ها موكت طوسي بود كه بعضي سلول‌ها قاليچه‌اي هم روي آن انداخته بودند.هر تخت يك پتو داشت و ملحفه هايي نو از پارچه‌هايي گلدار كه چين‌هايش از گوشه تخت آويزان بود. هر سلول يك تلويزيون داشت و هر چند سلول يك يخچال. دستشويي‌ها و حمام هم تميز و مجهز بودند با كف‌هاي سراميك شده و همه اينها يعني اينكه فضاي زندان تغيير كرده و حداقل در اوين آن سلولهاي تنگ و تاريك و نمور جاي خود را به اين سيستمي كه از بسياري از خوابگاه‌هاي دانشجويي هم تميزتر و مجهزتر است داده‌اند.&lt;br /&gt;بند زنان اوين مجموعا شش سالن دارد با ظرفيت 660 زنداني كه در حال حاضر فقط 320 نفر در آن محبوس هستند. به گفته مسئولان زندان، در حال حاضر دو سالن در حال بازسازي است. دو سالن بازسازي شده و به شكل اپن درآمده كه يكي هنوز خالي است و ديگري 110 زنداني را در خود جاي داده و دو سالن ديگر هريك با 110 زنداني، هنوز به سبك قديم‌اند. با همان تصوري كه ما از زندان داريم. چيزي شبيه همان كه برايمان گفته‌اند و در فيلم زندان زنان ديده‌ايم.&lt;br /&gt;اين سالن را وقتي كه رئيس زندان اوين اتمام بازديد را اعلام كرد و گفت: "فكر مي‌كنم همين قدر براي اينكه واقعيت را بفهميد كافي است." ديدم. رئيس به همراه همكارم به بخش اداري زندان رفت و من براي ديدن كبري رحمان‌پور،(عروسي كه در يك شرايط سخت مادرشوهرش را كشته است و فعالان زن اعتقاد دارند بايد شرايط او تخفيف مجازاتش در نظر گرفته شود.) در بند زنان ماندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تبعيض جنسيتي همه جا هست، حتي در زندان&lt;br /&gt;در پرس و جويي كه از زندانيان آزاد شده داشتيم،بازرسي‌هاي بدني در بدو ورود به زندان از اصلي‌ترين گلايه‌هاي زندانيان زن است. چنانكه محبوبه عباسقلي زاده، فعال حوزه زنان كه سال گذشته چند ماهي را در اوين بوده است، مي‌گويد:"مردان نيز مراحل بازرسي دارند اما اين صدمه‌اي به جسم آنها وارد نمي‌كند، اما بازرسي غير بهداشتي و غير اصولي و معاينات غير فني زنان بدون در نظر گرفتن شرايط فيزيكي آنان باعث ايجاد مشكلات رحمي فراوان شده است و البته اين مورد جدا از مساله عدم رعايت بهداشت در سلول‌ها و بند است."&lt;br /&gt;وقتي با ماماي درمانگاه اوين گلايه زنداني‌ها از اين موضوع را درميان مي‌گذاريم، مي‌گويد: "باور كنيد ما همه اصول بهداشتي را رعايت مي‌كنيم وهر بار پس از معاينه "اسپكولوم" (دستگاه معاينه رحم) را ضدعفوني مي‌كنيم و اخيرا هم براي اينكه اين ضدعفوني براي زنداني‌ها قبل درك نبود و فكر مي‌كردند با دستگاهي كه قبلا استفاده شده، معاينه مي‌شوند از اسپكولوم يكبار مصرف استفاده مي‌كنيم." وقتي مي‌گوييم منظورمان معاينات در بدو ورود است، مي‌نشيند و همدلانه برايمان توضيح مي‌دهد: "در بدو دستگيري كه قرار است زنداني به زندان ارجاع داده شود، نيروهاي حراستي موظف هستند آنها را بازرسي كنند. مواردي بوده كه زنان بزهكار مواد مخدر را در رحم خود جاسازي كرده بودند به خاطر همين بازرسي بدني كامل و دقيق انجام مي‌شود واز آنجا كه نيروهاي حراستي از اصول فني و بهداشتي مطلع نبودند، مواردي پيش آمده بود."&lt;br /&gt;خانم دكتر با اشاره به شكايت زنان زنداني از اين كه بعضا در هنگام بازرسي، ماموران دستكش‌هايشان را عوض نمي‌كنند، گفت:"بخش مامايي كلاس‌هاي آموزشي را براي يادآوري اصول بهداشتي بازرسي‌هاي بدني براي حراستي‌ها ترتيب داده است، اما به هر حال هيچ زني از اين بازرسي‌ها خوشش نمي‌آيد و از سوي ديگر ذهنيت بد زنداني به مجموعه باعث مي شود،همه چيز را با نگاه آلوده و عدم اطمينان ببيند."&lt;br /&gt;مي‌پرسم نمي‌شود كسي از بهداري اين بازرسي‌ها را انجام دهد تا زنان كمتر اذيت شوند؟ مي‌گويد:"ما اين پيشنهاد را داده‌ايم.ولي هنوز توجهي نشده، از طرف ديگر براي كاركنان بهداري هم بودن در محيط بازرسي و در كنار حراستي‌ها سخت است."&lt;br /&gt;ماماي زندان اوين بيماري‌هاي زنانگي و به خصوص بيماري‌هاي عفوني را عمده‌ترين مشكل بهداشتي زنان زنداني مي‌داند و مي‌گويد:" بيشتر اين‌ها مشكلات منكراتي داشته‌اند و طبيعي است كه دچار انواع عفونت‌ها باشند."&lt;br /&gt;وقتي هم درباره چگونگي توزيع لباس زير و نوار بهداشتي بين زندانيان سوال مي‌كنم ومي‌گويم يكي از شكايت‌ها از كمبود اين‌ها است، مرا به ماموران داخل بند ارجاع مي‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اعتياد+جرم منكراتي=ايدز&lt;br /&gt;مسئولان اوين مي‌گويند بيشترين جرائم زنان زنداني ارتباط نامشروع و مواد مخدر است.براي همين است كه در درمانگاه اوين يك كلينيك مثلثي راه‌اندازي شده، كلينيكي كه معتادان در بدو ورود در آنجا سم زدايي مي‌شوند و براي تزريقي‌ها داروي جايگزين تزريق مي كنند.&lt;br /&gt;مي پرسم سرنگ هم به زندان‌هاي معتاد مي‌دهيد؟ جواب منفي است. دوباره مي‌پرسم پس معتاد‌ها در بند با چه تزريق مي‌كنند؟ رئيس زندان مي‌گويد: " گفتم كه اينجا تركشان مي‌دهيم، زندان است خانم نمي‌شود كه سرنگ بهشان بدهيم." و هيچ پاسخي به اين سوال كه ترك اعتياد پروسه دارد و يك روزه ممكن نيست داده نمي شود. اين در حالي است كه بر اساس پژوهشي که مرکز آموزش و پرورش سازمان زندان ها انجام داده است، 75 درصد از افرادي که مورد مصاحبه قرارگرفته اند و يا به سوالات پاسخ داده اند وجود مصرف مواد در بند مواد زندان‌هاي زنان را تاييد کردند .&lt;br /&gt;داده‌هاي همين پژوهش نشان مي‌دهد: حدود 13 درصد تخمين زده اند موادمخدر تزريق مي‌شود، آنها شايع ترين ماده تزريقي را ترياک مي‌دانند و بيشتر از سرنگ مستعمل استفاده مي کنند تا پمپ دست ساز . قيمت سرنگ حدود 500 تومان تخمين زده شده که از بهداري سرقت مي‌شود و تا زماني‌که بتوان از آن استفاده کرد، به طور مشترک تزريق انجام مي‌شود . از وسايل تميز کننده هم براي محل تزريق و سرنگ استفاده نمي شود.&lt;br /&gt;بالا بودن جرائم منكراتي و اعتياد و در دسترس نبودن سرنگ بهداشتي و رواج الگوي تزريق در بين زنان اوين اولين چيزي را كه به ذهنم متبادر مي‌كند "ايدز" است. از مسئول بهداري درباره ايدز مي‌پرسم، جواب مي‌دهد: در حال حاضر هيچ بيمار مبتلا به ايدزي در بند زنان زندان اوين وجود ندارد و فقط 4 نفر HIV مثبت دارند.&lt;br /&gt;_آزمايش تشخيص HIV مثبت از زندانيان گرفته مي‌شود؟&lt;br /&gt;_ آزمايش ايدز يكي از آزمايش‌هايي است كه در صورت تمايل زندانيان در بدو ورود از آنها گرفته مي‌شود و البته هيچ اجباري در اين زمينه وجود ندارد.&lt;br /&gt;_اگر زنداني مبتلا به HIV مثبت بيماري‌اش را پنهان كند، چه؟&lt;br /&gt;_ به زندانيان راه‌هاي پيشگيري از ابتلا به ايدز آموزش داده مي‌شود و آنها به دادن آزمايش تشويق مي‌شوند. ولي ما بيشتر از اين نمي‌توانيم كاري بكنيم. آزمايش اجباري بر اساس دستور سازمان جهاني بهداشت ممنوع است.&lt;br /&gt;بند زنان، فقط در اوين نيست&lt;br /&gt;با همه اينها آنچه ما ديديم، فقط برشي از زندان اوين، مشهورترين و مجهزترين زندان كشور است و اين تبعيض جنسيتي چنانچه خبرنگاران روايت كرده اند، در بند زنان زندان‌هاي شهرستان‌ها نمود بيشتري دارد.&lt;br /&gt;فريده غائب خبرنگار سايت كانون زنان ايراني، در بازديدي كه از زندان سنندج داشته آنجا را اينگونه توصيف مي‌كند:"يك سالن بزرگ، تيره و تاريك 50 متري، با ده تخت سه طبقه که روي هم 30 جاي خواب را تشكيل مي دهد، ديوارهاي سالن بلند و به رنگ سبز تيره است. هيچ پنجره اي ندارد جز يك نورگير كوچك شايد يك متر در يك متر كه در وسط سقف تاريك سالن خود نمايي مي‌كند.در كنار سالن بزرگ بند زنان اتاقي شايد 12 متري به جوانان اختصاص دارد. روي درش با حروف چاپي بزرگ نوشته شده" بند جوانان" و چهار- پنج دختر 13تا 18 ساله در اين اتاق نگهداري مي شوند و سعي مي شود با بزرگسالان مراوده اي نداشته باشند."&lt;br /&gt;به نوشته او:"تبعيض در زندان سنندج به شديدترين وجه ديده مي‌شد. رئيس زندان در امكانات و شرايط بين زندانيان مرد و زن به شدت تبعيض قائل مي‌شد. زندانيان زن حتي حق اصلاح هم نداشتند. زنداني بود كه مثلا پنج شش سال در زندان بود و حتي حق نداشت صورتش را تميز كند و يك حالت بسيار افسرده داشتند. از جمله ديگر تفاوت ها زندانيان زن حق پروژه نداشتند. پروژه به اين صورت بود كه زنداني بتواند بعد از مدتي در خارج از زندان كار كند و بتواند خانواده اش را هم ببيند كه اين براي مردان بود. چيزهايي مانند كارگاه، سوادآموزي و غيره كه گفته مي شد، همه به صورت فرماليته بود. . فضاي سبز مطلقا در اين زندان نبود. يك حياط سيماني 50 متري داشت، هيچ درخت و سبزه اي نبود و تنها يك گوشه سيمان كنده شده بود و يك خانم زنداني زماني در آن يك پرتقال كاشته بود ويك بوته كوچك درآمده بود كه زندانيان چقدر اين بوته را دوست داشتند."&lt;br /&gt;ترانه بني‌يعقوب، خبرنگار همان سايت نيز كه به تازگي از بند زنان زندان گلستان ديدن كرده است، از تفاوت بين هواخوري مردان و زنان گله دارد:"زنان زنداني به دليل حضور مردان هرگز اجازه حضور در حياط وسيع زندان را ندارد. آنها در بند ويژه خود محوطه كوچكي براي هوا خوري در اختيار دارند. محوطه اي كوچك و موزاييك شده بدون كوچكترين گل و گياه."&lt;br /&gt;در مشهد نيز چنانكه خبرگزاري ايسنا نوشته است: "دختران بزهكار زير 18 سال همگي در يك اتاق و در بندي از زندان زنان مشهد نگهداري مي‌شوند و با وجود اين كه كانون اصلاح و تربيت مجهزي براي پسران بزهكار زير 18 سال و آن هم به صورت طبقه بندي‌شده براي رده‌هاي سني مختلف وجود دارد، چنين مكاني براي دختران بزهكار وجود ندارد." (ايسنا27/8/84)&lt;br /&gt;به خدا قسم اين ادعا ها صحت ندارد&lt;br /&gt;وقتي با "سهراب سليماني"رئيس محل اداره زندان‌هاي استان تهران،از تبعيضاتي گفتيم كه در زندان هم زنان به خاطر جنسيت‌شان بايد تحمل كنند، سليماني گفت:"به خدا قسم اين‌طور نيست خانم. مطلقا اين ادعاها صحت ندارد. شما مي‌توانيد بياييد و از نزديك شاهد امكانات بند نسوان زندان اوين باشيد."&lt;br /&gt;"مرتضي الوندي"، رئيس اداره پژوهش سازمان‌ زندان‌هاي كشور نيز موارد مطرح شده مبني بر تبعيض جنسيتي در زندان را حقيقت محض ندانست، اما احتمال وقوع تخلفاتي را نيز در بعضي از زندان‌ها رد نكرد و اظهار داشت:"از لحاظ آمارهاي موجود در اداره‌ ما، خانم‌هاي زنداني بهترين وضعيت را دارند. هم از لحاظ سرانه فضاي فيزيكي و هم از لحاظ جسمي."&lt;br /&gt;وقتي‌هم كه با مسئولان اوين از پنهانكاري‌هايي كه در هنگام بازديد انجام مي شود گفتيم،سليماني مجددا به خدا قسم خورد كه اين‌طور نيست:" براي ما هيچ فرقي نمي‌كند بازديدكننده يك خبرنگار باشد يا از سازمان ملل يا هر كس ديگر. ضمن آنكه در بازديد‌هاي رسمي تنها از 48 ساعت قبل از بازديد‌ها ما مطلع مي‌شويم. در عرض 48 ساعت چه بازسازي مي‌توان انجام داد؟ ما اوين را در سال 81 بازسازي كرديم و از آن زمان وضعيت زندان از زمين تا آسمان فرق كرده است. يعني اگر كسي در اين چند سال زندان را نديده باشد نمي‌تواند باور كند كه اينجا همان‌جايي است كه قبلا ديده است."&lt;br /&gt;زناني كه به عنوان زنداني و نه بازديد كننده در اوين بوده‌اند، اما اين موضوع را از زاويه ديگري نگاه مي‌كنند و منظورشان از بازسازي فقط ساختمان‌هاي اوپن و بدون در نيست. به عنوان نمونه يكي از آنها كه بعد از آزادي با بند زنان در ارتباط بوده، از قول زنداني‌ها مي‌گويد : " در زمان بازديد خانم آرتورك گزارشگر ويژه سازمان ملل در زمينه خشونت عليه زنان، بخش كودكان كه با بند زنان ادغام است را كاملا تخليه كرده بودند." و زنداني ديگري از حال وهواي بندهاي بازسازي نشده‌اي كه هيچ وقت درش بر روي بازديد كنندگان باز نمي‌شود، گفتني‌ها دارد. اين‌ها البته چيزي نيست كه بشود به راحتي اثباتشان يا حتي باورشان كرد. در تمام مدتي كه از زندان اوين بازديد مي‌كرديم، رئيس زندان اوين قدم به قدم همراهمان بود و گاهي مدير داخلي زندان نيز همراهي‌اش مي‌كرد. در داخل بند زنان هم، مدير بند و چند افسر نگهبان به اين گروه اضافه شدند. زنداني‌ها هم در هنگام بازديدهايي كه با حضور مسئولان زندان انجام مي‌شود، يا هيچ نمي‌گويند و يا فقط تشكر مي‌كنند و تنها شايد بتوان اميد داشت همانگونه كه رئيس اداره پژوهش سازمان زندان‌هاي كشور گفته: بازگو كردن اين موارد موجبات پيگيري مسئولان را فراهم كند و مثمر ثمر واقع شود. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-114140052533254821?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/114140052533254821/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=114140052533254821' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/114140052533254821'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/114140052533254821'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2006/03/blog-post_03.html' title='اينجا زندان است. بند زنان زندان اوين'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111934679070870852</id><published>2005-06-21T14:05:00.000+04:30</published><updated>2005-06-23T16:46:15.330+04:30</updated><title type='text'>صورتك دات كام شد</title><content type='html'>صورتك را از اين به بعد در&lt;a href="http://www.sooratak.com"&gt; اينجا&lt;/a&gt; بخوانيد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111934679070870852?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111934679070870852/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111934679070870852' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111934679070870852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111934679070870852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/06/blog-post_21.html' title='صورتك دات كام شد'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111924984534117246</id><published>2005-06-20T11:10:00.000+04:30</published><updated>2006-03-03T19:26:10.603+03:30</updated><title type='text'>توقيف ها شروع شد</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اقبال، آفتاب يزد و اعتماد توقيف شدند. دليل توقيف هم كاملا مشخص است، &lt;a href="http://mag.gooya.com/president84/archives/031422.php"&gt;انتشار نامه كروبي به رهبر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;متن اين نامه را درنسخه اينترنتي &lt;a href="http://eqbal.ir/political/othernews/last/84330105346.php"&gt;روزنامه اقبال &lt;/a&gt;امروزهم مي‌توانيد ببينيد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خبر را از يك منبع موثق شنيدم، اين هم مصاحبه مديرمسئول اقبال با &lt;a href="http://www.irna.ir/fa/news/view/menu-273/8403300128094839.htm"&gt;ايرنا&lt;/a&gt;. البته ايسنا هنوز چيزي ننوشته و ايرنا هم در صفحه اولش خبر را نگذاشته. روزهاي بد را پيش بيني مي‌كردم ولي فكر نمي‌كردم تحملشان اينقدر كم باشد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;________________&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از قرار معلوم توسعه و مردمسالاري هم توقيف شده‌اند. كسي خبري موثقي دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111924984534117246?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111924984534117246/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111924984534117246' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111924984534117246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111924984534117246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/06/blog-post_20.html' title='توقيف ها شروع شد'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111917496663808148</id><published>2005-06-19T13:59:00.000+04:30</published><updated>2005-06-19T14:33:02.396+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خسته ام و سخت احساس تنهايي مي‌كنم. اي كاش كسي بود كه سر بر شانه‌اش مي‌گذاشتم وهيچ نمي‌گفتم، دلم فقط سكوت مي‌خواهد و كسي كه سكوتم را بفهمد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111917496663808148?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111917496663808148/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111917496663808148' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111917496663808148'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111917496663808148'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/06/blog-post_19.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111909378971068221</id><published>2005-06-18T15:01:00.000+04:30</published><updated>2006-03-03T19:31:51.980+03:30</updated><title type='text'>اين هم از انتخابات</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ف&lt;/span&gt;&lt;a href="http://farsnews.com/NewsVm.asp?ID=161110"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;رمانداري تهران برتري احمدي نژاد در انتخابات را تاييد كرد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در تهران از 2 ميليون و دويست هزار راي شمارش شده، محمود احمدي‌نژاد با 32 درصد اول و اكبر هاشمي رفسنجاني با 24 درصد در رتبه دوم قرار دارند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در اصفهان هم احمدي نژاد 49 درصد آرا را آورده است و هاشمي 13 درصد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;البته اينها اخبار فارس است و شمارش شوراي نگهبان و بر اساس امار &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-542959"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;وزارت كشور&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; هاشمي اول است، كروبي دوم و احمدي نژاد سوم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;همه خبرها بد و نااميد كننده است.بيشتر از اينكه براي راي نياوردن معين ناراحت باشم بريا راي اوردن احمدي نژاد ناراحتم و بيشتر از ناراحتي گيجم. هر چند وسط اين همه خبر مزخرف خبر خوب هم پيدا مي شه. &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/NewsVm.asp?ID=161069"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;شوراي نگهبان طرح سقط درماني را تصويب كرد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; البته با حذف شرط حرج طفل و با در نظر گرفتن حرج مادردر كشور ما همين هم خوب است، آن هم در اين روزها&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از صبح پاي كامپيوتر بودم و لحظه به لحظه سايت هاي خبري را رصد مي كردم. حالا هم سرم دارد گيج مي رود. با بچه ها مي رويم گوشه خلوتي در اين شهر شلوغ پيدا كنيم و كمي حرف بزنيم. شايد كمي از حجم اين سردرگمي و نااميدي كم شود. فردا روز ديگري است و هرچه كه بشود ما بايد بايستيم استوارتر از هميشه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;____________&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اين هم تير خلاص&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://sharifnews.ir/?6847"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;پایان شمارش آرا:احمدی‌نژاد، اول ـ هاشمی، دوم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111909378971068221?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111909378971068221/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111909378971068221' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111909378971068221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111909378971068221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/06/blog-post_111909378971068221.html' title='اين هم از انتخابات'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111907574625111753</id><published>2005-06-18T10:34:00.000+04:30</published><updated>2005-06-18T13:51:08.276+04:30</updated><title type='text'>ما فقط خودمان را مي بينيم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما چشمانمان را بسته‌ايم، جز آدم‌هاي اطرافمان و آرمان‌هاي خودمان چيز ديگري نمي بينيم. ما نمي‌فهميم كه يعني چه احمدي ن‍ژاد اين همه راي بياورد. نمي‌فهميم يعني چه كه اين‌همه ملت به كروبي راي بدهند. در اتاق ما همه گيج‌اند. اين روزهاي آخر چقدر اميدوار شده بوديم به اينكه مردم تحريم را شكسته اند و مي خواهند به معين راي بدهند. اما ايران فقط تهران نيست. هر چند در تهران هم بنا به &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/NewsVm.asp?ID=160939"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش فارس احمدي نژاد در صدر قرار دارد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;. ‌ ان وقت شكوري راد در ستاد معين نشسته و مي‌گويد &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.rooydadnews.com/"&gt;معين راي اول را در كشور دارد&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;(2)تهراني ها به احمدي ن‍ژاد راي دادند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به گزارش باشگاه &lt;a href="http://www.yjconline.com/Yjc_News.aspx?Id=15741"&gt;خبرنگاران جوان &lt;/a&gt;به نقل از فرمانداري تهران احمدي نژاد با 755/423 راي، 24/32 درصد اول است، رفسنجاني با 634/335 راي، 54/25 درصد دوم است و معين با 547/214 راي، 23/16 درصد سوم&lt;br /&gt;در استانهايي چون اصفهان و قم هم آراي كسب شده توسط احمدي نژاد حدود سه برابر آراي هاشمي رفسنجاني است.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=196606"&gt;خبرگزاري مهر &lt;/a&gt;هم به نقل از يك منبع آگاه در وزارت كشور اعلام كرده: از میزان حدود 26 میلیون رای شمارش شده در سراسر کشور ، تاکنون هاشمی در صدر است و احمدی نژاد شهردار تهران با فاصله کمی از وی در جایگاه دوم ایستاده است.همین گزارش حاکیست این آرا از سراسر کشور است و در حوزه های پرجمعیت تهران و کرج نیز مطابق آخرین نتیجه شمارش آرا احمدی نژاد در رتبه اول و هاشمی در مکان دوم ایستاده است. در خوزستان آرای مهدی کروبی به تنهایی حدود نیمی از 1 میلیون 400 هزار رای را تشکیل داده است.در استانهای سیستان و بلوچستان و همچنین کردستان هاشمی و معین در صدر نتایج قرار گرفته اند. بوشهریها نیز به صورت یکپارچه و نسبتا بالایی کروبی را به عنوان اولین نفر برگزیده اند.&lt;br /&gt;اين نتايج هنوز به تاييد رسمي وزارت كشور نرسيده.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;اوضاع خبري افتضاح است. ايرنا و ايلنا و سايت وزارت كشور كه از صبح بالا نمي ايند. ايسنا هم چند دقيقه اي است از كار افتاده. فعلا تنها منابع خبري كه به روز هستند و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.mehrnews.com/"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مهر &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;فارس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; هستند و باشگاه خبرنگاران جوان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;(1)آخرين نتايج شمارش آراء&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بر اساس آخرين آمار كه توسط شرق اعلام شده:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از مجموع ۲۴ مليون راى اعلام شده توسط شوراى نگهبان &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هاشمى رفسنجانى ۴.۴۵۸.۲۶۸&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;احمدى نژاد ۴.۱۷۱.۶۰۹&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كروبى ۳.۷۲۶.۶۹۰&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;معين ۳.۲۷۶.۲۳۳&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و بر اساس اعلام ستاد انتخابات كشور از ۱۹.۷۰۸.۴۲۴ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هاشمى ۴.۲۸۹.۹۷۳&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كروبى ۴.۰۸۶.۷۰۹&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;احمدى نژاد ۳.۴۴۹.۶۹۷&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;معين۲.۸۴۶.۲۱۶قاليباف ۲.۷۳۶.۴۳۲لاريجانى ۱.۱۶۵.۳۷۹مهر عليزاده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هيچ كدام از خبرگزاري‌ها آن لاين نيستند آخرين خبرها مال ساعت 10:25 دقيقه شرق است كه آن هم مال همان اخبار ساعت 8 صبح &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;است، آيا راي شهرهاي بزرگ تكاني به نتايج مي دهد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc0000;"&gt;احمدي ن‍ژاد مطمئن از راهيابي به دور دوم ،قرار &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/NewsVm.asp?ID=160965"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc0000;"&gt;جلسه مطبوعاتي‌اش&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; را هم گذاشته است&lt;/span&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111907574625111753?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111907574625111753/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111907574625111753' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111907574625111753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111907574625111753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/06/blog-post_18.html' title='ما فقط خودمان را مي بينيم'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111891684637448381</id><published>2005-06-16T14:39:00.000+04:30</published><updated>2005-06-16T14:59:17.210+04:30</updated><title type='text'>راي من روزنه‌اي كوچك به سوي دموكراسي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فردا روز انتخابات است. اين چند وقته كارم شده بود كه بخوانم، بشنوم، سوال كنم و بحث كنم تا براي راي دادن يا راي ندادن به نتيجه برسم.&lt;br /&gt;در اين روزها بين راي دادن و راي ندادن بارها رفتم و آمدم و هنوز هم دلائل منطقي براي راي ندادن دارم. اما راي مي دهم براي اينكه مي دانم دموكراسي يك پروسه است، كه فقط و فقط در يك حركت تدريجي و آرام محقق مي شود.براي اينكه نمي‌دانم اگر راي ندهم چه چشم‌اندازي در برابرم خواهد بود و هيچ يك از آنهايي كه از راي ندادن مي گفتند نتوانستند من را قانع كنند كه با راي ندادنم فرصت بيشتري براي تلاش و حركت خواهم داشت.&lt;br /&gt;من فردا به پاي صندوق راي مي‌روم. نام مصطفي معين را بر روي برگه مي نويسم و در صندوق مي اندازم.&lt;br /&gt;من به معين راي مي دهم براي اينكه فكر مي كنم با آمدن معين روزنه‌اي كه براي تلاش ما باز شده است، مسدود نمي‌شود.&lt;br /&gt;من به معين راي مي دهم براي اينكه در ميان كانديدهاي موجود او تنها كسي است كه از حقوق بشر، برابري، آزادي، حقوق زنان و دموكراسي مي‌گويد و من خودم را مجاب كرده‌ام كه حرف‌هايش را باور كنم چون چاره ديگري ندارم.&lt;br /&gt;اينقدر ساده لوح نيستم كه همه اين وعده‌ها را باور كنم و اينقدر هم تجربه دارم كه بدانم هيچ رئيس جمهوري نمي تواند در كوتاه مدت اين وعده‌ها را عملي كند، اما به معين راي مي دهم براي اينكه اميدوارم در زمان رياست جمهوري او فضايي براي تلاش جهت تحقق اين آرمان‌ها داشته باشم.&lt;br /&gt;من به معين راي مي دهم براي اينكه نمي خواهم توسعه و پيشرفت را با نيروي اقتدار و لابي‌هاي پشت پرده به دست آوريم، چرا كه معتقدم اين شيوه حركت حتي اگر در كوتاه مدت ما را به سمت جلو حركت دهد، براي حركت بلند مدت ما مضر خواهد بود.&lt;br /&gt;من به معين راي مي دهم چون معين نه يك فرد كه يك تيم است و كار حزبي و گروهي (هرچند آن حزب مورد تاييد من نباشد) گامي به جلو است.&lt;br /&gt;مي‌دانم كه معين رئيس جمهوري قدرتمندي نخواهد بود، مي دانم آنان كه در برابر خاتمي ايستادند در برابر معين نيز ساكت نخواهند نشست، مي دانم كه روزهاي سختي را در پيش خواهيم داشت. اما نمي خواهم كه به خفقان و اقتدار راي دهم. نمي خواهم كه به دروغ و فريبكاري راي دهم.&lt;br /&gt;اين تحليل برخي از طرفداران هاشمي را هم كه مي گويند دوران او دريچه اي به توسعه بود و عصر كيان و پيام امروز و آدينه و ... را هم قبول ندارم، چرا كه اعتقاد دارم راه دموكراسي از ميان عامه مردم مي‌گذرد و باز كردن دريچه‌هايي كوچك براي روشنفكران و نخبگان دردي را دوا نمي‌كند.&lt;br /&gt;اما در دلم نه شور و شوقي است و نه اميدي به آينده. آنچه مي‌دانم اين است كه روزهاي سختي را در پيش رو داريم. روزهايي كه بايد چشمانمان باز باشد و گوش‌هايمان هوشيار .&lt;br /&gt;من به معين راي مي دهم اما ديگر نه به او و نه به هيچ فرد ديگري اميد نمي‌بندم و يادم مي ماند كه دموكراسي و حقوق بشر فقط با تلاش خودمان محقق مي‌شود. با آدم‌هايي كه اعتراض مي‌كنند و در برابر نقض حقوق‌شان سكوت نمي‌كنند.&lt;br /&gt;دلم مي‌خواست روز جمعه در خانه مي‌نشستم و در اعتراض به همه قانون‌هايي كه زيرپا گذاشته شده، در اعتراض به بسته شدن پي در پي روزنامه ها، در اعتراض به دربند كردن فعالان سياسي و اجتماعي، در اعتراض به ناديده گرفتن حقوق زنان در قانون و اجراي قانون، در اعتراض به وقايع كوي دانشگاه، در اعتراض به بازيچه كردن دموكراسي، در اعتراض به ..... راي ندهم. اما نمي‌شود، اما نمي‌توانم، چرا كه با خانه نشستن من هيچ كس اهميتي به اعتراضم نخواهد داد. من راي مي دهم تا بتوانم اعتراضم را طوري در روزنامه‌ها، سايت‌ها و خيابان‌ها فرياد كنم كه همه بشنوند.&lt;br /&gt;اين روزها خيلي از افرادي كه طرفدار سر سخت تحريم بودند تصميم گرفته اند كه به پاي صندوق‌ها بروند و به معين راي بدهند. اگر اين اجماع از تحريم به راي دادن همچنان ادامه پيدا كند شايد راي‌هاي تك تك ما بتواتد روزنه‌اي باشد براي استمرار دموكراسي‌خواهي .&lt;br /&gt;بقيه حرف‌هايي را كه حرف من هم هست &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.farnaaz.com/archives/000510.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فرناز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.khabgard.com/?id=508863804"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوابگرد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; نوشته اند. اين نوشته اميد را هم در باره &lt;a class="title-link" title="external link" href="http://www.memarian.info/?id=-1221525052"&gt;&lt;br /&gt;اعجاز رسانه های کوچک و چرا خانه نشینی روا نیست از دست ندهيد    &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111891684637448381?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111891684637448381/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111891684637448381' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111891684637448381'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111891684637448381'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/06/blog-post_16.html' title='راي من روزنه‌اي كوچك به سوي دموكراسي'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111865220492456250</id><published>2005-06-13T13:04:00.000+04:30</published><updated>2005-06-15T13:45:59.386+04:30</updated><title type='text'>می گیریم ، می گیریم ! حق مان را مي گيريم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديروز ، ما زنان ايراني به خيابان هاي شهر رفتيم، دستانمان را درهم گره كرديم و با صدای بلند اعلام كرديم كه به نقض حقوقمان در قانون اساسی معترضيم. همه با هم فرياد زديم كه «ما زنيم، انسانيم، شهروند اين دياريم، اما حقی نداريم» ما اين بار از خانه هايمان بيرون آمديم، از پشت مانيتورها برخاستيم و در خيابان‌های شهر اعتراضمان را فرياد كرديم.&lt;br /&gt;هشت مارس امسال كه در زير زمين كتابخانه مركز فرهنگی زنان جشنی در حد بضاعت اندكمان گرفتيم و كارناوال‌ مجازی‌مان را بر گستره امواج اينترنت راه‌انداختيم، بغضی سنگين گلويم را گرفته بود. افتتاح كتابخانه تخصصی زنان محشر بود. جشن زنانه ما هم عالی بود اما من دلم می‌خواست می‌توانستيم در خيابان‌های شهر، در همان جايی كه هر روز و هرشب بديهی‌ ترين حقوق انسانی ما زير پا گذاشته می شود صدای اعتراضمان را بلند كنيم. تا همه آنانی كه حقوق انسانی ما را زير پا می گذارند و آنانی كه اين تبعيض را می بينند و سكوت می كنند، صدايمان را بشنوند. اما هر چه كرديم و به هر دری كه زديم به ما اجازه ندادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين بار اما منتظر اجازه هيچ كس نمانديم . همه با هم رفتيم و جلوی در اصلی دانشگاه تهران اعتراضمان را فرياد كرديم.&lt;br /&gt;همه چيز خيلی خوب بود. جمعيت از 8 مارس دو سال پيش هم بيشتر بود چيزی در حدود 2000 نفر در جلوی در اصلی دانشگاه بوديم و با مردمی كه در اطراف دانشگاه بودند و از پيوستنشان به جمع ما ممانعت شده بود خيلي بيشتر بوديم.&lt;br /&gt;ساعت 5 كه به محل تجمع رسيديم، طبق برنامه قبلی به سرعت از اتوبوس پياده شديم،جلوي در اصلي دانشگاه تهران روی زمين نشستيم و دست‌هايمان را به هم گره زديم. هر چه قدر هم كه لگد خورديم و با دسته پلاكاردهايمان به كمرمان زدند از جای‌مان بلند نشديم.روی آسفالت‌های داغ انقلاب نشسته بوديم و همه با هم سرود جنبش زنان را می خوانديم. &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;«ای زن ای سرود زندگی، به سر رسيد زمان بندگی، جهان ديگری ممكن است، تلاش ما سازنده آن است، .....&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;البته برادران نيروی انتظامی هم بيكار ننشسته بودند و همانطور كه ما را مورد عنايت لگد‌های خود قرار می دادند و با تهديد و داد و بيداد وفحش می خواستند كه آنجا را ترك كنيم، باتوم ها را بين نيروهايشان پخش می كردند تا هر طور شده رويمان را كم كنند. اما ما كه نرفته بوديم با دو تا لگد و باتوم ميدان را خالی كنيم. ما رفته بوديم تا يك ساعت تمام جلوی در دانشگاه بنشينيم و اعلام كنيم كه دموكراسي بدون آزادي و حقوق برابر و انساني براي زنان متحقق نخواهد شد. رفته بوديم تا يكصدا و متحد «صلح، قانون، آزادي» را فرياد كنيم.&lt;br /&gt;هجوم نيروي انتظامي كه شدت گرفت، سيمين بهبهاني به جمعمان ملحق شد و انگار جذبه او پليس را گرفته باشد، آرام آرام عقب كشيدند و باتوم هايشان را غلاف كردند. سيمين بهبهاني در ميان شعارهاي «سيمين بهبهاني، شاهد رنج مايي» وارد حلقه زنان معترض شد و آرام آرام شعر زيبايش در نكوهش مرد سالاري را خواند.&lt;br /&gt;چند دقيقه اي كه او شعر مي‌خواند و پليس عقب كشيده بود فرصت خوبي بود كه بقيه زنان هم به ما بپيوندند و حلقه ما گسترده‌تر شود.&lt;br /&gt;حالا ديگر جلوي دانشگاه مملو از زنان و دختران جواني بود كه يكصدا سرود جنبش زنان را مي خوانند و شعار مي دادند.محبوبه عباسقلي زاده و نوشين احمدي خراساني با بلندگوهاي دستي شعارها را اعلام مي كردند وسعي داشتند هر طوري شده جمعيت را كنترل كنند تا اين تجمع اعتراضي به نقض حقوق زنان باشد و نه هيچ هدف سياسي و غير سياسي ديگري. ما هم حسابي حواسمان بود تا هر چند دقيقه يكبار كاغذهايي را كه درباره تحريم انتخابات و رفراندوم و .... در بين جمعيت پخش مي شد پاره كنيم و نگذاريم هدف اصلي تجمع مان تحت شعاع مسائل ديگر قرار بگيرد.&lt;br /&gt;يكشنبه براي ما يك روز پر از هيجان و اضطراب بود.اما در كنار همه اين‌ها شور و شوق هم بود.شور و شوقي كه در همه لحظات در چشمان تك تك بچه‌ها ديده مي شد.همه شادبودند. پروين اردلان را مدتها اينگونه شاد و خندان نديده بودم. از همان لحظه اي كه وارد اتوبوس شديم پروين داشت مي خنديد هم لبانش و هم چشمانش. اين خنده را حتي در آن لحظه هايي كه لگد مي خورد و كم مانده بود به وسط خيابان پرت شود هم مي شد ديد. بقيه هم همينطور بودند نوشين احمدي خراساني كه از بس با آن بلندگوي كم رمق شعار داده بود گلويش داشت پاره مي شد ، محبوبه عباسقلي زاده كه با آن پاي لنگانش كه ثمره تلاش براي ورود به استاديوم بود همينطور اين طرف و آن طرف مي رفت و مواظب بود كنترل جمعيت از دستمان در نرود.شادي صدر كه در تمام مدت نگران بود و بقيه بچه هاي كه هركدام گوشه اي از كار را گرفته بودند، به چشمان هركدامشان كه نگاه مي كردم برق شادي را مي ديدم. همه ما ديروز پر از شور و شوق بوديم. چرا كه يك قدم اساسي براي رسيدن به اهدافمان برداشته بوديم.&lt;br /&gt;مدت‌ها بود كه صدايمان در گلو خفه شده بود. مدت ها بود هر وقت كه آمده بوديم حرف بزنيم متفرقمان كرده بودند. به ما اجازه حرف زدن نداده بودند و به زور كتك و بازداشت ما را راهي خانه‌هايمان كرده بودند. اما اين بار بالاخره رفتيم تا به همه بگوييم حقوق زنان هر روز و هر روز نقض مي شود و هيچ كس اهميتي به آن نمي دهد.&lt;br /&gt;ما رفتيم تا بگوييم ما حقوق برابر و انساني مي‎خواهيم تا اين اهرم‎هاي قانوني، مشروعيت و قدرتي به ما بدهد :تا بتوانيم در برابر ازدواج‎هاي اجباري دختربچه‎ها در گوشه و كنار اين مملكت قدعلم كنيم،تا بتوانيم براي حقوق مادران در حضانت و ولایت كودكان‎شان تلاش كنيم ،تا بتوانيم جلوي تعدد زوجات (رسمي و غيررسمي) و طلاق‎هاي يكطرفه و ظالمانه را بگيريم،تا بتوانيم حق دختران جوان را در انتخاب نوع زندگي‎شان گسترده سازيم،تا بتوانيم با نگرشي كه در جامعه زنان را نيمي از مرد به حساب مي‎آورد مبارزه كنيم،تا بتوانيم بدون موانع قانوني خانه‎ي امن درست كنيم و خشونت عليه زنان را كاهش دهيم و جلوي قتل‎هاي ناموسي را بگيريم،تا بتوانيم خودسوزي‎هاي زنان را كه بر اثر بن‎بست در زندگي اجتماعي و خصوصي‎شان حاصل مي‎شود از بين ببريم،تا بتوانيم خواهان تامين اجتماعي و زندگي مناسبي و خدمات و سرويس‎هاي رايگان براي همه‎ي زنان به‎ويژه زنان طبقات پايين جامعه شويم،تا بتوانيم دموكراسي و آزادي را در جامعه نهادينه سازيم&lt;br /&gt;و .....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تجمع يك ساعته مان كه تمام شد و با فرناز وگلناز و طلعت تقي نيا از جمعيت بيرون رفتيم.همه انرژي مان تمام شده بود ديگر. من و فرناز هردو از سرگيجه در حال سقوط بوديم و دست هم را گرفته بويدم تا با كله به زمين نخوريم.هم آفتاب داغ و آسفالت داغ تر كارمان را ساخته بود و هم نگران بچه ها بوديم كه نكند اتفاقي برايشان بيافتد. اما وقتي خاطرمان جمع شد كه همه چيز به خير گذاشته دوباره يك دنيا شادماني بود و يك قلب پر از شور و شوق.&lt;br /&gt;بعد تجمع هم كه با بچه‌ها دور هم جمع شديم، جشن بود و يك هوراي بزرگ به افتخار جنبش زنان. من مطمئنم كه اين تجمع يك نقطه عطف براي حركت‌هاي جدي تر حنبش زنان است و همه اين شادماني و شور و شوق هم براي همين است. براي اين كه ما بالاخره توانستيم خواسته‌هايمان را فرياد كنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پي نوشت &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;تا آنجا كه ما مطلع شديم در تجمع ديروز دو نفر را بازداشت كردند. كه يكي شان همان ديشب آزاد شد و زياد هم اذيتش نكرده اند اما آيدين اخوان از فعالان دانشجويي را هنوز آزاد كرده اند. اميدوارم اتفاقي براي آيدين نيافتد.&lt;br /&gt;تجمع ديروز در جلوي دانشگاه به خشونت كشيده نشد و به غير از دقايق اول كه نيروي انتظامي مي خواست به زور كتك مانع از تجمع ما شود و تقريبا همه بچه ها نفري يك لگد نوش جان كردند مورد ديگري پيش نيامد. اما در خارج از حلقه اصلي گويا كار به خشونت هم كشيده شده و البته اين بار خبري از لباس شخصي ها نبود و خود نيروي انتظامي كار تاديب شورشيان را به عهده داشت. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;درباره تجمع ديروز&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=19&amp;pass=42"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش تريبون فمنيستي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://farnaaz.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش فرناز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2005/06/050612_mj-iran-wmn-constitution-reform.shtml"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش بي بي سي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://mag.gooya.com/politics/archives/030847.php"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش ايسنا و ايلنا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.womeniniran.org/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش لحظه به لحظه زنان ايران&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://eqbal.ir/lastpage/news1/last/8432305258.php"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش اقبال&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://iftribune.com/news.asp?id=19&amp;amp;pass=41"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قطعنامه پاياني تجمع&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://parastood.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش پرستو دوكوهكي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ali-gh.com/archives/001343.php"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش علي قديمي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://parnevesht.blogspot.com/2005/06/5.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش تصويري پرنوشت&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://roozonline.com/08interview/007757.shtml"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما به هدفمان رسيديم. گفت و گوي شادي صدر با روز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://roozonline.com/01newsstory/007758.shtml"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آزادی انديشه بدون زن نميشه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; گزارش روز از تجمع ديروز&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://pargolak.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پرگلك&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111865220492456250?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111865220492456250/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111865220492456250' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111865220492456250'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111865220492456250'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/06/blog-post_13.html' title='می گیریم ، می گیریم ! حق مان را مي گيريم'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111850189612342759</id><published>2005-06-11T18:15:00.000+04:30</published><updated>2005-06-12T09:31:54.996+04:30</updated><title type='text'>به نقض حقوق زنان اعتراض مي كنيم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;زنان فردا در مقابل درب اصلي دانشگاه تهران گردهم ميآيند تا به نقض حقوق‌شان در قانون اساسي اعتراض كنند. حرف ما اين است كه : &lt;em&gt;سال‎هاست که زنان برای دستيابی به حقوق برابر تلاش می کنند. دشواری ها و موانع بسيار جدی بر سر راه آنان وجود دارد. بن بست های قانون اساسی و قوانين مدنی و جزايی حاکم بر جامعه يکی از مهمترين اين موانع است.ما زنان برای پيگيری و دستيابی به حقوق برابر از تمامی شيوه های مسالمت آميز بهره می جوييم تا با ياری يکديگر صدای اعتراض خود را به قوانين موجود هرچه رساتر اعلام کنيم.از همه زنان و مردانی که به نقض حقوق زنان در قانون اساسی و ناديده گرفته شدن حقوق گروه های مختلف زنان و تحقير آنان در قوانين اعتراض دارند می خواهيم به گردهم آيی که به اين منظور در روز يکشنبه 22 خرداد ماه ساعت 5 تا 6 بعدازظهر (مقابل در اصلی دانشگاه تهران واقع در خيابان انقلاب) برگزار می شود بپيوندند.&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر مي خواهيد بيشتر درباره اين حركت بدانيد بيانيه‌هاي شماره &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=19&amp;pass=31"&gt;يك &lt;/a&gt;و &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=19&amp;amp;pass=35"&gt;دو&lt;/a&gt; هماهنگ‎كنندگان تجمع اعتراضي فعالان جنبش زنان را بخوانيد. نوشته كوتاه &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=5&amp;pass=144"&gt;فيروزه&lt;/a&gt; هم نكاتي را درباره اين تجمع روشن كرده است. بقول فيروزه : &lt;em&gt;ما جمع می شویم که به بخش های ناقض حقوق زنان در قوانین موجود ایران اعتراض کنیم، جمع نمی شویم تا بگوییم که تمام حقوق زنان همین است و اگر همین سه چهار ماده عوض شود دنیا بهشت زن می شود! دنیا می تواند بهشت زن شود به شرطی که بهشت انسان باشد، به شرطی که هیچ یک از ما حق تبدیل آن به بهشت را خاص خود نداند. &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند تن از اعضای فعال پارلمان اروپا، چند بنیاد وسازمان حامی حقوق بشر و تعداد فزاینده ای از اساتید دانشگاه های کشور های مختلف، دانشجویان، نویسندگان، روزنامه نگاران، هنرمندان و کوشندگان حقوق بشر ار نقاط مختلف جهان چه ایرانی و چه غیر ایرانی، به این حرکت حمایتی از زنان ایران پیوسته اند بطوری که در عرض یک روز تعداد امضا کنندگان از ٦٠٠ تن تجاوز کرده است، &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=19&amp;amp;pass=33"&gt;برندگان جایزه نوبل، دانشگاهیان، فرهنگیان و فعالین حقوق بشر&lt;/a&gt; ،&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=19&amp;pass=36"&gt;سازمان دیدبان حقوق بشر&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=19&amp;amp;pass=34"&gt;اعضاي دفتر تحکيم وحدت &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=19&amp;pass=32"&gt;يكصد تن از مردان آزادانديش&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=19&amp;amp;pass=37"&gt;جمعي از دانشجويان دانشگاه تهران &lt;/a&gt;و بسياري از انجمن هاي زنان و فعالين حوزه زنان از جمله حاميان اين حركت هستند. براي پيوستن به اين حركت مي توانيد نام خود را دربخش پيشنهادات &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=19&amp;amp;pass=30"&gt;فراخوان عمومی برای اعتراض به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی»&lt;/a&gt; وارد كنيد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پي نوشت&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ده روزي را در تهران نبودم و هنوز در ميان زمين و آسمانم انگار. اگر بتوانم كمي خودم را جمع و جور كنم هم در مورد تجمع فردا بيشتر مي نويسم و هم درباره خلائي كه مرا دربرگرفته است&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111850189612342759?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111850189612342759/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111850189612342759' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111850189612342759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111850189612342759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/06/blog-post.html' title='به نقض حقوق زنان اعتراض مي كنيم'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111743117471279380</id><published>2005-05-30T09:58:00.001+04:30</published><updated>2005-05-30T10:13:06.146+04:30</updated><title type='text'>بمب گوگلي براي گنجي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;a href="http://khorshidkhanoom.com/"&gt;از وبلاگ خورشيد خانم&lt;/a&gt;:&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يادتونه برای خليج فارس (به پيشنهاد و ابتکارنويسنده وبلاگ &lt;a href="http://legofish.com/google/"&gt;لگو ماهی&lt;/a&gt;) چيکار کرديم؟ هممون نوشتيم خليج عربی و لينک داديم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صفحه ای که توش نوشته شده بود خليج عربی وجود نداره و درستش خليج فارسه. بعد اونقدر لينک داديم که تو درجه بندی های گوگل اول شديم و هرکس تو گوگل جستجو می کرد برای خليج عربی، اولين نتيجه جستجو براش همون صفحه ای می اومد که توش نوشته بود خليج عربی وجود نداره و خليج فارسه. خبرش هم تو خبرگذاری ها پيچيد و در کنار نامه هايی که فرستاديم به نشنال جئوگرافی باعث شد که بالاخره نشنال جئوگرافی نقشه اش رو اصلاح کرد.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://gooshzad.persianblog.com/"&gt;وبلاگ گوشزد&lt;/a&gt; چند وقت پيش نوشته بود که بياين يه حرکت درست حسابی وبلاگی برای گنجی بکنيم. &lt;a href="http://neylabak1.blogspot.com/"&gt;نی لبک&lt;/a&gt; هم پيشنهاد داد که بمب گوگلي درست كنيم براش وبلاگ نويس ها هم کم کم دارن از کارشون حمايت می کنن و بهشون کمک می کنن.&lt;br /&gt;قضيه بمب گوگلی برای گنجی از اين قراره که تو وبلاگ هاتون بايد بنويسين Human Rights و اون رو لينک بدين به اين صفحه:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.rsf.org/article.php3?id_article=13356"&gt;http://www.rsf.org/article.php3?id_article=13356&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;يعنی اينجوری:&lt;a href="http://www.rsf.org/article.php3?id_article=13356"&gt;Human Rights&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اونوقت اگه همه لينک بديم و گوگل رو بمباران کنيم، هرکس تو گوگل کلمه «حقوق بشر» رو جستجو کنه، اولين نتيجه جستجوش خبر وضعيت گنجی خواهد بود و باعث می شه کلی خبرش بيشتر منتشر شه.&lt;br /&gt;و اما در کنار بمب گوگلی، نامه ای هستش که هم می تونين تو وبلاگ هاتون بذارين اگه خواستين هم به ارگان ها، مقامات و رسانه های بین المللی بفرستين.(همان نامه اي كه در پست قبلي آورده ام) اگر حمايت کننده اين طرح و در واقع امضا کننده اين نامه هستيد هم بريد به &lt;a href="http://democratiranian.blogspot.com/"&gt;وبلاگی&lt;/a&gt; که برای اينکار درست شده و تو قسمت نظرخواهی اسم وبلاگتون رو بذارين و اعلام حمايت کنين.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111743117471279380?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111743117471279380/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111743117471279380' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111743117471279380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111743117471279380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/05/blog-post_111743117471279380.html' title='بمب گوگلي براي گنجي'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111734986731026603</id><published>2005-05-29T11:24:00.000+04:30</published><updated>2005-05-29T17:03:12.296+04:30</updated><title type='text'>گنجي را از ياد نبريم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اکبر گنجی به جرم اندیشیدن در بند و اکنون به علت اعتصاب غذا در معرض مرگ می‌باشد. صدای دادخواهی او را رساتر کنیم ونگذاريم هياهوي انتخابات صداي سرفه هاي گنجي و آزادي به تاراج برده اش را از يادمان ببرد. اين حركت از سوي جمعي از وبلاگ نويسان آغاز شده و همراهي هريك از ما صدايي است كه آزادي گنجي و برخورداري او از حقوق انساني اش را مي خواهد. مهم اين نيست كه با گنجي و نظرياتش موافق باشيم يا مخالف.مهم اين است كه گنجي بيمار است و نياز به مراقبت هاي وي‍ژه پزشكي دارد و اين كمترين هم از او دريغ شده است. مهم اين است كه در جنجال انتخابات انسانيت و آزاده بودن را از ياد نبريم وحرمتش را پاس داريما&lt;br /&gt;برای اطلاعات بیش‌تر به سایت &lt;a href="http://democratiranian.blogspot.com/" target="_blank"&gt;آزادی برای اکبر گنجی&lt;/a&gt; مراجعه کنید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن نامه به ارگان‌ها، مقامات و رسانه‌های بین‌المللی:&lt;br /&gt;اکبر گنجی قدیمی‌ترین روزنامه‌نگار ایرانی‌ست که تنها به دلیل ابراز عقيده و دفاع از آزادی و حقوق حرفه‌ی روزنامه‌نگاری، زندانی است. وی به بهانه‌ی انتقاد از مقامات دولتی به دست بالاترین مقامات قوه‌ی قضائیه‌ی جمهوری اسلامی، محكوم شده است و تا این لحظه بيش از ٦١ ماه است كه در زندان به‌سر می‌برد. او در طول اسارتش به انتشار "مانیفست جمهوری‌خواهی" -اثری که به قصد ارائه راه کار برای رسیدن به جامعه‌ی باز و دموکرات نگاشته شده است- و دعوت مردم به نافرمانی مدنی مبادرت ورزیده است و از همین‌رو به سختی مورد خشم و کینه‌ی حاکمان و مسئولان قضایی قرار گرفته است که از طریق سوء استفاده از قدرت قانونی سعی در خاموش ساختن صدای وی دارند، به‌طوری که حتی دکتر ناصر زرافشان وکیل مدافع گنجی نیز هم‌اکنون در زندان به‌سر می‌برد. اكبر گنجی در اعتراض به برخورد ناعادلانه و غير قانونی با وی و عدم برخورداری از مرخصی استعلاجی، از ساعت ‌١٩ پنجشنبه ‌٢٩ ارديبهشت ‌٨٤ اعتصاب غذای نامحدودی را آغاز کرده است و این در حالی‌ست که وی به‌شدت بیمار است و نیاز مبرم به درمان‌های ویژه دارد. ما روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان ایرانی نگران سلامتی گنجی هستیم و به دلیل خودداری مسئولین قوه قضائیه از آزادی و درمان وی، خواهان اقدام فوری نهادهای حقوق بشری برای تحت فشار گذاشتن قوه‌ی قضائیه ایران برای آزادی و درمان وی هستیم. تحت شرایط &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فعلی، مسئولیت جان اکبر گنجی با نهادهای بین‌المللی حقوق بشر و آزادیخواهان جهان است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;Akbar Ganji is an Iranian journalist who has spent the longest period in prison for expressing his views, and defending freedom and the professionalism of journalism. He has been accused, and currently imprisoned for over 61 months, for criticizing governmental officials and exposing the chain murders of Iranian intellectuals and politicians, which were ordered by the highest authorities of the Islamic Republic, both in Iran and abroad. During his imprisonment he has published “The Manifest of a Republic” and has invited the people to civil disobedience. This has angered the terrorist governmental authorities, which by monopolizing the Mafia of power have tried to silence him in such a way that even Ganji’s legal attorney, Dr. Naser Zarafshan, is now spending time behind bars. In order to protest his unjust and illegal imprisonment and the fact that he has been denied a sick leave, despite being severely ill from Asthma attacks, Ganji has started a hunger strike since Thursday, May 19th, 2004.&lt;br /&gt;We Iranian journalist and bloggerhereby express our concern for the well being of Akbar Ganji. Iranian judicial authorities have been neglecting Ganji’s freedom and treatment. We plead to other human rights organizations to immediately start pressuring the Iranian judicial authorities for his treatment and freedom. We hereby announce, and conclude, that under the current conditions, the responsibility of Akbar Ganji’s life is in the hands of international human rights organization and all the freedom-loving people of the world. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پي نوشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.rsf.org/rubrique.php3?id_rubrique=256" target="_blank"&gt;فراخوان&lt;/a&gt; سازمان گزارش‌گران بدون مرز به وزرای خارجه ۲۵ کشور اتحادیه اروپا و خاویار سولانا برای نجات جان اکبر گنجي &lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;در &lt;a href="http://www.emrouz.info/ShowItem.aspx?ID=2613&amp;p=1"&gt;نامه اى&lt;/a&gt; به رئيس قوه قضائيه انجمن دفاع از زندانيان خواستار مرخصى براى گنجى، هدى صابر، رضا عليجانى و بينا داراب زند شد&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.emrouz.info/ShowItem.aspx?ID=2594&amp;amp;p=1"&gt;شصت و پنج تن از استادان دانشگاه‌های اروپايی و أمريكايی: اكبر گنجی را آزاد كنيد!&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;دفاع از اکبر گنجی دفاع از شخص خود او نيست. دفاع از عقايد و نظرات او نيز نيست و حتا دفاع از گذشته و عمل‌کرد او نيز &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;نيست. دفاع از گنجی دفاع از آزادی بيان است. دفاع از حق بنيادی و جهان‌شمول جريان آزاد اطلاعات است. دفاع از گنجی دفاع از حقوق زندانيان است. گنجی بی‌دفاع در زندان است  &lt;a href="http://newspectre.blogspot.com/"&gt;شبح&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;يک نفر در بند دارد مي سپارد جان&lt;br /&gt;اکبر گنجي از صبح پنج شنبه اعتصاب غذايش را از سر گرفته است. در روز شکستن اعتصاب نيز چيزي جز آب سوپ نخورده و اين يعني نُه روز گرسنگي. به خاطر اعتصاب، حق مطالعه را نيز از او سلب کرده اند. او فقط با آب و چاي و چند حبه قند زنده است. وزن ا&lt;/em&gt;&lt;em&gt;و از 77 به 68 کيلو رسيده است. گنجي آرام آرام مانند شمعي در حال خاموش شدن است&lt;/em&gt; &lt;a href="http://www.fmsokhan.com/archives/2005/05/uu_uuoe_oeoe_oe.html"&gt;ف.م. سخن&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;گنجي نمي شكند&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;تجربه‌ی 5 سال گذشته نشان داد که گنجی روز به روز علیرغم تن بیمارش، نه فقط از مقاومتش کاسته نشده، بلکه سخت‌تر شده؛ مثل فولاد آبدیده.کاش مسئولین قضایی قبل از آنکه مسئله‌ی گنجی به بحرانی شبیه مسئله‌ی کاظمی شود برای آزادی‌اش تدبیری می‌اندیشیدند و تا پیش از آنکه فشارهای محافل حقوق بشری خارج از کشور منجر به آزادی گنجی شود، در پاسخ به فعالان داخل کشور این مهم را محقق سازد. تجربه نشان داده که فشار بر آنان که بر سر اندیشه‌ی خویش می‌ایستند، منجر به سخت‌تر شدن آنها می‌شود &lt;/em&gt;&lt;a href="http://kadivar.maktoub.ir/archives/2005/May/28/285.php"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://kadivar.maktoub.ir/archives/2005/May/28/285.php"&gt;&lt;em&gt;مكتوب. جميله كديور&lt;/em&gt;.&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111734986731026603?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111734986731026603/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111734986731026603' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111734986731026603'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111734986731026603'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/05/blog-post_29.html' title='گنجي را از ياد نبريم'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111683091697030462</id><published>2005-05-23T11:17:00.000+04:30</published><updated>2005-05-23T11:18:36.976+04:30</updated><title type='text'>این هم از انتخابات</title><content type='html'>خدا خیر بده  به این برادرهای شورای نگهبان که کار ما را راحت کردند. من یکی که خسته شدم این چند وقته اینقدر رفتم مقالات  و مصاحبه های متعدد برادران اصلاح طلب را خواندم تا خودم را راضی کنم به آینده آمیدوارم باشم و بروم به معین رای بدهم.&lt;br /&gt;احتمالا دوستانم را هم خسته کردم اینقدر از آنها پرسیدم رای می دهید یا نه؟ و چقدر وقت جلسات مهم مان را صرف این سوال بی اساس کردم و تازه هنوز هم در شک و دو دلی بودم و کلی مقاله کاغذی  و الکترونیکی آرشیو کرده بودم تا قبل از تصمیم گیری نهایی بخوانمشان.&lt;br /&gt;خداییش هم اینکه به جای ما تصمیم بگیرند خیلی راحت تر از این است که برویم  و کلی بخوانیم و تحلیل و کنیم و فکر کنیم تا بتوانیم چیزی یا کسی را انتخاب کنیم. تازه آن هم چه انتخابی، انتخاب بین بد و بدتر. انتخابی بدون امید.&lt;br /&gt;خلاصه این هم از انتخابات . حالا با خیال راحت برویم به بقیه کارهایمان برسیم که مجالی نیست.البته اگر هنوز پیگیر انتخابات هستید، می توانید از طریق  &lt;a href="http://www.alefba.net/"&gt;الفبا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.hanouz.com/archives/001647.html"&gt;هنوز&lt;/a&gt; آخرین خبرها و نظرات را پیگیری کنید.&lt;br /&gt;راستی امروز دوم خرداد است. این روز شما را به یاد چیزی نمی اندازد؟؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111683091697030462?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111683091697030462/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111683091697030462' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111683091697030462'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111683091697030462'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/05/blog-post_23.html' title='این هم از انتخابات'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111676157531145043</id><published>2005-05-22T16:01:00.000+04:30</published><updated>2005-05-22T16:30:19.816+04:30</updated><title type='text'>طاغی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;وقتی همچون کودکی طاغی بگریزی&lt;br /&gt;گریه نخواهم کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید به انتهای زمین برسی&lt;br /&gt;در آسمان جست بزنی&lt;br /&gt;و بیشه ای&lt;br /&gt;غاری&lt;br /&gt;واحه ای در مداری دیگر بیابی و آرام بگیری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط بگذار ستاره ات چشمک بزند گه گاه&lt;br /&gt;تا در رصدخانه ی پنجره ام خشک نشوم&lt;br /&gt;هم چون پروانه های کودک طاغی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;گراناز موسوی&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ا&lt;em&gt;لبته من با معذرت از شاعر محترم یک کم تغییرش دادم&lt;/em&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111676157531145043?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111676157531145043/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111676157531145043' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111676157531145043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111676157531145043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/05/blog-post_22.html' title='طاغی'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111666251563041837</id><published>2005-05-21T12:28:00.000+04:30</published><updated>2005-05-21T15:44:10.483+04:30</updated><title type='text'>عطش</title><content type='html'>آتشي در دلم افتاده كه گرمايش نيست&lt;br /&gt;عطشي آمده برلب كه مداوايش نيست&lt;br /&gt;سازي اندر كفم آمد كه اگر بنوازم&lt;br /&gt;موج رقصنده اي از نغمه و آوايش نيست&lt;br /&gt;سالك معرفت يار شدم، عمر گذشت&lt;br /&gt;مطلبي حاصلم آمد كه الفبايش نيست&lt;br /&gt;عاشقم با همه هستي سودا زده ام&lt;br /&gt;عاشقي هست به سر، مستي و غوغايش نيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاعرش را نمي شناسم. اين چند بيت روي تابلويي در يك مغازه صتايع دستي است كه من هر روز ازجلويش رد مي شوم و تماشايش مي كنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي &lt;a href="http://www.mithras.org"&gt;هاله&lt;/a&gt; دوباره مي نويسه. خوش آمدي هاله جان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111666251563041837?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111666251563041837/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111666251563041837' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111666251563041837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111666251563041837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/05/blog-post_21.html' title='عطش'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111649017060947416</id><published>2005-05-19T11:59:00.000+04:30</published><updated>2005-05-19T12:39:30.680+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>وقتی که دلش هیچی نمی خواهد  و هرچی از او پرسم می گوید فرقی نمی کنه! می ترسم. اینکه همه آن چیزهایی را که دوست ندارد  بدون هیچ اعتراضی می پذیرد و وقتی نگاه متعجب من را می بیند  شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید «بی خیال» وحشت می کنم.&lt;br /&gt;دلم می خوهاد همیشه پر از نشاط و زندگی باشد.این همه سکوت و سکونش را دوست ندارم. نه که گوشه ای نشسته باشد، هنوز هم صبح می رود و شب می آید، اما لااقل من می دانم که فقط پاهایش هستند که راه می روند.&lt;br /&gt;خسته است. خسته خسته خسته.&lt;br /&gt;قبلا هروقت که اینطور خسته می شد، دستش را می گرفتم و با هم به گوشه دنج یک کافی شاپ یا نیمکتی در گوشه خلوت یک پارک می رفتیم و او را به یک کتاب خوب ،  یک عالمه کاغذ سفید و یک قلم مهمان می کردم و او آنقدر می خواند ومی نوشت تا همه خستگی هایش را فراموش می کرد و از روی جدول کنار خیابان زمزمه کنان راهی خانه می شد.&lt;br /&gt;اما این روزها این کارها هم دیگر فایده ای ندارد.این روزها فقط یک چیز آرامش می کند. فراموشی. فراموشی روزهایی که رفته  و روزهایی که خواهد آمد. می دانم کار درستی نمی کنم. می دانم این فقط یک مسکن زود گذر است. اما دلم نمی خواهد پریشانی اش را ببینم. باید یک جوری آرامش کنم. هر جوری که بتوانم. نباید بگذارم فرو برود یا بنشیند وهیچ وقت برنخیزد. یک حس غریبی به من می گوید اگر این بار بنشینید حالا حالا ها بلند نمی شود، برای همین است که از صبح تا شب هرطوری که بتوانم سرش را گرم می کنم. اینقدر خسته اش می کنم که اصلا وقت فکر کردن هم نداشته باشد. می دانم کار درستی نیست. می دانم.&lt;br /&gt;اما باید سرپا بماند تا چاره ای پیدا کنم. تا چاره ای پیدا کنیم. شاید  یک چاره رویایی از همان هایی که دوست دارد و من همیشه مسخره اش می کنم.&lt;br /&gt;خودش می گوید حالش خوب است. خوب هم فیلم بازی می کند. اما می دانم که خوب نیست. مدت ها است که دارد خودش را به جلو هل می دهد. با همه قوت و توانی که دارد.&lt;br /&gt;دیروز می گفت دلش می خواهد همه چیز را متوقف کند. می گفت دلش می خواهد گوشه پیاده رو بایستد و هیچ وقت راه نیافتد. شاید مثل آن پسر بچه عینکی که عصرها ترازویش را گوشه پیاده رو می گذارد  و در سکوت به انتظار می نشیند.&lt;br /&gt;از همه چیز می گذرد این روزها. بدون توقف. بدون مکث. درست مثل رباطی که باید برود.آن روز وقتی هیچ حسی در قلبش نبود خوشحال بودم. از اینکه گذشته . خوب هم گذشته. کلی ذوق کردم. ولی نگرانش هم شدم. آن همه خلا، آن همه سردی که در نگاهش، در دستانش  و در قلبش بود، وحشت زده ام کرد.&lt;br /&gt;این روزها دیگر نمی شناسمش. انگاربه اندازه هزار سال از هم دور افتاده ایم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111649017060947416?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111649017060947416/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111649017060947416' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111649017060947416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111649017060947416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/05/blog-post_19.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111580326653101164</id><published>2005-05-11T13:26:00.000+04:30</published><updated>2005-05-11T13:54:20.766+04:30</updated><title type='text'>مدیار را آزاد کنید</title><content type='html'>مدیار هنوز در زندان است و به جای آسمان آبی سقف کوتاه سلول و میله های آهنین را در مقابل خود دارد. من هم مدیار را نمی شناسم. حتی وبلاگش را هم جز چند بار ندیده ام. اما می دانم آنچه که او کرده هر چه باشد مجازاتش نه ارتداد است نه این روزهای سیاه بی پایان. ای کاش بشود دست در دست هم بتوانیم کار یکنیم. کاری که نتیجه اش آزادی مدیار باشد.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://alpr.30morgh.org/archives/002185.php"&gt;الپر&lt;/a&gt; عزیز پیشنهاد داده که به رئیس قوه قضائیه نامه بنویسیم و از او بخواهیم که این بار هم صدای ما را بشنود و دستور آزادی مدیار را بدهد. ما این راه را قبلا هم آزموده ایم و نتیجه هم گرفته ایم. برای افسانه، برای کبری، برای لیلا. شاید این بار هم بشود. باید خواهش کنیم. باشد خواهش می کنیم. فقط مدیار را آزاد کنید&lt;br /&gt;مدیار روزهای سختی را می گذراند. مهم نیست که ما با عقاید و افکار او موافق باشیم یا نه! مهم آن است که هیچ کس نباید به خاطر عقیده و طرز فکرش به زنادن برود و به ارتداد و مرگ محکوم شود.&lt;br /&gt;الپر متن نامه ای را خطاب به هاشمی شاهرودی تنظیم کرده و قرار است وقتی نامه به امضای پانصد نفر رسید آن را برای رئیس قوه قضاییه ارسال کند.&lt;br /&gt;امضای این &lt;a href="http://alpr.30morgh.org/guest/archives/002216.php"&gt;نامه&lt;/a&gt; کمترین کاری است که از ما بر می آید. این کمترین کمک را دریغ نکنید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111580326653101164?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111580326653101164/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111580326653101164' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111580326653101164'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111580326653101164'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/05/blog-post_11.html' title='مدیار را آزاد کنید'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111557980820668404</id><published>2005-05-08T23:45:00.000+04:30</published><updated>2005-05-08T23:46:48.230+04:30</updated><title type='text'>زندگي در ميان عشاير</title><content type='html'>همه جا خيلي قشنگ بود خيلي خيلي زياد. وسط آن همه زيبايي ايستاده بودم و نمي دانستم که چطور اين همه شگفتي سحر انگيز را با دو چشم کوچکم تماشا کنم. وسط آن دشت‌هاي  وسيع احساس رهايي مي کردم. براي مني که هميشه ديوارها و حفاظ‌هاي پنجره‌ها و نرد‌ه‌هاي آهني خفه‌ام مي کند. آن همه رهايي خود زندگي بود. دستانم را باز مي کردم مي چرخيدم و از آن همه زيبايي لذت مي بردم. به آذرباييجان رفته بودم براي تجربه کردن زندگي عشاير ارسباران و تهيه گزارش از مسابقه اسب دواني زنان و مردان عشاير. اينقدر همه چيز خوب بود که شايد بتوانم بگويم يکي از بهترين تجربه‌هاي زندگي ام را پشت سر گذاشتم. منطقه‌اي که رفته بودم در شمال غربي آذرباييجان شرقي بود و تا تبريز شش ساعت فاصله داشت. در مسير رفت وقتي از مقابل دشت‌هاي سر سبز عبور مي کرديم اينهمه زيبايي را باور نمي کردم. من تا قبل از اين سفر زيبايي طبيعت را در کوه  و جنگل و دريا مي‌دانستم  و اصلا فکر نمي‌کردم که دشت بتواند اين‌طور مرا مسحور خودش کند. در طول راه مدام از اين صندلي به آن صندلي مي‌رفتم تا يک منظره را هم از دست ندهم. البته بگذريم که نيم راه را به خاطر  اينکه تا صبح در راه بودم از زور خستگي بي هوش بودم و   اين همه لذت فقط براي آن نيمه راه بود که بيدار بودم.هميشه وقتي که در هواپيما خودم را بالاي ابرها مي‌ديدم کلي کيف مي کردم ولي حالا مي‌دانم که لذت راه رفتن ميان ابرها را با هيچ چيز نمي‌توان عوض کرد.حتي اگر در ماشين باشي هر چند دقيقه از وسط ابرها بيرون بيا‌يي و در پيچ بعدي دوباره جلوي چشمانت سفيد سفيد شود. منطقه اي که قرار بود مسابقه در آن برگزار شود يکي از دور افتاده ترين قشلاق هاي عشاير به نام «قره قيه» بود. دشتي وسيع  در ميان تپه هاي سر سبز که در هر سويش گله بزرگي از گاو و گوسفند و بز  و اسب در حال چرا بودند. منم که عاشق انواع و اقسام حيوانات هستم تا دلم خواست وسط گله هايي که در همه جاي دشت پراکنده بودند جولان مي دادم و  تازه کلي هم با سگ‌هاي گله رفيق شده بودم و از دور برايشان دست تکان مي دادم. حالا بماند که نصفه شبي يکي‌شان  کم مانده بود تيکه پاره‌ام کند و من در حالي که قلبم داشت مي‌آمد در دهنم  بلند بلند مي‌گفتم «من از سگ نمي‌ترسم» تا خودم هم باورم شود و پا به فرار نگذارم و آقا سگه دنبالم راه نيافتد.خلاصه خيلي خوب بود. از ساعت ۳ ظهر تا ۹ شب که هوا تاريک شد همه دشت و روستاي اطراف را زير پا گذاشتم. بادباک هوا کردم. با دختر کوچولوهاي عشاير کلي بازي کردم و با اينکه خيلي خسته شده بودم و شب هم در چادر داشتم از سرما يخ مي زدم و اما صبح که با صداي شيهه اسب ها  و بع بع گوسفند‌ها از خواب بلند شدم اينقدر سرشار از لذت بودم که دلم مي‌خواست تا هميشه آنجا بمانم.خوبي اين سفر در اين بود که براي اولين بار تنهاي تنها رفته بودم. بدون خانواده. بدون دوستان. بدون همکاران و حتي بدون همراهي يک نفر که از قبل بشناسي‌اش.آن هم  به شهري که تا به حال نرفته بودم و تازه با اتوبوس و شب رو. با اين حال شايد بخشي از منحصر بفردي اين تجربه‌ام به‌ خاطر همين تنهايي بود. به خاطر اينکه فارغ از همه چيز فقط چشم شده بودم و گوش و مي‌ديدم و مي‌شنيدم و لذت مي‌بردم. اما همه اين‌ها فقط يک روي سکه بود. همه اينها تا وقتي بود که زيبايي دشت و محيط اطراف کورم کرده بود و فکر مي کردم زندگي عشاير فقط اين زيبايي‌هايي است که من را سرمست کرده است.همه اين‌ها تا وقتي بود که رنج زنان عشاير را نديده بودم.&lt;br /&gt; ادامه دارد....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111557980820668404?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111557980820668404/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111557980820668404' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111557980820668404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111557980820668404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/05/blog-post_08.html' title='زندگي در ميان عشاير'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111494016481948143</id><published>2005-05-01T14:05:00.000+04:30</published><updated>2005-05-03T11:20:09.790+04:30</updated><title type='text'>فیلتر بی فیلتر</title><content type='html'>صبح که روی یک لینکی کلیک کردم و یکی از صفحه های ایران امروز باز شد. فکر کردم حتما طرف طوری لینک داده که فیلتر را شکسته . یه لحظه هم فکر نکردم همه فیلترها برداشته شده باشه. اما از قرار معلوم مثل اینکه یک اشکال فنی پیش آمده و فعلا &lt;a href="http://www.baztab.com/news/23825.php"&gt;فیلتر بی فیلتر&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;چقدر خوبه که مثل آدم هر صفحه ای را که دلمان می خواهد باز کنیم و با یک جمله "بر طبق قوانین ورود به این سایت ممنوع است." اینقدر به شعورمان توهین نشود. خلاصه تا اشکال برطرف نشده و دوباره همه جا را نبستن به هرجا که دلتان می خواهد سرک بکشید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111494016481948143?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111494016481948143/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111494016481948143' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111494016481948143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111494016481948143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title='فیلتر بی فیلتر'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111466936408937267</id><published>2005-04-28T10:50:00.000+04:30</published><updated>2005-04-28T10:52:44.090+04:30</updated><title type='text'>همان روایت پیشین</title><content type='html'>قرار وبلاگی كه ۲۷ فروردین ماه در ستاد انتخاباتی دكتر معین برگزار شد، كمی با بقیه قرارهای وبلاگی متفاوت بود.&lt;br /&gt;این بار وبلاگ نویس ها به دعوت یكی از كاندیداهای ریاست جمهوری كه اتفاقا وبلاگ هم دارد، دور هم جمع شده بودند تا «یك نشست مشورتی با اعضای ستاد انتخاباتی دكتر معین» داشته باشند.&lt;br /&gt;ریاست جلسه را امین زاده، معاون وزیر امور خارجه بر عهده داشت و موضوعی كه تا انتهای جلسه نه امین زاده و نه هیچ یک از اصلاح طلبان حاضر در جلسه به صراحت درباره آن سخن نگفتند، این بود که ستاد انتخاباتی دكتر معین می خواهد با مطالبات وبلاگ نویسان و كاربران اینترنت آشنا شود یا این كه در پی جلب حمایت آنها از نامزد اصلاح طلبان است. اما نكته ای كه نیازی به توضیح نداشت، این بود كه معین و حامیانش از قدرت وبلاگ نویسان و تاثیر آنها بر بخشی از جامعه آگاهی دارند و این رسانه نوپا و تاثیر گذار را آنقدر به رسمیت می شناسند كه برای «مشورت » یا «جلب حمایت» با آنها، سر یك میز بنشینند.&lt;br /&gt;البته برخی از وبلاگ نویسان حاضر در جلسه چندان به این دعوت خوش بین نبودند و از این كه اصلاح طلبان حالا به یاد بلاگرها افتاده اند، انتقاد داشتند و این دعوت را هم فقط یك استفاده ابزاری از وبلاگ نویس ها می دانستند.&lt;br /&gt;توضیحات سحرخیز هم مبنی بر این كه «به خاطر انتخابات نیست كه به سراغ شما آمده ایم و قبلا هم در هنگام پرونده وبلاگ نویسان از شما دفاع كرده ایم.» كسی را قانع نكرد و وبلاگ نویسان چندان حرف او را مبنی بر این كه بیشتر از جلب حمایت به دنبال نظرات شما هستیم، جدی نگرفتند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;ادامه این مطلب را در &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://www.sharghian.com/mag2/archive/005876.html"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;شرقیان &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;بخوانید&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111466936408937267?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111466936408937267/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111466936408937267' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111466936408937267'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111466936408937267'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/04/blog-post_28.html' title='همان روایت پیشین'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111458140422761834</id><published>2005-04-27T10:22:00.000+04:30</published><updated>2005-04-27T10:29:20.513+04:30</updated><title type='text'>به خاطر آزادی</title><content type='html'>اکبر گنجی حالا پنج سال است که روزها و شب هایش را در گوشه زندان به سر می برد.می خواستم فقط لوگوی آزادی گنجی را در وبلاگم بگذارم اما یاد همه آنهایی افتادم که حالا به خاطر عقیده اشان دربند هستند.لوگوی درخواست آزادی زندان سیاسی را که نمی دانم در کدام اسباب کشی از وبلاگم حذف شده بود. دوباره گوشه ، صورتک گذاشتم تا از یاد نبرم آنهایی را که به خاطر آزادی از آزادی شان گذشتند.&lt;a target="_blank" href="http://jomhour.blogfa.com/84011.aspx#35l"&gt;&lt;img src="http://home.swiftdsl.com.au/~aegilops/images/ganji.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111458140422761834?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111458140422761834/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111458140422761834' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111458140422761834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111458140422761834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/04/blog-post_27.html' title='به خاطر آزادی'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111390520927092108</id><published>2005-04-19T14:29:00.000+04:30</published><updated>2005-04-19T15:04:20.333+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>معمولا دوست ندارم اینجا پریشانی هایم را فریاد بزنم اما دیروز واقعا داشتم خفه می شدم وهیچ روزنه ای برای تنفس نداشتم.&lt;br /&gt;حالا البته حالم بهتر است. خیلی بهتر&lt;br /&gt;گاهی اوقات یک اتفاق خوب می تواند خیلی زود یک طوفان بزرگ را اگر نه آرام که از کوبندگی اش کم کند.دیروز ایمیل دوستی که از فرسنگ ها دور حالم را پرسیده بود و برایم از خودش نوشته بود و دیدن اتفاقی دوستی دیگر و شنیدن و خواندن یک فصل از داستانش کلی آرامم کرد.&lt;br /&gt;راهی سفر هستم به جایی که خیلی دوستش دارم. به شیراز. می دانم وقتی که برگردم با انرژی بیشتری تلاشی دوباره را آغاز خواهم کرد.&lt;br /&gt;اصلا احساس می کنم که سال 84 برای من از اردیبهشت آغاز می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این چند روزه خیلی الکی هوس این شعر زیبای پابلو نردوا را کرده ام&lt;br /&gt;امشب می توان غمگنانه ترین شعرها را بسرایم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید بسرایم:شب ستاره باران است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و لرزانند، ستاره نیلگون در دورست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستش داشتم، او نیز گاهی دوستم داشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه سان می توانستم به آن چشمان درشت آرامش دل نسپرم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امشب می توان غمگنانه ترین شعرها را بسرایم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندیشه نداشتن او، احساس از دست دادنش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنیدن شب سترگ و سترگ تر بی حضور او&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شعر به جان فرو می افتد، به سان شبنم بر سبزه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه باک اگر عشقم را توان نگه داشتنش نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب ستاره باران است و او با من نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین و بس.&lt;br /&gt;به دور دست کسی آواز می خواند. به دور دست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جانم به از دست دادنش رضا نمی دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گویی برای نزدیک کردنش، نگاهم به جستجوی اوست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم او را می جوید و او با من نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن دیگری. از آن دیگری خواهد بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان گونه که پیش از بوسه های من بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آوایش، تن روشنش، چشمان بی کرانش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جانم به از دست دادنش رضا نمی دهد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111390520927092108?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111390520927092108/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111390520927092108' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111390520927092108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111390520927092108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/04/blog-post_19.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111380920162743151</id><published>2005-04-18T11:35:00.000+04:30</published><updated>2005-04-18T11:56:41.626+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من حالم اصلا خوب نیست. دلم می خواد برم یک جای خلوت و بلند بلند با خودم حرف بزنم اما نمیشه. اما نمی تونم . دلم می خواد بلند بلند گریه کنم اما این هم نمیشه . چون نه جایی برای خلوت کردن دارم نه حوصله عواقب بعدیش را. هیچ اتفاق تازه ای نیافتاده همه چیز روبراهه اما من خوب نیستم. این حسی که نمی دونم چه اسمی براش بزارم داره خفه ام می کنه. هیچ کاری هم از من برنمی یاد مگر اینکه فراموش کنم. مگر اینکه اینقدر سر خودم را به کار گرم کنم تا یادم بره اما نمی شه. اما نمی تونم.اما نمی خواهم.&lt;br /&gt;ای کاش کسی بود که فقط دستم را می گرفت و هیچ نمی پرسید. دلم هوای بهار را کرده . هوای آن روزهایی را  صبح زود در حیاط خلوت دبیرستان دست در دست هم قدم می زدیم و می دانستم هر طور حرف بزنم و حتی اگر حرف نزنم مرا می فهمد. اما حالا آن روزها هم دیگر برنمی گردد مثل همه روزهایی که وقتی می روند هیچ وقت هیچ وقت تکرار نمی شوند. حالا دنیای من و بهار اینقدر از هم دور شده که نمی دانم بازهم می توانم مثل آن عصر سرد پائیزی دستش را بگیرم و از مگو ترین رازهایم با او صحبت کنم یا نه؟&lt;br /&gt;دلم گرفته از نوع بدجورش.امروز زخم هایی یک دفعه سر باز کردن که فکر می کردم مدت ها است خوب شدن. اما خوب نشده بودن. شاید هم هیچ وقت خوب نشن. امروز عجیب دلتنگم. دلم سکوت می خواد و قلم و کاغذ  و شاید یک دل سیر گریه شاید هم کلی هذیان گویی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111380920162743151?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111380920162743151/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111380920162743151' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111380920162743151'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111380920162743151'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/04/blog-post_18.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111362870626981585</id><published>2005-04-16T09:36:00.000+04:30</published><updated>2005-04-16T09:48:26.270+04:30</updated><title type='text'>دختران ترانه</title><content type='html'>چند وقت پیش که به دعوت &lt;a href="http://deltang.net/"&gt;محمد&lt;/a&gt; عزیز برای شرکت در یک همایش به زنجان رفته بودیم. با دختران ترانه آشنا شدم. فعالیت های این جمع کوچک آنقدر مرا تحت تاثیر قرار داد که دلم می خواست می توانستم هر پنجشنبه راهی زنجان شوم  و در جلسات مطالعاتی این جمع کوچک اما پر جنب و جوش شرکت کنم.اگر می خواهید بیشتر با ان دختران فمنیست زنجانی آشنا شوید &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=3&amp;pass=41"&gt;گزارشی کوتاهی &lt;/a&gt;را که درباره آنها در&lt;a href="http://www.iftribune.com/"&gt; تریبون فمنیستی ایران &lt;/a&gt;نوشته ام بخوانید.&lt;br /&gt;فعالیت های دختران ترانه یک تجربه خیلی خوب از تلاش های زنان ایرانی برای شناخت هر چه بیشتر و تغییر گام به گام شرایطی است که ما را آزار می دهد.و نکته مهم  و قابل توجه این است که آنها بر خلاف بسیاری که عملگرایی را به هر چیز ترجیح می دهند،  قبل از هرچیز به دنبال مطالعه و شناخت هستند.برایشان آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم روزی در هر شهر و محله ای شاهد فعالیت چنین گروه هایی باشیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111362870626981585?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111362870626981585/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111362870626981585' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111362870626981585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111362870626981585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/04/blog-post_16.html' title='دختران ترانه'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111313573304227869</id><published>2005-04-10T16:48:00.000+04:30</published><updated>2005-04-10T16:52:13.043+04:30</updated><title type='text'>لیلا در انتظار چوبه دار</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.womeniniran.net/archives/FSR/002086.php"&gt;لیلا مافی همچنان در انتظار حکم دادگاه تجدید نظر به سر می برد، &lt;/a&gt;لیلا هنوز منتظر است تا فرشته های عدالت طناب دار را بر گردنش بیاندازند و او را به جرم آنکه مورد تجاوز قرار گرفته به مجازات برسانند.&lt;br /&gt;من هر چه قدر فکر می کنم نمی فهمم که لیلا برای چه باید اعدام شود. نمی فهمم که لیلا چه باید می کرد و نکرد؟ نمی فهمم چطور می توانست خود را از دام مرگ نجات بخشد؟&lt;br /&gt;اولین باری که خبر صدور حکم اعدام لیلا را خواندم اصلا باورم نمی شد که این خبر راست باشد. باورم نمی شد که یک برای دخترکی که از 9 سالگی توسط مادرش به مردان دیگر فروخته شده و توسط برادرانش مورد تجاوز قرار گرفته حکم اعدام صادر کرده باشند. اما همه اینها حقیقت داشت. همه این ها حقیقت دارد.&lt;br /&gt;لیلا باید اعدام شود چون زن است. باور کنید ماجرا فقط همین است  که اگر اینطور نبود مردی که لیلا را صیغه کرده بود  و به مردان دیگر می فروخت حالا فقطبه پنج سال زندان، 75 ضربه شلاق و یک سال تبعید به شهر طبس محکوم نمی شد. اگر جرم لیلا زن بودنش نبود حالا برادران لیلا که هرشب به او تجاوز می کردند با تحمل چند ضربه شلاق، آزادانه زندگی نمی کردند.&lt;br /&gt;لیلا حالا گوشه زندان هر شب کابوس طناب دار را می بیند، برای اینکه  نمی دانست اگر به قاضی بگوید که برادرانش به او تجاوز می کنند باید بمیرد. برای اینکه نمی دانست وقتی برادرانش اقرار خود را پس بگیرند بخشیده می شوند اما برای او بخششی وجود ندارد. برای اینکه نمی دانست وقتی یک زن مورد تجاوز قرار گرفت فقط باید سکوت کند و فریادش را در گلو خفه کند تا بتواند زنده بماند.&lt;br /&gt;لیلا باید بمیرد چون فاسد است. چون جامعه را به فساد می کشاند. اینکه چه بر سر این روسپی کوچک آمده اصلا مهم نیست. اینکه چه کسی کودکی او را تباه کرده و از نه سالگی او را اسیر هوس مردان کرده هیچ اهمیتی ندارد. مهم آن است که این جرثومه فساد از روی زمین برداشته شود  ومردان پاک و منزه را به گناه آلوده نکند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111313573304227869?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111313573304227869/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111313573304227869' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111313573304227869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111313573304227869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/04/blog-post_10.html' title='لیلا در انتظار چوبه دار'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111305061567745454</id><published>2005-04-09T17:12:00.000+04:30</published><updated>2005-04-09T17:13:35.676+04:30</updated><title type='text'>سكوت</title><content type='html'>مي نويسم و پاره مي كنم، مي نويسم و ديليت مي كنم،مي نويسم و خط مي زنم، فرقي نمي كند كه براي كجا باشد براي وبلاگم، براي دفترجه يادداشت هايم يا براي يك دوست. نوشتن انگار برايم سخت شده است انگار از ياد برده ام چگونه با كلمات احساسات و افكارم را بيان مي كردم. فقط نوشتن نیست این روزها حرف هم کمتر می زنم سخن گفتن هم برایم سخت شده است. تا می آیم نوشتن و گفتن را آغاز کنم سکوتی عظیم متوقفم می کند. بعضی وقت ها موضوع آنقدر مهم است که نمی توان به این راحتی در موردش سخن گفت و گاه اینقدر بی اهمیت است که ارزش نوشتن را ندارد.شاید هم همه این ها  بهانه است. شاید برای این نمی نویسم تا آنچه را که به عمد عقب رانده ام به سویم هجوم نیاورد و ویرانم نکند.&lt;br /&gt; این روزها فقط می خوانم.کتاب. مجله. سایت. وبلاگ و گاهی هم روزنامه. در حقیقت به نوشته های دیگران پناه می برم و خودم را آرام می کنم. راستی اگر روزی نتوانم بخوانم چه باید بکنم. این روزها که چشمانم ضعیف شده و دیگر در راه رفت و آمد  و در ماشین نمی توانم چیزی بخوانم بارها و بارها این سوال را از خودم پرسیده ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111305061567745454?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111305061567745454/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111305061567745454' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111305061567745454'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111305061567745454'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/04/blog-post_09.html' title='سكوت'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111243294463375843</id><published>2005-04-02T13:37:00.000+04:30</published><updated>2005-04-02T13:39:04.636+04:30</updated><title type='text'>گويند سنگ لعل شود به صبر آري شود ولي به خون جگر شود</title><content type='html'>دختركي كه هميشه مي خواست همه چيز آنطور باشد كه او مي خواهد و فكر مي كرد  مي‌تواند به جاي صبر وتحمل و انتظار آنچه را كه نمي خواهد تغيير بدهد. حالا سه سال  و يك ماه است كه جز صبر هيچ چاره ديگري ندارد. اوايل مثل بچه‌هاي لجباز در خواب و بيداري آرزو مي‌كرد كه برگردد.مي‌دانست كه او ديگر نمي ‌آيد اما نمي‌خواست بپذيرد يعني نمي‌توانست. وقتي به لحظه‌اي فكر مي‌كرد كه او را به خاك سپردند احساس مي‌كرد همين الان است كه متلاشي شود. سيلي واقعيت سهمگين تر از آن بود كه بتواند در مقابلش تاب بياورد.&lt;br /&gt;هيچ وقت به اندازه آن لحظه‌هايي كه در خلوت گورستان كنار آن سنگ سياه مي نشست و مبهوت  و سرگردان اشك مي ريخت و زار مي زد احساس ناتواني نكرده بود. ساعت‌ها در ميان سنگ‌هاي رديف شده و گورهاي خالي مي نشست و حتي توان برخاستن هم نداشت. هميشه يا صبح زود مي رفت و يا وسط هفته. سنگيني نگاه  آدمها  آزارش مي داد. دلش مي خواست مثل هميشه قرص و محكم بايستد و خم به ابرو نياورد اما نمي‌توانست هنوز هم نمي تواند. حالا تنها فرقي كه كرده اين است كه مي‌تواند اشك‌هايش را براي خلوت خودش نگه دارد.فقط بدي اش اين است كه ديگر اشك نمي ريزد. آنقدر گريه مي كند كه تا چند روز همه مي فهممند كه دوباره فيلش ياد هنودستان كرده و دارد سر بر در و ديوار قفس مي‌كوبد.&lt;br /&gt;حالا ديگر مدت‌ها است  آنجا كه وجود مادي اش را به خاك سپردند نرفته است. گاهي اوقات اينقدر دلش برايش تنگ مي شود كه مي خواهد پروازكند و خودش را به او برساند بارها تا پاي ماشين‌هاي بهشت زهرا  هم رفته است، اما نتوانسته برود. چرا ؟ من هم نمي دانم. ازخواندن اسم او بر آن سنگ سياه مي ترسد؟ از اينكه بپذيرد واقعيت همين سنگ سرد و خلوت گورستان است و هيچ وقت هم چيزي عوض نمي شود واهمه دارد؟ نمي‌خواهد خودش را بيهوده دلخوش كند؟ نمي دانم. نمي دانم.&lt;br /&gt;سال گذشته حتي يكبار هم تنها به سراغش نرفت. با ديگران مي رفت و تمام مدت خودش را به پر پر كردن گل ها و تزئينشان سرگرم مي كرد  و جز نگاه خداحافظي يكبارهم به سيرايي  نگاهش نمي كرد.هميشه فكر مي كرد خيلي قوي است  و فقط بعد رفتن او بود كه فهميد چقدر ضعيف و كم طاقت است در برابر نبود آنهايي كه با بند محبت بهشان پيوند خورده است.  &lt;br /&gt;بعد رفتن او ديگر  هيچ چيز دخترك را شاد نمي‌كند. همه شادي‌هايش با غمي سنگين عجين شده است. وقتي كه شادي همه قلبش را پر مي كند فقط يك نگاه كوتاه به اطرافش  و ديدن جاي خالي او كه هيچ وقت پر نمي شود كافي است تا آن بغض لعنتي دوباره گلويش را بگيرد و او براي اينكه با اشكش شادي را به كام همه تلخ نكند همه چيز را از ياد مي برد. غم را، شادي را، زندگي را.آن وقت انگار در خلا رها شده باشد گوشه اي مي نشيند  و زل مي زند به جايي كه خودش هم نمي داند كجاست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111243294463375843?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111243294463375843/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111243294463375843' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111243294463375843'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111243294463375843'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title='گويند سنگ لعل شود به صبر آري شود ولي به خون جگر شود'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111195377992522808</id><published>2005-03-28T00:30:00.001+04:30</published><updated>2005-03-28T16:15:59.503+04:30</updated><title type='text'>اشتباهات زنانه(1) نمايش تك نفره</title><content type='html'>باربارا دي آنجليس در كتاب «رازهايي درباره مردان» مي گويد: شما به عنوان يك زن در رابطه با مردان سه حق انتخاب بيشتر نداريد:&lt;br /&gt;انتخاب اول : مي توانيد از دست آنها به خاطر اينكه شما را به شدت عصباني كرده اند، ناراحت شويد و تمام وقت خود را به گله كردن و شكايت از آنان بگذرانيد&lt;br /&gt;انتخاب دوم: مي توانيد آنها را براي هميشه كنار بگذاريد و براي خودتان يك سگ پشمالوي خوشگل بخريد&lt;br /&gt;انتخاب سوم: مي توانيد تصميم بگيريد تا آنجا كه توان داريد در مورد آنها بياموزيد تا بتوانيد روابط بهتري را بيافريند&lt;br /&gt;او خودش البته راه سوم را پيشنهاد مي دهد و به همين منظور هم اين كتاب را نوشته است و حاصل تجربيات و مطالعاتش را در رابطه با چگونگي ارتباط برقرار كردن با مردان مكتوب كرده است.&lt;br /&gt;دي آنجليس در بخشي از اين كتاب مي گويد: « يكي از بزرگترين اشتباهات زنان این است که بيشتر از آنچه عشق دريافت مي كنند، عشق مي ورزند و معمولا سعي مي كنند فضاهاي خالي رابطه شان را خودشان به تنهايي پر كنند.»&lt;br /&gt;در اين گونه رابطه ها معمولا اين زن است كه هميشه در برقراري ارتباط صميمانه و پر كردن خلا هاي ارتباطي و احساسي پيش قدم مي شود و كم كاري ها و بي توجهي هاي مرد را جبران مي كند وعمده ايرادات آن اين است كه از طرفي زن وقتي متوجه مي شود تمام بار احساسي رابطه به دوش او است سرخورده مي شود و از طرف ديگر به مرد فرصت كافي داده نمي شود تا او هم جاهاي خالي را پر كند و وظايفي را كه در يك رابطه به عهده او است انجام دهد.&lt;br /&gt;دي آنجليس اينگونه رابطه ها را به مثابه يك نمايش يك نفره مي داند كه طرف مقابل فقط تماشاچي ان است و هيچ گونه مشاركت و سرمايه گذاري احساسي در آن ندارد.&lt;br /&gt;او مي گويد : « وقتي تلاش مي كنيد عاشق خوبي باشيد، وقت اين را پيدا نمي كنيد كه ببينيد آيا به شما نيز عشق ورزيده مي شود؟ يا نه؟»&lt;br /&gt;به گفته او زن ها به سه دليل عادت دارند بيشتر از آنچه به آنها عشق ورزيده مي شود، عشق بورزند:&lt;br /&gt;اول آنكه زن ها احساس مي كنند عشق چيزي است كه بايد براي بدست آوردنش تلاش كرد، دوم آنكه احساس مي كنند اگر جاهاي خالي را پر كنند رابطه اشان به هم مي خورد و دليل اين هم معمولا يا برخورد با مردهايي است كه از نظر احساسي تنبل بوده اند يا مشاهده رفتارهاي كليشه اي زنان ديگر در اين خصوص.&lt;br /&gt;دليل سوم هم اين است كه زنان از خلا تنفر دارند كه اين البته وي‍‍‍‍‍‍ژگي فوق العاده اي است اما نبايد در آن زياده روي كنيم به وي‍ه در ارتبط با مردان.&lt;br /&gt;پيشنهادي كه باربارا دي آنجليس براي زناني كه در اينگونه روابط گير افتاده اند دارد اين است كه براي مدتي از پر كردن جاهاي خالي رابطه تان دست برداريد و سعي نكنيد اغلب شما شروع كننده روابطتان باشيد و پيشنهادهاي با هم بودن و صميميت را بدهيد، اگر مشاهده كرديد كه رابطه تان دچار مشكل شده است و كمتر از قبل به هم نزديك هستيد، به طرف مقابلتان فرصت دهيد تا به طرف شما بيايد و جاهاي خالي رابطه را پر كند در اين حالت دو اتفاق مي افتد يا او هم شروع به تلاش براي با طراوت و زنده نگه داشتن رابطه تان مي كندو يا اينكه كم كاري و بي علاقگي اش معلوم مي شود و رابطه تان به سرعت از هم مي پاشد.&lt;br /&gt;البته اين يك ريسك است اما حتما ارزشش را دارد كه بفهميد تنها با خودتان در رابطه بوده ايدو طرف مقابل چيز زيادي ندارد كه به شما ببخشد. شايد هم به اين نتيجه برسيد كه فقط از اينكه عاشق خوبي بوده ايد لذت مي بريد و اين كه او را دوست نداريد، بلكه عشق ورزيدن را دوست داريد.&lt;br /&gt;دو پيشنهاد ديگر هم براي زناني كه اين اشتباه را مرتكب مي شوند اين است كه:&lt;br /&gt;زندگي تان را با فعاليت هاي پر انر‍ي و ارضا كننده پر كنيد و رابطه تان را به عنوان تنها فعاليت پر انر‍ي محسوب نكنيد. هرچه مستقل تر و متكي به نفس تر باشيد، كمتر انتظار داريد رابطه تان شما را ارضا كند. پس روياهاي شخصي تان را فراموش نكنيد.&lt;br /&gt;آخرين پيشنهادهم اين است كه با مرد زندگي اتان دراين رابطه صحبت كنيد و با كمك هم رابطه اي سالم تر ومتعادل تر را به وجو بياوريد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111195377992522808?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111195377992522808/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111195377992522808' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111195377992522808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111195377992522808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/03/1.html' title='اشتباهات زنانه(1) نمايش تك نفره'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111191919712542826</id><published>2005-03-27T14:56:00.000+04:30</published><updated>2005-03-27T14:56:37.133+04:30</updated><title type='text'>روزهای تنهایی و سرخوشی</title><content type='html'>من معمولا آرزوی عقب رفتن زمان را ندارم و دلم نمی خواهد حتی به قیمت تکرار نکردن اشتباهات به گذشته برگردم. چون فکر می کنم باید این اشتباهات را از سر می گذراندن تا زندگی کردن را بیاموزم.با این حال بهار سال گذشته از آن روزهایی است که دلم می خواهد تکرارش کنم. نه آن که به آن روزها برگردم اما دوست دارم چنین روزهایی را دوباره داشته باشم.سال گذشته از اولین روز بهار کار بر روی پایان نامه ام را شروع کردم. از کاری که دوستش هم نداشتم استعفا داده بودم و دربست نشسته بودم و پایان نامه می نوشتم. از ساعت 1 و 2 ظهر کار را شروع می کردم و تقریبا تا ساعت 3 نیمه شب می خواندم و فیش بر می داشتم و می نوشتم. بعدش هم می رفتم سراغ اینترنت و تا وقتی که می توانستم چشمهایم را باز نگه دارم وبلاگ و سایت می خواندم و با دوستانم چت می کردم .بعدش هم می خوابیدم تا سر ظهر و وسط همه این کارها کتاب هم می خواندم.خلاصه دوران خوشی بود.از طرفی این جستجو برای دانستن و کشف ابهاماتی که برای خودمم هم سوال بود، برایم هیجان انگیز بود و دلپذیر. از طرف دیگر تازه خودم را از همه بندهایی که آزارم می داد رها کرده بودم و عجیب احساس سرخوشی می کردم. با اینکه سخت تنها بودم و از آن سخت تر کار می کردم. اما سرخوشی آن دوران را هیچ وقت تجربه نکرده بودم. اینقدر که گاهی اوقات دلم برای سکوت و تلاش و خلوت آن روزهایم تنگ می شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111191919712542826?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111191919712542826/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111191919712542826' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111191919712542826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111191919712542826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/03/blog-post_111191919712542826.html' title='روزهای تنهایی و سرخوشی'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111191903732600683</id><published>2005-03-27T14:53:00.000+04:30</published><updated>2005-03-27T14:53:57.336+04:30</updated><title type='text'>روایت</title><content type='html'>كتاب «روايت» نوشته «بزرگ علوي» به ظاهر سرگذشت يكي از اعضاي حزب توده است كه زندگي اش را در چند نوار براي بزرگ علوي حكايت كرده است و در واقع روايت زندگي نسلي است كه در حد فاصل جنگ جهاني دوم و كودتاي 28 مرداد و پس از آن مبارزه سياسي مي كرد و مي خواست به زعم خود راه حلي براي نابساماني‌هايي كه كشور را احاطه كرده بود، بيابد.فرود كه سرگذشت اين نسل را با روايت زندگي او مي فهميم، نوجواني اش با اشغال بخش‌هايي ايران توسط متفقين آغاز شد و از آن زمان بود كه چشمش به دنيايي باز شد كه تا آن زمان در پوششي مه آلود پنهان مانده بود.فرود از همان هنگام كه فهميد خارج از افق تنگ دنياي او و خانواده اش نيز دنيايي وجود دارد پر از ظلم و دورويي و تقلب و خيانت و هزار بلاي ديگر شروع كرد به خواندن و آموختن و فهميدن و كمي كه بزرگ تر شد نوشتن.او مبارزه را با تشكيل گروهي كوچك از همسالانش براي مبارزه با اشغالگران شروع كرد، كمي بعد در يك روزنامه محلي مشغول شد و پس از رفتن به تهران و تحصيل در دانشكده حقوق كم كم پايش به حزب توده باز شد.او براي يافتن سوالاتش به حزب رفت و تصور مي كرد از فعاليت در گروهي كه بيشتر جوانان مملكت را فرا مي گرفت مي تواند راهي به سوي زندگي بيابد.براي رفتن به حزب هم ترديد داشت هم قبل از رفتن به حزب و براي اينكه مي ترسيد، آزادي و استقلالش را از دست بدهد و هم بعد از عضويت در حزب و ديدن جاه طلبي‌ها و زبوني‌ها و بي سوادي و بي كفايتي اعضاي رده بالاي حزب. اما با خودش فكر مي كرد وقتي آدم با هدف‌هاي حزب موافق است يا لااقل مخالفتي ندارد پس كار تمام است و مي تواند عضو حزب شود.با اينكه آن ايمان و اطاعت و انضباطي كه در حزب از او مي خواستند با روحيه سركش و نقادانه اش جور در نمي آمد، اما ماند چون راه ديگري براي مبارزه با نابساماني‌ها سراغ نداشت. فكر مي كرد آيا بي‌حالي و بي‌تفاوت بودن در قبال جنايت، شريك جرم و جنايت بودن نيست؟پس از واقعه آذرباييجان در سال 1325،بسياري از حزب كناره گرفتند و بسياري گريختند، و خيلي ها هم دستگير شدند، اما فرود ماند ونتوانست زير همه چيز بزند و برود. فرود هنوز اميد داشت كه راه به جايي برد.هم آن موقع ماند وهم در همه سال‌هايي كه حزب دچار دودستگي‌ها و انشعاب‌ها و تهديدها و خطرها شد.در روزنامه‌هاي حزبي مي نوشت. مسئوليت‌هاي مختلف را بر عهده مي گرفت. به شهرهاي مختلف سفر مي‌كرد و هيچ وقت وارد دسته بندي‌ها و باندبازي‌هاي حزب نمي شد. براي همين هم بود كه كارهاي سخت و دشوار را به او مي دادند تا شايد او را از سر خودشان باز كنند. ولي فرود همچنان بود. سرخورده مي شد.نااميد مي‌گشت. مي‌شكست‌. فرو مي ريخت و دوباره بلند مي شد.از طرف ديگر سعي مي كرد بنيه علمي و فكري اش را قوي كند. مي خواند و مي‌آموخت و تحليل مي كرد و هر حرفي را از هركسي نمي پذيرفت.در اين ميان نرگس هم بود. دختر معلمش كه دوست ديرين پدر بود و همسايه آنها و از بچگي با هم بزرگ شده بودند. نرگس دو سالي از فرود بزرگتر بود و حالا در تهران پزشكي مي خواند و دلبسته فرود بود.فرود اما نمي دانست كه با نرگس چه كند. در وقت بي پناهي و سردرگمي به نرگس پناه مي برد و از او آرام مي گرفت اما از پذيرش اين عشق هراس داشت. مي ترسيد پاي بندش شود؟ يا مي ترسيد نتواند نرگس را خوشبخت كند؟ نمي دانم.اما هر چه بود در اين چند سال اخير فهميده بود كه او را از نرگس گريزي نيست و دختر تكه اي جدانشدني از وجودش است.نرگس علاقه اي به كارهاي سياسي فرود نداشت وحتي حذرش هم مي داد كه اين كارها را رها كند مثل بقيه مردم زندگي كند، اما به گاه خطر براي هرفداكاري واز جان گذشتگي حاضر بود و همه جوره فرود را ياري مي داد.لكن اين ايمان در او نبود كه از امثال فرود كاري در اين دنيا بر مي‌آيد. به گمان او اينها خودشان را فريب مي دادند. اما با اين حال حاضربود براي خاطر فرود هر كاري بكند. حتي اگر آن كار همدستي با فرود در كارهاي سياسي و پناه دادن او باشد.در سال 1327 حزب از طرف دولت منحل اعلام شد و در همان ايام بود كه حزب در مقابل مصدق مواضع ضد و نقيض مي گرفت و فرود چند تن ديگر كه اين سياست حزب را نمي پسنديدند نامهمي نوشت و اعتراض مي كردند و توضيحي براي تظاهرات حزب عليه مصدق مي خواستند.گاهي كه نرگس بر او مي شوريد و حقايق حزب را به رخش مي كشيد با اينكه تا اندازه اي به او حق مي داداما با خود فكر مي كرد. چگونه شانه خالي كند؟ نمي توانست تحملش را نداشت كه بگويند ترس برش داشته و فرار كرده. جواب مردم را چه بدهد؟ جواب آنهايي را كه خودش تشويق كرده و در حزب جا داده بود و حالا در زندان يا بيغوله اي به سر مي برند چه بدهد؟فشاري كه اجتماع و مفاسد آن بر او وارد آورد و او را به دامن حزب افكند امري بود اجباري و حالا انگار بايد ادامه‌اش مي داد.در مدتي كه آواره شهرهاي كارگري بود و فعاليتهاي آن شهرها را هماهنگ مي كرد سختي زيادي كشيد . از گرسنگي و بي خوابي و زندگي مخفي و هراس دستگيري گرفته تا بي اعتنايي حزب به او و محول كردن كارهايي كه دون شانش بود. همه را تحمل مي كرد و مي گفت: «ضعيف آن كسي است كه گرفتاري هاي روزگار او را از پا در مي آورد و قوي آن است كه بر آنها غلبه كند.»در همين روزها بود كه دو ماهي هم گرفتار زندان شد و بي آنكه بفهمند واقعا كيست و چه مي كرده ، آزاد شد.پس از زندان دوباره فعاليت را از سر گرفت و سر از شوراي دهقانان دراورد و پا در دنيايي گذاشت كه هم تازه بود و هم آموزنده.فرود در اين دوره آموخت كه هر تحول پايدار در ايران بايد از اين منبع حيات سرچشمه بگيرد وگرنه سرسري و گذارا است.بعدها تمام اين تجربه ها به سود او تمام شد و رساله دكترايش را در اين زمينه نوشت.هرچند رفتن به حوزه دهقاني، به خاطر دك كردن او از حوزه هاي ديگر حزب بود.پس از 28 مرداد و كودتا، اعضاي حزب دسته دسته دستگير مي شدند و اين وقتي بودكه فرود در مراحل بالاي حزب كار مي كرد و تا راس تشكيلات يكي دو نفر بيشتر فاصله نداشت وخطر هم بيشتر تهديدش مي كرد.در همين ايام بود كه فيروز دوست و هم شاگردي قديمي كه از همان زمان نوجواني اميد به ازدواج با نرگس داشت. خواسته اش را صريح تر مطرح كرد و پدر و مادر فرود و اقا معلم هم كه ديگر اميدي به ازدواج فرود و نرگس نداشتند از فرود مي خواستند كه يا خود را كنار بكشد از زندگي نرگس يا تكليفش را معلوم كند.فيروز هم كه چندي عضو حزب بود، پس از دستگيري تنفرنامه نوشته بود و حالا سرش به زندگي گرم بود و در مدرسه اي در تهران ناظم بود و مي خواست ازدواج كند.فرود اما عشق نرگس را موهبتي مي دانست كه به او عطا شده بود تا وقتي از همه دنيا مي بريد به او پناه ببرد وجاني دوباره گيرد. ولي نمي دانست با اين موهبت چه كند. وقتي كه فيروز همه چيز را براي ازدواج خود و نرگس مهيا مي ديد، همه جراتش را جمع كرد وبه او گفت كه خاطر نرگس را مي خواهد، اما باز هم نمي دانست چه كند. وقتي شنيد فيروز به بدمستي افتاده است، از خود مي پرسيد آيا سزاوار است محض خاطر زني حتي نظير فيروز مرد بي شيله پيله اي مانند فيروز را به مستي و نكبت كشاند؟او انگار در اين ميان نرگس را نمي ديد وآنچه مي ديد فقط عشق نرگس بود و محبتي كه مي توانست نثار معشوقش كند و از سوي ديگر وظيفه‌اي كه بايد در قبال نرگس داشته باشد. در همين ايام بود كه نرگس به هنگام بيماري فرود پرستاري اش را بر عهده گرفت و عشقش را عيان كرد. چند صباحي را به بهانه بيمار ي فرود و بعدها به خاطر بيماري نرگس با هم سپري كردند. روزهايي كه بهترين روزهاي فرود بود .همين روزها بود كه فرود از خودش مي پرسيد: نمي خواهد يا نمي تواند با او ازدواج كند؟ دوستش داشت، بسيار هم دوستش دوستش داشت. عاشقش بود. اما چرا تعهد به گردن نمي گرفت؟ چرا تصميم نمي گرفت براي هميشه با او زندگي كند؟ آيا دليل بي ارادگي نبود؟ فعاليت اجتماعي، شرم از سرو همسر كه زه زدورفت؟ آيا همه اينها حرف مفت نبود؟ اين پرسش هاي بي‌پاسخ يك عمر او را رنج مي داد. آنقدر كه گاهي مي گفت خوشا به حال آنهايي كه عقلشان پاره سنگ مي برد، نادان به دنيا مي‌آيند و نادن‌تر مي‌روندفرود فكر مي كرد رسالتي به او محول شده و محكوم است جام شوكران را تا آخر سر بكشد. شايد هم حق با نرگس بود كه مي گفت:آدم هايي هستند كه هرگز خوشبخت نمي شوند مگر آنكه براي خوشبختي مفهوم ديگري بيابيم.فرود مدتي بعد از 28 مرداد دستگير شد و دو سال در زندان بود. طي اين دو سال حزب به طور كلي منحل شد. همه سركردگان يا دستگير شدند يا اعدام و يا فرار كردند. فرود فكر مي كرد بعد آزادي مي تواند با اتكاي به عشق نرگس زندگي نويي را شروع كند و اصلا همين عشق بود كه او ر ا در روزهايي كه بخاطر تير خوردن قبل از دستگيري در بيمارستان بين مرگ و زندگي دست و پا مي زد زنده نگاه داشت و در روزهاي سخت زندان به او اميد به زندگي را بخشيد.وقتي فهميد كه زندگي اجتماعي و سياسي او پايان يافته و يا بايد در زندان جان سپاردو يا كاملا مسخ شده، به شكل سنگ درآيد و اصلا ديگر دردي را احساس نكند، آنگاه شوق زندگي در قلب و مغزش جان گرفت و خود را به نرگس و عشق او چسباند.در اين دوران بود كه فرود فهميد عشق چقدر مهيج است و مرده زنده مي كند.همان موقع بود كه يقينش شد كه زتدگي‌اش وابسته به وجود نرگس است و بار ديگر پشت گرمي يافت.فكر مي كرد چه خوب است كه انساني هست كه در گرداب بي كناره مي شود به او دست دراز كرد و از او ياري طلبيد تا غرق نشود.اما وقتي آزاد شد و فهميد كه در اين مدت دوباره فيروز اميد به ازدواج با نرگس را در خود زنده نگاه داشته و اصلا به خاطر نرگس بوده كه زمان بستري بودن فرود خطر را به جان خريده و به عيادتش امده، از نرگس گذشت.فيروز از او خواست كه كمكش كند وكار را فيصله دهد . مي گفت بيش از اين نمي توانم انتظار بكشم و فرود در حال مستي قولي داد و خود را ملزم مي ديد كه به عهدش وفا كند.وقتي كه نرگس را ديد و نرگس دست بر گردنش انداخت و او را بوسيد و بوئيد. مي خواست خود را به پايش اندازد، او را در آغوش بگيرد و تمنا كند كه از او دست برندارد. اما به زعم او اين كار جرات مي خواست و پررويي و نامردي و بي اعتنايي به عواطف آدمي كه روزي زندان و شكنجه را به جان خريده بود و در بيمارستان نظامي به ديدار او آمده بود و فرود نمي توانست اينها را فراموش كند. براي همين بود كه خود را فراموش كرد وچنان رفتار كرد نرگس يقين كرد فرود از او بيزار شده ودارد از اين راه كينه توزي خود را بروز مي دهد.از خانه نرگس كه بيرون آمد حتي به فكر خودكشي هم افتاد ديگر هيچ چيز در زندگي نداشن، نه عشق و نه آرمان.احساس مي كرد زير پايش خالي شده و دارد سقوط مي كند.آخرين باري كه نرگس را ديد شب قبل از عقدكنانش با فيروز بود.براي چند لحظه اي با هم تنها شدند ونرگس دست انداخت دور گردن فرود و بوسيدش و اشك ريخت......فرود پس از آن به تهران رفت. هيچ تكيه گاهي برايش نمانده بود. نه در اجتماع و نه در زندگي شخصي. در مستي شاد و بي پروا و گستاخ بود و در هشياري افسرده و سرخورده.خبر اعدام تك و توك ياران باقيمانده هم هر از گاه بهم مي ريختش.يك سالي بيكاربود و بعد آن در بانكي كار ي پيدا كرد. زندگي اش شده بود بخور و بخواب و نمير. همين. نه هدفي ونه آرزويي. از زندگي فرر كرده بود.خودكش مانند ديوي بي شاخ و دم روبرويش تنوره مي كشيد و سبز مي شد و دم تكان مي داد و لگدي به پشتش مي زد و به خاك مي كشيدش.زماني رسيد كه باز ذوق نويسندگي اش گل كرد.شعر گفت و هيچ وقت نه براي كسي خواند و نه منتشر كرد.سال‌ها بعد چندين مقاله و رساله و كتاب به قلم او به چاپ رسيد و نقد او بر برخي آثر ادبي منتشر شد.چنين به نظر مي آمد كه شعر و كتاب جاي همه چيز را در زندگي اش گرفته است: جاي حزب و معشوقه و مبارزه كه اتفاق تازه افتاد وهوار جديد بر سرش ريخت كه به جاي انكه له و لورده اش كندد، مقاومتي باور نكردني در او برانگيخت.قد راست كرد و با تمام نيرويي كه در او مانده بود كوشش كرد و به پا خاست و بار ديگر مبارزه با سرنوشت را درپيش گرفت.خواهر كوچكش بدري كه سال ها بود با گروه هايي كه فرود نمي شناختشان همكاري سياسي مي كرد و حالا مدت ها بود روسري به سر مي كردو مثل چريك ها لباس مي پوشيد. به كل ناپديد شد.آن طور كه فهميد بدري با گروه هاي اسلامي مرتبط شده بود و در پي مبارزه مسلحانه بودند.او خود را مديون مي دانست، فكر مي كرد گناهي كرده بود و بايد كفاره اش را پس مي داد. داخل حزب شده بود، به پدرش و خانواده اش و هزارن نفر اميد داده بود كه زندگي تازه تر و بهتري را فراهم خواهد كرد و ناگهان سر بزنگاه با ترس وندانم كاري و سستي و بي ارادگي و هزار زبوني ديگر اميد همه را به ياس تبديل كرده بود.وقتي همرزمان قديم مي گفتند به ما چه ؟ مگر ما مقصر بوديم؟جواب مي داد: ما همه در يك مسير شنا مي كرديم. وقتي رهبران زه زدند چرا ما جايشان را نگرفتيم؟مي گفت: ما همه زبون بوديم و حالا برادران وخواهران كوچكتر ما وارد ميدان شده اند. منتها راه مسالمت آميز ما را قبول ندارند و صحيح يا باطل مي خواهند مسلحانه حق خودشان را بگيرند.آخرين باري كه يكي از دوستانش او را ديد، روزي بودخبر كشته شدن چند جوان را در جنگل هاي شمال شنيده بود. فرود گفته بود: «قاتل آنها من هستم، نمي شود دست روي دست گذاشت و چشم به راه فاجعه بود.»از فرداي آن روز كسي فرود را نديد. قطره اي بود كه در زمين فرو رفته بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111191903732600683?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111191903732600683/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111191903732600683' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111191903732600683'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111191903732600683'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/03/blog-post_111191903732600683.html' title='روایت'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111191877504869588</id><published>2005-03-27T14:48:00.000+04:30</published><updated>2005-03-27T14:49:35.053+04:30</updated><title type='text'>روز تولد من</title><content type='html'>دو روز ديگر تولدم است ومن بر خلاف هميشه كه براي آمدن سومين روز بهار روز شماري مي كردم. امسال دلم مي خواهد لحظه‌ها را نگه دارم، در يك جاي دنج و خلوت بنشينم، دفترچه اين سال هايم را مرور كنم و ببينم چه كرده ام و چه بايد بكنم. انگار كمي از فوت كردن شمع هاي 25 سالگي ام هراس دارم. انگار پشت سر نهادن 25 سالگي برايم پشت سرگذاشتن دنيايي است كه مي توانستم سرخوشانه و بي هيچ قيد و بندي دنيا را آنگونه كه مي خواهم تجربه كنم و هر از چند گاهي از راهي كه گمان مي كنم درست تر است بروم.در اين هشت سال اخير، از همان زمان كه پا را از چارچوب تنگ دبيرستان بيرون گذاشتم هميشه بسان مسافري بودم كه كوله اش را در دست گرفته و فقط براي رفتن و رفتن است كه زندگي مي كند يا شايد بسان كودكي كه تازه بر جهان چشم گشوده و مي خواهد از چند وچون زندگي سر دربياورد.اما حالا احساس مي كنم نه كه سفر به پايان رسيده باشد كه من هميشه مسافرم و گمان نكنم هيچ حا مقيم شوم. اما انگاربايد از ميان اين همه راه كه رفتم و امدم چندتايي را انتخاب كنم و بر آن را مداومت كنم.احساس مي كنم وقت اندك است ومن فرصت چنداني ندارم. از چند ماه پيش حسي دروني مرا به رفتن دعوت مي كند و حذرم مي دهد از ماندن و به مرداب دلخوش كردن.اين رفتن شايد سفري كاملا دروني باشد كه جز خودم هيچ كس تكاپويش را نبيند. اما مي دانم كه بايد بروم.مي دانيد من هميشه از زندگي كردن هراس داشته ام. زندگي بازي دشواري است، آن هم وقتي كه تو انسان باشي. با چشماني كه مي بينند. گوش هايي كه مي شنوند. قلبي كه رنج مي برد و شعوري كه اختيار دارد.آن هم وقتي كه اعتقاد داشته باشي به خاطر داشتن آرامش نبايد چشم ها را بست وبدتر از آن اينكه تنها باشي و دست هايت ناتوان.امسال براي من سال آموختن است، مي دانم. بايد بياموزم و قبل از هر چيز كوله بارم را پر از دانسته هايم كنم. بايد ريشه رنج ها وسياهي ها را بشناسم تا بتوانم به سراغشان بروم.امسال براي من سال آموختن است و سال قدم هاي كوچك.بايد قدم هايم را آهسته و پي در پي بردارم و نور اميد را در قلبم زنده نگاه دارم. نبايد هيچ وقت هيچ وقت از پا بنشينم و گمان كنم كه زندگي به پايان رسيده و همه راه ها سنگلاخ است.روز تولد هم مثل روز آغاز سال نو. مثل اولين روز هر ماه. مثل شنبه ها ومثل لحظه طلوع آفتاب، آدمي را به رفتن مي خواندو به آغازي دوباره. به اينكه آنچه را پشت سر گذاشته اي رها كني و به فردا بيانديشي. فردا روز ديگري است. روزي كه من بايد با دست هاي خودم از نو بسازمش.يادم باشد كه جهاني ديگر ممكن ست و دنيا هميشه همينطور نخواهد ماند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111191877504869588?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111191877504869588/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111191877504869588' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111191877504869588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111191877504869588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/03/blog-post_111191877504869588.html' title='روز تولد من'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111130860265899124</id><published>2005-03-20T12:18:00.000+03:30</published><updated>2005-03-20T12:20:02.660+03:30</updated><title type='text'>سال 83، سال دوست هاي خوب</title><content type='html'>يك سال ديگر هم گذشت. زود گذشت؟ نه، نه زود گذشت ونه آسان، اما هرچه كه بود از سال 82 بهتر بود. سال 82 برايم مثل يك كابوس بود. كابوسي كه گاهي مي ترسيدم هيچگاه رهايم نكند. اما رهايم كرد. رها شدم و اولين روزهاي رهايي چقدر احساس غرور و قدرت مي كردم. سال 82 برايم پر از اشتباه بود اما از آن اشتباه هايي كه بايد تجربه شان كني تا زندگي كردن را بياموزي.&lt;br /&gt;امسال اما سال ديگري بود. امسال را از اول بر روي پاهاي خودم ايستادم. پاهايي كه اول سال لرزان بود و حالا قوي شده اند. امسال براي من سال دوست هاي خوب بود.&lt;br /&gt;بهار دوست عزيزي با مهر و لطفي مثلا زدني كمكم كرد تا پايان نامه ام را تمام كنم، آنقدر مديون لطفش هستم كه هيچ گاه  ياري اش را فراموش نمي كنم.&lt;br /&gt;تابستان با همه تلخي ها وشيريني هايش  نازنيني را كه انگار از آن سر دنيا آمده بود تاهمديگر را پيدا كنيم، يافتم و چقدر بابت داشتن چنين دوستي به خود مي بالم. هر چند كه حالا فرسنگ ها از هم دوريم. اما چه اهميت دارد مهم اين است كه همديگر را دوست داشته باشيم. مگر نه؟&lt;br /&gt;پائيز هم در آخرين روزهاي خودش، دوست ديگري را به من هديه داد كه دوستي با او بهترين اتفاق امسال بود برايم.دوستي كه هر لحظه از دوستي اش برايم غنيمتي است و بودنش اميدي دوباره را در دلم زنده كرد.&lt;br /&gt;زمستان هم در يك روز سراسر برفي  جرقه محبتي ديگر را برايم روشن كرد. دوستي از جنس خودم كه مي توانم با او از ناگفته هايم بگويم ومطمئن باشم كه مي فهمد.&lt;br /&gt;تازه اينها دوست هايي هستند كه در دنياي واقعي پيدا كردم  و هنوز از دوستان خوبي كه صورتكم به من هديه كرده است چيز ي نگفته ام.دوستان خوبي كه در اين يكسال از اين صفحه مجازي شناختمشان و كم كم با هم دوست شديم انقدر كه حتي دنياي مجازي  را پشت سر نهاديم و در دنياي واقعي دست يكديگر را به مهر فشرديم و شريك غم ها و شادي هاي هم شديم و من چقدر خوشحالم به خاطر داشتن دوست هايي چنين خوب ومهربان.&lt;br /&gt;دوستي پيوندي است كه اگر از سر محبت بنا شده باشد هيچگاه نه كمرنگ مي شود و نه از بين مي رود. گاهي كه از دوستان قديمي ام دور مي افتم گمان مي كنم رشته اي كه ما را به هم پيوند داده بود،اگر نه گسسته كه پوسيده شده است. اما وقتي كه مي بينم  در غم هايشان و غمگينم و در وقت شادي شان  از خوشي در پوست نمي گنجم. مطمئنم مي شوم  كه دوستي واقعي هيچگاه از بين نمي رود.&lt;br /&gt;سال 83 براي من سال خوبي بود. سالي پر از دوستان خوب.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111130860265899124?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111130860265899124/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111130860265899124' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111130860265899124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111130860265899124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/03/83.html' title='سال 83، سال دوست هاي خوب'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111121957918980948</id><published>2005-03-19T11:29:00.000+03:30</published><updated>2005-03-19T11:36:19.190+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آرش سيگارچي آزاد شد&lt;br /&gt;خبر البته تازه نيست و براي دو روز پيش است. اما من با اين كامپيوتر از رده خارج امروز خبر را خواندم . خيلي خوشحالم. مي دانم كه فعلا به صورت موقت آزاد است اما با اين حال خوشحالم  و اميدوارم سال 84 پر باشد از اين خبرهاي خوش. مي خواستم بنويسم اميدوارم سال 84 هيچ آزده اي به جرم عقيده اش به زندان نرود كه ديدم ارزويي بزرگ است  و شايد محال در روزگار ما.&lt;br /&gt;به هر حال همين ازادي نيم بند آرش هم كلي دلمان را شاد كرد.&lt;br /&gt;من آرش را از نزديك نمي شناختم . خواننده دائمي وبلاگش هم حتي نبودم. اما چه فرقي مي كند همين كه بداني او را براي عقيده اش وقلمش به بند كشيده  بودند كافي است كه دل ادم به درد بيايد وقت گرفتاريش و دلشاد شود هنگام رهايي اش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111121957918980948?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111121957918980948/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111121957918980948' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111121957918980948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111121957918980948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/03/blog-post_19.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111116748771748379</id><published>2005-03-18T21:05:00.000+03:30</published><updated>2005-03-18T21:08:07.720+03:30</updated><title type='text'>بهار مي آيد</title><content type='html'>بهار مي آيد و عطرش از همين حالا همه جا را پر كرده است  و هر قدر هم كه دلخسته  باشي نمي تواني در مقابلش مقاومت كني،آن هم وقتي كه خودت متولد سومين روز بهار باشي.&lt;br /&gt;  بهار مي ايد، زمستان مي رود و حيف است كه دل ما بهاري نشود. به قول شاعر مهرباني ها فريدون مشيري:&lt;br /&gt;اي دريغ از تو اگر جون گل نرقصي با نسيم&lt;br /&gt;اي دريغ از من اگر مستم نسازد افتاب&lt;br /&gt; اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار&lt;br /&gt;گر نكوبي شيشه غم را به سنك&lt;br /&gt;هفت رنگش مي شود، هفتاد رنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضي وقت ها همه بريشاني هايي كه با هزار مكافات عقب زده بودمشان يك دفعه به سراغم مي ايند  و بيجاره ام مي كنند، اما ادم كه نبايد به دلتنكي هايش زياد رو بدهد، بهار در راه است بايد با روي خوش و دلي شاد به استقبالش برويم، نبايد فراموش كنيم كه راه هميشه هست هرچند گاهي سخت تر است و دشوارتر.&lt;br /&gt;كامبيوترم هنوز خراب است ولي من ديكه تعطيل نيستم و مي نويسم، هر چند با هزر مكافات&lt;br /&gt;اين مطلب را هم نه مي توانم  سايزش را درست كنم و نه اينكه راست چين كنم. خلاصه ببخشيد ديگه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111116748771748379?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111116748771748379/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111116748771748379' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111116748771748379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111116748771748379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/03/blog-post_18.html' title='بهار مي آيد'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111069420990051515</id><published>2005-03-13T09:29:00.000+03:30</published><updated>2005-03-13T09:40:09.900+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این وبلاگ به احتمال زیاد تا مدتی تعطیل است. کامپیوترم خرابه  و خودم هم سخت نیازمند سکوتم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111069420990051515?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111069420990051515/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111069420990051515' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111069420990051515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111069420990051515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/03/blog-post_13.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-111020303153035457</id><published>2005-03-07T16:52:00.000+03:30</published><updated>2005-03-07T17:13:51.533+03:30</updated><title type='text'>هشت مارس مبارک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این  چند روزه که بچه ها مشغول راه انداختن کارناوال مجازی 8 مارس بودند، من مدام به سال گذشته فکر می کردم و تجمعی که می خواستیم داشته باشیم و صحبت هایی که قرار بود درباره مبارزه با خشونت علیه زنان بشود و پلیس هایی که آمدند  و ما را از پارک بیرون کردند  و گفتند بروید فردا با شوهرهایتان بیایید  و هر قدر هم که دلتان خواست اینجا بنشید  وراه بروید. هر بار وقتی که گزارشی را درباره کارناوال مجازی مان می نوشتم  آرزوی روزی را می کردم که آرزوهایمان فقط در صفحات کاغذی واینترنتی دفترچه ها و سایت ها و وبلاگ هایمان اسیر نشوند ودر جهان واقعی هم جایی برای آن باشد.&lt;br /&gt;می خواستم درباره فمنیسیم  بنویسم وتعبیرهای نادرستی که از این مفهوم وجود داررد اما دیدم که &lt;a href="http://www.golnaz82.com/"&gt;گلناز&lt;/a&gt; عزیزم خیلی خوب همه حرف ها را گفته است و برای اثبات این ادعا که ما فمنیست ها نه ضد مرد هستیم  و نه به دنبال زن سالاری همان حرف ها کفایت می کند. &lt;a href="http://farnaaz.com/"&gt;فرناز&lt;/a&gt; نازنینم هم درباره فمنیست نما هایی که حرف شان با عملشان فرسنگ ها فاصله دارد  و فمنیسیم  برایشان فقط یک پز  و ادای اجتماعی است به اندازه کافی نوشته است و من دیگر ترجیح می دهم چیزی در این باره ننویسم  چرا که من هم گفتنی هایم را چندی پیش به صراحت&lt;a href="http://www.sharghian.com/mag/archive/005772.html"&gt; نوشتم&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt; راستش را بخواهید این روزها خسته شده ام اینقدر سر کار و خیابان و مهمانی و جمع دوستان درباره این اصل بدیهی که زن هم یک انسان است و باید از حقوق طبیعی  و بدیهی یک انسان بهره مند باشد توضیح داده ایم. خسته شده ام اینقدر تکرار کرده ام که هدف فمنیسیم برابری است  و جواب شنیده ام که مگر برابری ممکن است. این خستگی نه از آن نوع است که از پا بنشینم و سکوت کنم . نه .من باز هم تلاش می کنم. بحث می کنم. اعتراض می کنم و می گویم فرودست انگاشتن زن و نقض حقوق انسانی آنها  هیچ توجیه عقلانی ندارد.  اما واقعا نمی فهمم چرا درک مساله ای به این سادگی برای بعضی از آدم ها اینقدر دشوار است .&lt;br /&gt;8 مارس را امسال را تهران نیستم و نمی توانم مراسم کوچکی که قرار است برگزار کنیم شرکت کنم. اما من هم مثل گلناز آرزوی روزی را می کنم که نه روز زنی باشد ونه فمنیسمی. من روزی را آرزو می کنم که انسان ها  با هر  نژاد و طبقه و ملیت و مذهب وجنسیتی  «انسانیت» را پاس بدارند و دیگر نیازی به مبارزه برای برابری میان انسان ها نباشد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-111020303153035457?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/111020303153035457/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=111020303153035457' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111020303153035457'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/111020303153035457'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/03/blog-post_07.html' title='هشت مارس مبارک'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110985258042872437</id><published>2005-03-03T15:46:00.000+03:30</published><updated>2005-03-03T16:13:38.183+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;برنامه های 8 مارس&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;pass=1245"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;مراسم بزرگداشت روز زن در دانشكده روانشناسي دانشگاه تهران&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;amp;pass=1242"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;برنامه كانون دانشجويي آفتابكاران دانشگاه علامه/ 5 و6 مارس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;pass=1241"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;برنامه هسته فمينيستی دانشکده علوم اجتماعی علامه/ جلسات خوابگاهی&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;amp;pass=1235"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;برنامه پالتاکي :خشونت و غيرت/3 مارس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;em&gt;این ها را هم بخوانید&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://sharh.com/archive/000567.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مشکلي که با زور حل نمي شود_حسین منصور&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.golnaz82.com/"&gt;شمارش معکوس برای 8 مارس : دومیش_گلناز &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110985258042872437?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110985258042872437/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110985258042872437' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110985258042872437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110985258042872437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/03/8-5-6-3-8.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110966729940063505</id><published>2005-03-01T12:23:00.000+03:30</published><updated>2005-03-01T12:37:20.080+03:30</updated><title type='text'>من یک فمینیست هستم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زني كه مديريت يك تعاوني خود اشتغالي در يكي از مناطق جنوبي شهر تهران را بر‌عهده داشت و در كنار آن برنامه‌هاي آموزشي و اطلاع رساني در زمينه حقوق زنان را برگزار مي‌كرد، در همان ابتداي مصاحبه وقتي كلمه «فمينسم» را از من شنيد، انگار كه بدترين توهين را به او كرده باشم با لحني جدي و محكم گفت: «من اصلا فمينسيت نيستم.»&lt;br /&gt;اين زن كه همه فعاليت‌هايش در راستاي آگاهي بخشيدن به زنان براي احقاق حقوق‌شان است، نمونه‌اي از زنان و مرداني است كه با وجود فعاليت‌هايشان در زمينه برابري حقوق زنان و مردان، خود را از هرگونه انتساب به فمينيسم مبرا مي‌دانند و از شناخته شدن به عنوان يك «فمينيست» گريزان هستند.&lt;br /&gt;شايد ذهنيت‌هايي كه از فمينيست‌ها به عنوان « زنان مردنما»، «از مرد بيزار»، «خانمان برانداز»، «دشمن خانواده» و «طرفدار بي بند و باري جنسي» و ... وجود دارد و يا اين طرز فكر كه فمنيست‌ها افرادي «‌غرب زده»، «روشنفكر‌نما»، «برخاسته از طبقه متوسط» و «‌به دنبال زن سالاري» هستند، در اين هراس از فمينيسم و فمينيست‌ها بي‌تاثير نباشد. تا آنجا كه به گفته حميدرضا جلائي پور، استاد جامعه شناسي دانشگاه تهران «‌بسياري از مدافعان زنان خود را با واژه فمينيست هويت‌يابي نمي‌كنند، زيرا آنها و جامعه فكر مي‌كنند كه فمينيسم با « نهاد خانواده» كه بنيان جامعه است ضديت دارد و ترجيح مي‌دهند خود را با واژه اي كه « مسئله دار» است هويت يابي نكنند.»&lt;br /&gt;اين نگاه غلط را به راحتي مي‌توان در تصوراتي كه برخي از افراد از فمينيست‌ها دارند، مشاهده كرد. به گونه‌اي كه شنيدن خبر ازدواج يا بچه دار شدن يك زن فمينيست به قدري برايشان عجيب و حيرت‌آور است كه به اصل «فمينيست بودن» آن فرد شك مي كنند يا وقتي ذهنيات خود را از يك فمينيست با رفتار و اعمال او منطبق نمي‌بينند، مي‌گويند: « تو چه فمينيست خوبي هستي!»&lt;br /&gt;به غير از عده اندكي كه آگاهانه با فمينيسم مخالفت مي‌كنند و از نتايج گسترش اين طرز فكر در جامعه و تحديد قدرت پدرسالارانه نگران هستند، بيشتر مخالفان فمينيسم يا آگاهي و شناخت صحيح و جامعي از اين مفهوم و اصول اساسي آن ندارند يا شناخت خود از فمينيسم را مبتني بر انواع راديكال فمينيسم كرده و آن را به همه انواع فمينيسم تعميم داده‌اند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه این مطلب را در &lt;a href="http://www.sharghian.com/mag/archive/005772.html"&gt;مجله شرقیان&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110966729940063505?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110966729940063505/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110966729940063505' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110966729940063505'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110966729940063505'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/03/blog-post_01.html' title='من یک فمینیست هستم'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110958374405434437</id><published>2005-02-28T13:08:00.000+03:30</published><updated>2005-02-28T13:12:24.056+03:30</updated><title type='text'>دعوت به همياری در کارناوال 8 مارس</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از دوستان و علاقه مندان به ویژه وبلاگ نويسان، سايت های اینترنتی، مخاطبان اينترنتی و سه نقطه نويسان [...] دعوت می کنیم در برگزاری کارناوال 8 مارس، ما را ، خودشان را و دیگران را ياری کنند. متن فراخوان علاوه بر صفحه اصلی در زير نيز آمده است: &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;براي حيثيت دارکردن لکه ها، ازباد گرفتن ناموس ها و بر باد دادن مصونيت هايمان با ما همراه شو[بييييييييب] اطلاع رساني تريبونک فمينيستي، شاخه اقليت فرا پست آنارکو فمينيسم چپ راديکال ليبرال :دوستان دنياي مجازي زير سايتي ضد تريبون! به ما بپيونديد. هرجا سخن از تحقق آرزوهاي [بييب] ست تريبونک در خدمت شما [بييب]. تا خفمون نکردن مي گوييم که آرزوهايتان را به ما بسپاريد صحيح و سالم برآورده شون مي [بييب] اگر به ما بپيونديد آرزوهاي ما را هم شما بر آورده مي [بييب].ما همه اين عدم خالي بندي ها را در کارناوال 8 مارس برگزار مي [بييب]. به ما اعتماد سازي فعال کنيد. انواع و اقسام مشارکت هاي حداکثري، حداقلي، راستي ، چپي ، فراچپي، فرافرا راست چپي، جنبش هاي تو [بييب]ده اي مردمي ، رفراند[بييب]، انتخابات رئيس [بييب]ي را مي توانيد در تريبون فمينيستي [بييب]... آمريکا برو گم شو راهت نمي ديم ... با تريبونک رويايي ترين عروس سال شويد و همين طور خشن ترين [بييب]، مسابقه مرد شايسته [بييب]، مرده ها را زنده کنيد و زنده ها را [بييب]... بي ناموس چرا نمي ذاري حرفمو بزنم ؟ آخ خف[بييب].ما ...ما ...ما.هزاران برنامه داريم از سخنراني، مناظره ، تئاتر زير حوضي و پشت هشتي و پست پست پستويي تا رقص و آو[بييب] جمعي برپا [بييب]. در فضاي مجازي آزادي را نفس [بييييييييييييييييب] هه [بييب] . بياييد دست در دست هم پاي همديگر را لگد کنيم، پلاکاردهايمان را از صندوق خانه ها در آو[بييب] و تميزشان کنيم و از پشت شيشه اتاق هايمان گيس[بييب] هايمان را افشان کنيم فرياد بزنيم زنده باد مرده باد، مرده باد زنده باد، باد باد باد و براي ديوارهاي شهر در بگذاريم و فرارکنيم و پيش نامه و ميان نامه و قطعنامه هايمان را پاره کنيم. اگر بياييد خيلي کارها مي کنيم اما اگر نياييد خودمان بي دست در دست هم يک کاريش مي [بييب]. براي از دست ن[بييب] فرصت هايمان وقت کم داريم، براي ائتلاف با ما اعتصاب ن[بييب]، اعتراض نکنيد ، مجادله ن[بييب]، گفتمان ن[بييب]، اصلا فکر نکنيد. تا 8 مارس فقط چند روز باقي است فرصت هايتان را به ما بسپاريد تا خرابشان کنيم. براي اعلام هر گونه کمک فکري ، آرزو سازي فني و فکري، شرکت فعالانه در خروج از تريبون حين آرامش فعال با ايميل carnaval@iftribune.com تم[بييب]اس ب[بييب]. اگر دوستمان داريد خب چيکار کنيم استراتژي نداريم .اگر دوستمان نداريد آرزوهايتان را زنداني نکنيد وگرنه فرار مي کنند. اگر از ما متنفريد فحش هايتان را برايمان در ستون پيشنهادات بنويسيد اما حرف بد نزنيد چون آرزوهايمان مي شکنند.اگر به قولمان عمل نکرديم به ما [بييب] دهيد.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com"&gt;تريبون فمينيستي ايران &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110958374405434437?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110958374405434437/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110958374405434437' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110958374405434437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110958374405434437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/02/8.html' title='دعوت به همياری در کارناوال 8 مارس'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110916523829466926</id><published>2005-02-23T16:53:00.000+03:30</published><updated>2005-02-23T16:57:18.296+03:30</updated><title type='text'>چهارده سال زندان براي آرش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ا&lt;em&gt;&lt;strong&gt;ز وبلاگ &lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;a href="http://zananeha.com/" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;زنانه ها&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;دوستان وبلاگر، گزارشگران بدون مرز ، نویسندگان و خبرنگاران و خبرگزاران غیر وابسته,&lt;br /&gt;حرکتی را سازمان دهیم و به &lt;/em&gt;&lt;a href="http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-496848" target="_blank"&gt;&lt;em&gt;حکم 14 سال زندان آرش سیگارچی&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt; اعتراض کنیم. آرش الان در زندان است و امروز به امید احتیاج دارد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110916523829466926?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110916523829466926/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110916523829466926' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110916523829466926'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110916523829466926'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/02/blog-post_23.html' title='چهارده سال زندان براي آرش'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110844327563374366</id><published>2005-02-15T08:21:00.000+03:30</published><updated>2005-02-15T08:24:35.636+03:30</updated><title type='text'>بايد بروم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;احساس مي كردم دارم خفه مي‌شوم. اصلا نمي توانستم نفس بكشم. خواستم پنجره را باز كنم اما بقيه سردشان بود. رفتم بيرون ،سط برف‌ها راه مي رفتم و نفس مي كشيدم. اما فايده اي نداشت، وقتي برگشتم دوباره نفسم بند آمد.&lt;br /&gt;حتي يك كلمه هم نمي توانستم بنويسم. اصلا كلمات را گم كرده بودم. وسايلم را جمع كردم و از تحريريه بيرون آمدم.&lt;br /&gt;اينجور وقت‌ها داشتن كسي كه بتواني با يك تلفن خودت را به او برساني نعمتي است. وقتي با هم بوديم اينقدر حالم خوب بود كه حتي در آن كافي شاپ كوچك كه دود سيگار ميز بغلي هم بالاي سرمان را پر كرده بود، خيلي خوب نفس مي كشيدم.&lt;br /&gt;به خانه كه رسيدم اما باز هم حالم خوب نبود. تا به حال اينقدر براي فردا ترديد نداشتم. هر روز مثل آدم از خواب بلند مي‌شدم. يا مي رفتم دانشگاه، يا سر كار  و يا خانه بودم. اما ديشب تا آخرين لحظه نمي دانستم فردا چه كنم. انگار اگر فردا( كه امروز باشد) تصميم نگيرم براي هميشه مانده ام. در همان بركه كوچكي. كه همه فكر مي كنند آخر دنيا است.نصفه شب بيدار شده بودم و دلم مي خواست بروم يك پرتغال خوني پوست بكنم و بخورم. گلويم خشك خشك بود. راستي بيدار شده بودم يا خواب بودم؟ نمي دانم! انگار به اندازه چند شب بيدار بودم و چشمم را به سقف كوتاه تخت دوخته بودم. شايد خواب مي ديدم .&lt;br /&gt;اما اين يكي را مطمئنم كه خواب مي ديدم. ترسناك ترين كابوس عمرم بود. اينقدر كه وقتي بلند شدم نفسم از ترس بند امده بود.خواب ديدم دارم ازدواج مي كنم. با پسر يكي از دوستانمان كه خيلي خوب است اما من دوستش ندارم. من ولي  موافق بودم.يعني هيچ مخالفتي نمي كردم. مرا مي بوسيدند ،به من مي گفتند عروس خانم و من لبخند مي زدم مثل همه عروس ها. برايم هديه خريده بودند و من مي گفتم « ممنون.چقدر قشنگ است» همه خوشحال بودند و در تدارك و رفت و آمد و من مثل آدم‌هاي گيج در حياط راه مي رفتم و فكر مي كردم من كه اين آدم را دوست  ندارم چرا دارم با او ازدواج مي كنم و بعد به خودم مي گفتم: « مرد خيلي خوبي است. كم كم به او علاقه مند مي شوي» .بعد ياد كسي مي افتادم كه دوستش دارم . آن وقت دلم مي خواست در حياط را باز كنم وبروم بيرون . اما همان جا مانده بودم و ديگر فكر هم نمي كردم. داشتم به در و ديوار خانه نگاه مي كردم. خانه بزرگي كه قرار بود مال من باشد. خودم نبود و لي يك كسي در درونم مي گفت « زندگي همين است ديگر» و من زبانم بند آمده بود. زبان خودم. زبان عقلم. زبان دخترك. در درونم فقط سكوت بود و سكوت بود و بر لبانم يك لبخند احمقانه كه نمي دانم از كجا آمده بود.&lt;br /&gt;وقتي كه از پله هاي خانه آن مرد بالا مي رفتم را كاملا يادم است قدم هايم سنگين بود اما پيش رونده. تا به حال شنيده ايد كه بعضي ها مي‌گويند خودمانهم نمي دانيم چطور شد. انگار زبانمان را دوخته بودندو تا به خودمان آمديم ديديم سر سفره عقد هستيم. ديشب من اين را كاملا فهميدم. هميشه اين آدم‌ها را مسخره مي‌‌كردم كه يعني چه؟ مگر مي شود؟ اما من ديشب همينطور شده بودم. براي اولين بار در عمرم داشتم با كمال ميل واختيار كاري را مي كردم كه مي دانستم غلط است. اسمش را چه مي گذارند : « كوتاه آمدن ازهمه آرمان ها و آرزوها» يا « مثل بقيه مردم زندگي كردن»&lt;br /&gt;ديشب كه مي خواستم بخوابم با خودم خيلي كلنجار رفتم كه فردا چه كنم وآخر تصميم گرفتم مثل بچه آدم بروم سر كار. مثل بچه آدم. مثل بقيه مردم و بعد سر فرصت فكر كنم و تصميم بگيرم. اما خواب ديشب مرا ترسانده است. يعني اگر امروز كوتاه بيايم  واقعا اتفاقي مي افتد؟ يعني مجبور مي شوم مثل بقيه مردم، مثل بچه آدم زندگي كنم؟ نمي دانم. هنوز گيجم. گيج گيج.&lt;br /&gt;احساس مي كنم اگر امروز تصميم نگيرم فردا خيلي دير است. ديشب اينطور فكر نمي كردم. اما حالا مي‌دانم كه بايد بروم و ترديد نكنم. حتي اگر قرار باشد تنها بروم. مي ترسم اگر ترديد كنم وفرصت را از دست بدهم براي هميشه محكوم به ماندن شوم. محكوم به اينكه مثل همه مردم زندگي كنم. مي دانم كه آن وقت تمام عمرم را مثل كابوس ديشب در بهت و حيرت  خواهم گذراند. در آن سكوت لعنتي كه داشت خفه ام مي كرد.&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110844327563374366?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110844327563374366/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110844327563374366' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110844327563374366'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110844327563374366'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/02/blog-post_110844327563374366.html' title='بايد بروم'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110832293443484659</id><published>2005-02-13T22:56:00.000+03:30</published><updated>2005-02-13T22:58:54.436+03:30</updated><title type='text'>خوشا رهايي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پر پرواز ندارم&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;دلي دارم و حسرت درناها&lt;br /&gt;و به هنگامي كه مرغان مهاجر&lt;br /&gt;در درياچه ماهتاب پارو مي كشندخوشا رها كردن و رفتن&lt;br /&gt;خوابي ديگر،  به مردابي ديگر&lt;br /&gt;خوشا ماندابي ديگر&lt;br /&gt;به ساحلي ديگر&lt;br /&gt;به دريايي ديگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشا پر كشيدن&lt;br /&gt;خوشا رهايي&lt;br /&gt;خوشا اگر نه رها زيستن، مردن به رهايي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه اين پرنده&lt;br /&gt;در اين قفس تنگ نمي خواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;احمد شاملو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***********************************&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://mag.gooya.com/politics/archives/023705.php"&gt;وضعيت جسمي اكبر گنجي نگران كننده است. هنوز گنجي را به ياد داريد؟&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mithras.org/mt/001480.html"&gt;مديار دوباره بازداشت شده.اين بار يك وثيقه 100 ميليون توماني برايش تعيين كرده اند&lt;/a&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110832293443484659?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110832293443484659/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110832293443484659' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110832293443484659'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110832293443484659'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/02/blog-post_110832293443484659.html' title='خوشا رهايي'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110814491172827365</id><published>2005-02-11T21:29:00.000+03:30</published><updated>2005-02-11T21:31:51.730+03:30</updated><title type='text'>وانهاده</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;سومين باري است كه «وانهاده» سيمون دوبووار را مي خوانم.از كتابخانه برداشتمش تا براي يك دوست ببرم.به خودم كه آمدم ديدم آخرهاي كتابم و لبريزم از خشم و ترس.&lt;br /&gt; وانهاده را كه مي‌خوانم ترسي غريب بر همه وجودم سايه مي اندازد. ترسي آميخته با خشم. از اينكه روزي آنقدر وابسته كسي شوم كه جزاو  و عشقش چيزي  را نبينم ، مي ترسم. از آنكه مرا نخواهند و من اين را نفهمم يا به دروغ خودم را فريب دهم مي ترسم.از اينكه مونيك و مونيك ها جرات بيرون امدن از يك رابطه بيمار را ندارند خشمگينم و بيشتر از آن از اينكه زنان سرزمين من چاره اي جز تحمل و ساختن و سوختن ندارند خشمگينم.&lt;br /&gt;عجيب است اما اين بار بيش ازدو دفعه قبل بر خودم ترسيدم وقتي روايت يك زن را از وانهادگي خود خواندم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://sooratakk.blogspot.com/2004/03/blog-post_23.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين مطلب&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; را وقتي براي اولين بار " وانهاده" را خواندم نوشتم&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110814491172827365?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110814491172827365/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110814491172827365' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110814491172827365'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110814491172827365'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/02/blog-post_11.html' title='وانهاده'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110806167558189043</id><published>2005-02-10T22:23:00.000+03:30</published><updated>2005-02-10T22:24:35.580+03:30</updated><title type='text'>خانه تكاني</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يك_ اين چند وقته وبلاگم شده حديث نفس نوشتن.شايد يك دليلش اين باشه كه اين چند وقته خيلي با خودم درگير بودم و دليل مهمترش هم احتمالا اينه كه در اين مدت كمتر روزنامه مي خوانم. كمتر كتاب مي خونم و همه مقالاتي را كه دوست دارم ذخيره كرده‌ام براي يك وقتي كه فرصت داشته باشم. اين روزها درگير يك كار جديد شده‌ام و اينقدر اين كار از حوزه هايي كه من تا حالا در آن  كار كرده ام  دور بوده كه حسابي درگيرش شده بودم و وقت كم مي آوردم. اما حالا وضعيتم بهتره هم درگيري هام با خودم يك كمي ( البته فقط يك كمي) كم‌تر شده و هم اينكه با كارم يك جورهايي كنار آمدم.&lt;br /&gt;يك كم ديگه كه خودم را مرتب كنم بايد چند تا كار جديد را شروع كنم. يك عالمه كار نكرده دارم، يك عالمه كتاب نخونده و نيمه كاره و يك عالمه حرف نشنيده. بايد تندتر راه برم. اينطوري كه برم تا آخر دنيا هنوز در خم يك كوچه‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو_ &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.golnaz82.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گلناز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; از بم برگشته  و يك گزارش مفصل  و البته دردناك از وضعيت بم  و به خصوص وضعيت كودكان بمي نوشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه_ &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sharghian.com/mag/archive/005734.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزارش تصويري&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; جشن سده را هم با عكس هاي &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sharh.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حسين&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; مي توانيد اينجا ببينيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار_ حالا كه تا شرقيان رفته‌ايد اين &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sharghian.com/mag/archive/005719.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان صادق چوبك&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; را هم بخوانيد.عجيب شبيه سرنوشت ما است. تلخ و دردناك  اما واقعي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110806167558189043?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110806167558189043/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110806167558189043' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110806167558189043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110806167558189043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/02/blog-post_10.html' title='خانه تكاني'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110775760718323451</id><published>2005-02-07T09:53:00.000+03:30</published><updated>2005-02-07T09:56:47.190+03:30</updated><title type='text'>دخترك</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترك هيچ وقت آرام نمی گيرد. اين هياهو  و پريشانی سال‌ها است كه هميشگی ترين همراه اوست. هميشه بهانه ای است كه آرام آرام طوری كه هيچ كس نبيند  در خودش بگريد يا سرشار از خشمی طوفانی باشد. اينها هم كه نباشد مدام در حال جدل است با من. هميشه هراس دارد كه نكند اشتباه برود . نكند كم كاری كرده باشد. نكند بيراهه رفته باشد. دخترك يك لحظه هم آرام ندارد. خوشحال هم كه هست، لبريز می‌شود از خوشی  و همه وجودش به شوق می‌آيد.هر چند اين روزها كم‌تر شاد است  و بيشتر بارانی و طوفانی است.&lt;br /&gt;دخترك گاهی عجيب تنها می‌شود. آنقدر كه حتی با من هم حرف نمی زند. سكوت می‌كند و هيچ نمی‌گويد، طوری كه من از سكوتش وحشت می كنم .&lt;br /&gt;دخترك دلش نمی‌خواهد بزرگ شود. از دنيای آدم بزرگ ها می ترسد. از اين همه زشتی  و سياهی كه دنيای آدم بزرگ ها را احاطه كرده وحشت می كند. گاهی از من می خواهد كه او را به ديوانه خانه‌ای ببرم تا هيچ كس كاری به كارش نداشته باشد. می گويد خسته ام از اين همه مصلحت انديشی عاقلان.&lt;br /&gt;گاهی می‌گويد می خواهم بروم به جزيره‌ای دور افتاده يا روستايی متروك . وقتی می گويم اين هم نمی‌شود.می‌گويد پس ای كاش فراموشی بگيرم يا كه متوقف شوم. مرگی را آرزو می كند كه بعدش هيچ دنيايی نباشد.می گويد تحمل دنيای شما را ندارم.&lt;br /&gt;وقتی به او می گويم هيچ كدام از اين‌ها ممكن نيست  و بايد زندگی كنی و محكم بايستی. آرام به گوشه اي می‌‌خزد و هيچ نمی ‌گويد.آنقدر كه من وحشت می كنم كه مبادا برای هميشه تركم كند يا از غصه دق كند يا مثل آن وقت ها دلش بخواهد مسخ شود و به هيات حشره ای عظيم جثه درآيد  و به زير تخت يا گوشه سقف برود.&lt;br /&gt;دلم به حال دخترك می‌سوزد. او طاقت اين‌همه رنج  و تنهايی را ندارد. اما بايد تحمل كند. يعنی من مجبورش می كنم به اين تحمل. آخر چاره ای ندارم. زندگی در اين سياره دورافتاده قواعدی دارد كه بايد رعايت كنی.&lt;br /&gt;دخترك درست مثل پرنده ای است كه در قفسی آهنی به بند كشيده شده. هر روز و هر لحظه خود را به قفس می كوبد و رهايی را فرياد می كند. اما هيچ روزنه ای نمی ‌يابد.آسمان آنقدر تاريك است كه مجالی برای پرواز نيست.&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110775760718323451?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110775760718323451/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110775760718323451' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110775760718323451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110775760718323451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/02/blog-post_07.html' title='دخترك'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110762720615772045</id><published>2005-02-05T21:40:00.000+03:30</published><updated>2005-02-05T21:43:26.156+03:30</updated><title type='text'>دوست خوب من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من امروز يك  دوست پيدا كردم. از آن دوست‌ ‌هايي كه براي حرف زدن با آنها نيازي به رديف كردن كلمات و مقدمه چيني نيست. از همان‌ها  كه با خيال راحت مي‌تواني به او بگويي كه خيلي دوستش داري.از همان دوست‌هايي كه حرف هم را خوب مي فهمند.&lt;br /&gt;خيلي خوشحالم هم به خاطر اينكه از امروز يك دوست خيلي خوب دارم و هم بخاطر اينكه اين دوستي يك بار ديگر به من ثابت كرد احساسم و قلبم هيچ  وقت به من دروغ نمي‌گويد. اشتباه هم نمي‌كند.من ايمان دارم  وقتي كسي با نگاهش به قلب من راه يافت. اين يعني يك اتفاق خوب در زندگي من.&lt;br /&gt;اينكه تو كسي را داشته باشي كه ازتو  "تحمل كردن"، "ساختن و سوختن"، " بر خلاف آب شنا نكردن" و " معقول بودن" را نخواهد،مثل خودت سركش و طغيانگر باشد و كودك درونش هنوزز حكمفرماي وجودش باشد  غنيمتي است در اين روزگار.&lt;br /&gt;من و دوستم يك عالمه حس مشترك داريم. درباره شاملو، درباره فروغ، درباره سمفوني مردگان عباس معروفي، درباره  عشق، درباره نگاهي كه به كار  و زندگي داريم و در مورد خيلي چيزهاي ديگر... خيلي ازاين‌ها را امروز فهميديم، وقتي كه دوتايي رفتيم وسط برف و همه نظم آن  را با قدم‌هايمان به هم ريختيم.&lt;br /&gt;امروز دريك لحظه، در ميان آن همه برف، وسط سرماي يك روز زمستاني براي ما يك اتفاق بزرگ افتاد.اتفاقي كه مي دانم تاثيرش را  تا مدت ها در زندگي‌ام خواهم ديد.براي من كه اين روزها شك كرده بودم به خودم، قلبم و احساسي كه دارم. اين دوستي چيزي بيشتر از يك دوستي است.&lt;br /&gt;خيلي چيزهاي ديگر  در مورد خودم، دوستم و حس امروزم است اما بقيه حرف هايم از نوعي نيستند كه بشود اينجا و با كلمات نوشت شان.بقيه شان فقط مال خودمان دوتا است. اصلا حس امروزم از آنهايي نبود كه به اين راحتي بشود نوشت. الان كه مي خواهم اين مطلب را بفرستم احساس مي كنم خيلي چيزها را ننوشته ام و بايد اضافه كنم. اما مهم اين است كه خودم مي دانم امروز چه روز خوبي بود و چفدر از همان چند دقيقه انرژي گرفتم..&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110762720615772045?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110762720615772045/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110762720615772045' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110762720615772045'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110762720615772045'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/02/blog-post_05.html' title='دوست خوب من'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110732367658543187</id><published>2005-02-02T09:20:00.000+03:30</published><updated>2005-02-02T09:41:11.210+03:30</updated><title type='text'>تيغ دو لبه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;** انديشه را نمي توان زنداني كرد. قلم را نمي توان شكست. فرياد آزادي را نمي توان در گلو خفه كرد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://yeknoon.blogsky.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شهرام رفيع زاده&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.memarian.info/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اميد معماريان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.memarian.info/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روزبه ميرابراهيمي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; دوباره مي نويسند. وبلاگ‌هايشان را آب و جارو كرده اند، دوباره قلم به دست گرفته اند و مي نويسند.( كه البته درست تر اين است كه دوباره انگشتانشان را با كيبرد آشتي داده اند). خوشحالم .براي هر سه شان خوشحالم . براي اينكه مي نويسند و مي دانم كه نوشتن براي آنها يعني زندگي كردن. اين سكوت لعنتي فقط آدم را از درون زجر كش مي كند. بايد نوشت. بايد زندگي كرد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;********************************&lt;br /&gt;** هم افسانه نوروزي آزاد شد و هم مديار، براي هردو آنها هم خوشحالم. مي دانم كه دير است اما بايد مي نوشتم اين خبر خوش را. هر چند كه بالاخره هم دفاع مشروع افسانه را نپذيرفتند و آن را قتل عمد محسوب كردند.&lt;br /&gt;راستي من يك سوال دارم. اگر كسي به يك زن شوهردارتجاوز كند آن زن چه بايد بكند؟ چطور بايد ثابت كند كه به آن عمل رضايت نداشته و به اكراه به آن تن داده؟ وقتي اين را از يك حقوق دان پرسيدم گفت:« وقتي تو به تجاوز تن دهي يعني اكره نداري. » يعني رضايت داري. يعني زناي محسنه. يعني سنگسار ( يا كمي مدرن ترش اعدام)البته احكام اسلامي آنقدر براي اين قضيه شرط و شروط گذاشته كه عملا كسي نمي‌تواند " زنا" را اثبات كند. اما آيا در اجرا هم همينطور است. آيا وقتي خودت با كمال ميل و رغبت اقرار مي كني. آن هم چهار مرتبه ديگر راه فرار يوجود دارد.&lt;br /&gt;چند وقت پيش كه با دوستي در مورد افسانه صحبت مي كرديم. به او گفتم :« مطمئنا من فردي را كه بخواهد به من تجاوز كند، نمي كشم.» اما اگر اين تجاوز وقتي باشد كه من متاهل هستم و نه از جانب يك غريبه و در يك خيابان يا بيابان تاريك ، بلكه توسط يك دوست و در خانه او يا خانه خودم باشد چه؟ چطور بايد بي گناهي ام را اثبات كنم؟ چطور بايد از چوبه دار فرار كنم؟ يا شايد هم بايد سكوت كنم و هيچ نگويم و نه از ترس آبرو كه از ترس جان هميشه اين راز را براي خودم نگاه دارم و رنج ببرم و به هيچ دادگاه ومكحمه اي هم شكايت نكنم. البته اگر رازم برملا نشود. اگر شوهر غيرتي نداشته باشم و اگر كسي سر به زنگاه نرسيده باشد.&lt;br /&gt;شايد به هيمين دليل است كه خيلي از زنها اينقدر در رفت و آمدهايشان محتاط اند. هر مغازه‌اي نمي روند. به مطب هر دكتري نمي‌روند. حتي درر رفتن به خانه دوست و آشنا هم جانب احتياط را رعايت مي كنند و هميشه تاكيد دارند كه قبل از تاريكي هوا خانه باشند يا لااقل شبها تنها جايي نروند.&lt;br /&gt;اما من و امثال من كه نه الان و نه هيچ وقت ديگر نمي تواينم اينگونه باشيم چه كنيم؟ به قول همان خانم وكيل:&lt;br /&gt;« اين تيخ دو لبه است و از هر طرف كه بگيري زخمي ات مي كند.» زخمي انچنان عميق كه شايد زندگي ات را از تو بگيرد. مگر آنكه مثل افسانه خوش شانس باشي و بعد از دادن هشت سال از زندگي و جواني ات رها شوي . يا آنكه سكوت كني و رنج ببري و هيچ نگويي از ستمي كه بر تو رفته است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;******************************************&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;** عشق يك اتفاق است. نه قاعده دارد و نه قانون. گاه آرام آرام وبه مرور بوجود مي آيد و تو اين جوانه زدنش را در درونت احساس مي كني.گاهي نيز در يك لحظه متولد مي‌شود. در همان لحظه اولين ديدار. نه آن كه همان لحظه عاشق شوي اما از همان دم مي فهمي آن‌كه مقابلت نشسته براي تو يكي از همه نيست. فقط يكي است. يگانه‌اي كه تا به حال همچون او را نديده‌اي و نشناخته‌اي.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما هركدام كه باشد بايد به خود فرصت بدهي تا به احساست مطمئن شوي و يقين بيابي كه اشتباه نكرده‌اي و از سر تنهايي و بي كسي دل نبسته‌اي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پي نوشت: بعضي حرف ها است كه امروز ننويسي‌شان فردا ديگه  حس نوشتنشان وجود ندارد. شايد هم بخاطر كار جديدم است كه در آن هيچ چيزي را نبايدبراي فردا بگذارم و اين وبه وبلاگ نويسي ام هم اثر كرده &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110732367658543187?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110732367658543187/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110732367658543187' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110732367658543187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110732367658543187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title='تيغ دو لبه'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110719808084442069</id><published>2005-01-31T22:19:00.000+03:30</published><updated>2005-01-31T22:31:20.843+03:30</updated><title type='text'>اعتماد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;     شده به كسي اعتماد كنيد آن‌هم با قلب‌تان و آن وقت خودش شما را حذر بدهد از اين اعتماد.&lt;br /&gt;آدم كمي مي ترسد.نه  ترس  از اينكه برود و  آنچه را كه به اعتماد با او در ميان گذاشته‌اي فاش كند.ترس از اينكه در اعتماد كردن  اشتباه كرده باشم.ترس از اينكه نداي درونم را آنطور كه خود مي خواهم فهميده باشم و نه آن‌طور كه هست.&lt;br /&gt;من گاهي عقل را تخته مي كنم و به نداي دلم گوش مي دهم. يكبار هم چوبش را بدجوري خورده‌ام .(كه البته پشيمان هم نيستم، چون ارزشش را داشت.) آخر  عقل كه از بعضي چيزها سردرنمي‌آورد.اگر قرار باشد فقط به حرف عقل گوش كنيم مي‌شويم يك آدم محافظه‌كار  و مصلحت‌انديش.&lt;br /&gt;من از اين اعتمادهايم تجربه‌ خيلي خوبي هم دارم.اصلا يكي از بهترين دوستانم را هم اينطور پيدا كردم و حالا براي اينكه با او حرف بزنم نه نياز به مقدمه چيني دارم و نه احتياجي به رديف كردن كلمات. همين كه در چشمانش نگاه كنم و دستش را در دست بگيرم، همه حرف‌هاي نگفته ام را مي‌فهمد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110719808084442069?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110719808084442069/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110719808084442069' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110719808084442069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110719808084442069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/01/blog-post_31.html' title='اعتماد'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110710503887428933</id><published>2005-01-30T19:35:00.000+03:30</published><updated>2005-01-30T21:24:36.113+03:30</updated><title type='text'>سده، جشن پيدايش آتش</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز بعد از آن كه يك دل سير گريه كردم و مطلب پائيني را نوشتم، شال و كلاه كردم و به جشن سده رفتم&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;جشن سده يكي از جشن هاي باستاني ايرانيان است كه در حال حاضر فقط زرتشتي‌ها آن را جشن مي‌گيرند. ايرانيان باستان هرسال دهم بهمن ماه را به پاسداشت پيدايش آتش جشن مي گرفتند ، آتش مي افروختند و شادي و پايكوبي مي كردند. تا زمان حمله مغول‌ها به ايران "سده" به‌صورت رسمي و عمومي جشن گرفته مي‌شده و در اين روز كارناوال هاي شادي در شهرها راه مي‌افتاده است. اما حالا فقط زرتشتي‌ها هستند كه جشن سده را به ياد دارند و آن را جشن مي گيرند. آن هم در محيطي بسته و محدود&lt;br /&gt;چيزي كه در اين جشن من را خيلي تحت تاثير قرار داد، شكوه لحظه‌اي بود كه پشته بزرگي از آتش توسط موبدان زرتشتي افروخته شد. شعله هاي آتش تا به آسمان رفته بود و همه دشت را پر از نور و گرما كرده بود و من غرق آن همه عظمت و درخشش بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گزارش مفصل جشن سده امسال را به همراه شرحي مختصر درباره تاريخچه برگزاري جشن سده نوشته ام، بخوانيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هزاران نفر بر گرد هیمه ای بزرگ که در میان باغ برپا شده است، حلقه زده اند و سرود ای ایران را همنوا با گروه موسیقی زمزمه می کنند.هفت موبد سفید پوش دست در دست هم به میان مردم می آیند و بر گرد هیمه می گردند، در پی آنها هفت مرد و زن با لباس هایی بلند و سفید، هیمه بزرگ را با مشعل هایی از آتش آتشکده یزد شعله ور می کنند و نور و روشنایی آتش همه دشت را در خود می گیرد.زنان و مردان وکودکان دست در دست هم بر گرد شعله های تا به آسمان رسیده آتش می چرخند و هلهله می کنند. این باشکوه ترین بخش سده است که هر سال در دهم بهمن ماه برای گرامی داشت پیدایش آتش، جشن گرفته می شود.... &lt;a href="http://chn.ir/tourism/ShowNews.asp?id=4684"&gt;ادامه &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. اگر فرصت بود و حالي باز هم در مورد جشن سده مي نويسم. آخه من هنوز هم بخاطر اين جشن هيجان زده هستم و كلي مطلب دارم كه تعريف كنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110710503887428933?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110710503887428933/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110710503887428933' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110710503887428933'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110710503887428933'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/01/blog-post_30.html' title='سده، جشن پيدايش آتش'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110699094992545804</id><published>2005-01-29T13:57:00.000+03:30</published><updated>2005-01-29T12:59:09.926+03:30</updated><title type='text'>روز رفتن تو </title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;الان همه اومدن پيش تو  و من اينجا نشستم و سرم را به نوشتن يك گزارش نيمه كاره گرم كردم .دلم مي‌خواست بيام اما نتونستم.طاقت ديدن اون سنگ سردي را كه اسم قشنگ تو رويش حك شده ندارم.نمي خوام باور كنم كه سه ساله كه نديدمت و تا وقتي زنده ام نمي تونم ببينمت. نمي خوام رفتنت را باور كنم.از عهده ام خارج  هست  اين باور بزرگ.در تمام اين مدت به خودم دروغ گفتم.گفتم كه رفتي سفر. يك سفر دور .اينقدر دور كه حتي نميتوني نامه بدي.حتي گفتم كه شايد هيچ وقت برنگردي. اما گفتم هستي يه جاي دور دور  وهمين باور دروغين به بودنت من را تا به امروز سرپا نگه داشته است.&lt;br /&gt;دلم برات تنگ شده به اندازه تمام روزهايي كه نديدمت.داغ نبودن تو حتي يك ذره هم التيام پيدا نكرده. چه كسي  گفته كه خاك سرده. چه كسي گفته كه زمان همه چيز را حل مي كنه. گذشت زمان فقط درد ادم را دروني مي كنه ، مثل يك زخم كهنه كه جاش خوب شده اما دردش هيچ وقت خوب نمي‌شه.در تمام روزهاي اين سه سال جاي خالي ات را احساس كردم. اينقدر بزرگ بودي كه هيچ كس نتونست حتي براي يك روز هم كه شده جاي تو را برايم  پر كنه.اين درد هميشه با من هست، تا وقتي كه زنده ام و نفس مي كشم.&lt;br /&gt;وقتي كه رفتي تا ماه‌ها نمي فهميدم كه چه اتفاقي افتاده .هر وقت دل تنگت مي شدم مي آمدم  وسرم را روي اون سنگ سرد  و سياه مي گذاشتم و زار مي زدم.گاهي هر روز، گاهي هر چند روز يكبار.نمي فهميدم كه مرگ يعني چه. هنوز اميدوار بودم كه برگردي و هر بار كه به خوابم مي اومد ي التماست مي كردم كه برگردي... اما حالا مي دونم كه مرگ همه روزنه هاي اميد ادمي را كور مي كنه. مي دونم عزيزي كه رفت ديگه هيچ وقت برنمي گرده.با همه اينها هيچ وقت نتونستم با اين واقعيت كنار بيام.اگه اون دروغ بزرگ را به خودم نگفته بودم تا حالا حتما از پا مي افتادم.&lt;br /&gt;من را ببخش كه نيومدم باور كن از توانم خارج بود. نمي خواستم جلو خوهرات، جلو چشم پسر كوچولوهات اشك بريزم. آخه من ديگه اون مريم قوي كه تو مي شناختي و هيچ كس تا به‌حال اشك هاش را نديده بود نيستم. بعد تو ديگه بهانه اي براي  گريستن لازم ندارم. اشك هايم هميشه آماده اند. فقط كافي است كه كسي راكمي شبيه به توببينم. كافي است كه اسم قشنگت را از زبان كسي بشنوم. كافي است كه دختركي دايي‌اش را صدا كند و در آغوش بگيرد تا من بنشينم و زار بزنم  و در دل هزار بار آرزوي ديدنت را كنم.&lt;br /&gt;به اندازه تمام دنيا دلم برايت تنگ شده.اينقدر زياد كه حاضرم همه چيزم و حتي زندگي ام را بدهم و تو برگردي. روزهاي اولي كه رفتي بودي  و هنوز نمي فهميدم كه چي به سرم اومده نمي تونستم اين را از خدا بخوام. زندگي برام شيرين بود  و چيزهايي كه در تمام اين سال ها بدست آورده بودم برام عزيز بودن. اما حالا، حالا كه مي بينم هيچ چيزي نمي تونه اين درد بزرگ را ذره‌اي التيام بده حاضرم حتي زندگي‌ام را بدم تا تو برگردي. چون مي دونم  آدمهايي كه با رفتن تو زندگي براشون معناش را از دست داده باهيچ چيز جز داشتن تو آرام نميشن.راستي يه نفر چقدر مي تونه بزرگ باشه؟يه نفر چطور مي تونه اينهمه ادم را دلبسته خودش كنه، طور يكه با رفتنش زندگي براي همه شون يه رنگ ديگه بشه.يه رنگي كه پر از يك غم هميشگي.پر از بغضي كه هميشه بيخ گلو خونه كرده و حتي در شادترين روزها هم سبك نميشه.&lt;br /&gt;وقتي كه بودي درياي لطف  و محبتت چنان همه مان را دربرگرفته بود كه  ارزشش را نمي فهميديم. درست مثل ماهي كه در آب است نمي فهمد يك لحظه بدون آب چه بر او مي گذرد.&lt;br /&gt;رفتن تو سخت ترين امتحان زندگي ام بود. من طاقت اين آزمون سخت را نداشتم.مي دانم كه هستي.بودنت را با تمام قلبم احساس مي كنم. اما تا وقتي كه من در بند اين جسم خاكي‌ام فاصله اي به اندازه يك دنيا بين ما است.&lt;br /&gt;فاصله اي كه با هيچ چيز پر نميشه.مي دونم دنيا همينه پر از رنج پر از رنج. مي دونم كه" كوه با نخستين سنگ آغاز مي شود و انسان با نخستين رنج"&lt;br /&gt;تمام سال را براي رسيدن اين روز اضطراب داشتم.براي رسيدن روزي كه تو را از دست دادم. تويي كه برام مثل يه برادر بودي. مي دوني من كي حسرت داشتن برادر را خوردم؟ روزي كه تورا جلوي چشمانم به خاك سپردند و من همه جا را دنبالت مي گشتم تا به شانه هاي قوي  ومهربونت تكيه كنم. اما تو نبودي و من از اون روز تا تمام عمرم  هر روز بايد به خودم بگم اوني كه مطمئن بودي هر وقت  وهرجا كه باشي به محض شنيدن صداي تو خودش را مي رسونه، ديگه نيست. اون براي هميشه رفته. براي هميشه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110699094992545804?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110699094992545804/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110699094992545804' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110699094992545804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110699094992545804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/01/blog-post_29.html' title='روز رفتن تو '/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110659844564324865</id><published>2005-01-24T23:34:00.000+03:30</published><updated>2005-01-24T23:57:25.643+03:30</updated><title type='text'>دفتر خاطرات</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اين يادداشت فقط برايم خودم است تا يادم باشد  و فراموش نكنم امروز را.مي دانم كه اين وبلاگ را هيچ وقت پاك نخواهم كرد يا لااقل كپي اش را براي خودم نگه مي دارم. پس مي نويسم تا يك نشانه كوچك از آنچه امروز ازخودم جداكردم برايم بماند.خيلي برايم سخت بود اما بالاخره پاره شان كردم. دانه دانه برگ هايش را كندم پاره كردم و همه را در جوي آب ريختم تا هرجا كه مي خواهد با خودش ببرد.شيرين ترين و سخت ترين خاطراتم را امروز از خودم جدا كردم. مي دانم كه هيچ وقت هيچ وقت روزهايي را كه در آن دو دفترچه شازده كوچولو كه بر هر برگش يك جمله از شازده كوچولو بود و يك صفحه از دروني ترين احوالات من، فراموش نخواهم كرد.اما ديگر نمي خواستم دوره شان كنم.مي خواستم تمام آن روزها فقط براي خودم بماند با همه رنج و شادي اش.سخت بود برايم .پاره كاغذ ها را در دستم گرفته بودم و راه مي رفتم و به هر سطل زباله اي كه مي رسيدم درنگ مي كردم و دلم نمي آمد كه رهايشان كنم. آخر سر هم در جوي آبي ريختمشان و رفتم.آنقدر تند كه پشيمان نشوم.از همين الان دلم برايشان تنگ شده شايد يك دفترچه ديگر بخرم كه عكس شازده كوچولو رويش باشد و هيچ در آن ننويسم تا بتوانم هميشه براي خودم نگهش دارم و در برگ هاي سفيدش همه آنچه را كه دور ريختم بخوانم.شايد هم نه.شايد قرار است واقعا فراموش كنم و به هياتي نو درآيم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110659844564324865?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110659844564324865/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110659844564324865' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110659844564324865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110659844564324865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/01/blog-post_24.html' title='دفتر خاطرات'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110639244696055037</id><published>2005-01-22T14:39:00.000+03:30</published><updated>2005-01-22T22:30:07.703+03:30</updated><title type='text'>دوباره بر مي خيزم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يك_&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شده اينقدر احساسات مختلف و متفاوت داشته باشيد كه خودتان هم از حال خودتان سردرنياوريد؟ من اين روزها اينگونه ام. پر از ترس، پر از تنهايي، پر از آرامش،پر از تلاش.... براي هركدام اينها دليلي دارم اما هيچ كدامشان اينگونه نيست كه بر ديگري غالب شود.آنقدر كه مي ترسم اين ترس و تنهايي هيچ وقت دست از سرم برندارد.&lt;br /&gt;احساس مي كنم يك دنيا راه نرفته و كار نكرده پيش رو دارم. اما طوفاني كه در درونم هست مرا مدام به عقب مي كشاند. نه كه پس رفت كنم. مي روم و مي آيم . مثل جذر و مد موج دريا و هيچ جا قرار نمي گيرم.جستجويي مدام كه نمي دانم هيچ زماني به مقصود برسد يا نه؟ اصلا نمي دانم مقصودي كه من دنبالش هستم در اين جهاني كه ما در آن زندگي مي كنيم ممكن باشد يا نه؟نه كه چيز زيادي بخواهم نه .اما آرزوهاي كوچكم اين روزها اينقدر از من دور شده اند كه دست نيافتني مي نمايند.&lt;br /&gt;مي دانم بايد تلاش كنم ونا اميد نباشم. مي دانم پس از صخره هاي بلند كوه همواره چشم اندازي وسيع و گسترده است و بايد به گذر از اين پيچ ها و گردنه ها دل خوش بود. (اين جمله شبح خيلي به دلم نشست)اما سياهي ها آنقدر دوره مان كرده اند كه انگار هيچ وقت خورشيدي بر اين سرزمين نتابيده است.&lt;br /&gt;اين روزها مثل بيماري كه تازه از بستر برخاسته آرام آرام رفتن را از سر گرفته ام.مي دانم،نبايد بگذارم نا اميدي ها مرا از پا بنشاند.بايد بلند شوم و تنها چاره اش هم اين است كه در گروه كار كنم. تا وقتي خودم خسته شدم به شوق ديگران خستگي را از ياد ببرم و حركت از سر گيرم.&lt;br /&gt;اين يكي دوهفته با اينكه مدام در حال حركت و تلاش و شروع يك تجربه تازه بودم. اما سكوتي عجيب همه وجودم را فرو گرفته بود، حسي كه داشتم نه از نوع كلمه بود و نه از نوع آوا. فقط حس بود.حسي كه بايد آرا آرام آناليز شود تا به كلمه و سخن تبديلش كني. اما من اين سكوت را دوست ندارم. وقتي كه نمي نويسم. نه اينجا و نه در دفتر كاغذي خودم، احساس خفگي مي كنم.&lt;br /&gt;شايد مدتي سكوت كنم تا خودم را مرتب كنم و سر و ساماني به اوضاع آشفته ام بدهم، دلم نمي خواهد اينجا بازتاب احساسات پريشان و سردرگمي هايم باشد.&lt;br /&gt;شايد هم نوشتم.هم از تجربه هاي جديدم و هم از ترس ها و تنهايي هايم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دو_بيانيه كانون وبلاگ نويسان در اعتراض به دستگيري آرش سيگارچي&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنوز رسوایی شکنجه‌ی وب‌لاگ‌نويسان و اعتراف‌گرفتن از آن‌ها در جريان است که روزنامه‌نگار و وب‌لاگ‌نويس ديگری دستگير شد.آرش سيگارچی سردبير روزنامه‌ی "گيلان امروز" و نويسنده‌ی وب‌لاگ "&lt;a href="http://www.sigarchi.com/blog/"&gt;پنجره‌ي التهاب&lt;/a&gt;" به جرم آزادانديشی دستگير و روانه‌ی زندان لاکان رشت شد. به دليل مستقل و غيرحکومتی بودن او پوشش خبری وسيعی در موردش صورت نگرفته است.کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران ضمن محکوم کردن دستگيری و زندانی شدن آرش سيگارچی نسبت به سرنوشت مجتبا سميعی‌نژاد هم ابراز نگرانی می‌کند و خواهان آزادی هر چه سريع‌تر ايشان و ساير زندانيان سياسی به‌خصوص روزنامه‌نگاران و وب‌لاگ‌نويسان دربند است.از تمام وب‌لاگ‌نويسانی که به آزادی انديشه بها می‌دهند تقاضا می‌کنيم وب‌لاگ خود را محلی برای اعتراض به دستگيری وب‌لاگ‌نويسان کنند. دستگيری هر وب‌لاگ‌نويس بايد موجب گشودن جبهه‌ی جديدی برای دفاع از آزادی بيان و يورش به دشمنان و محدودکننده‌گان اين آزادی باشد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110639244696055037?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110639244696055037/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110639244696055037' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110639244696055037'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110639244696055037'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/01/blog-post_22.html' title='دوباره بر مي خيزم'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110529524419719904</id><published>2005-01-09T21:55:00.000+03:30</published><updated>2005-01-09T21:57:24.196+03:30</updated><title type='text'>زندگي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شادي  و غم، سرخوشي و دلنگراني، لحظه هاي خوب  وبد،  ... همه اينها طوري در هم تنيده اند كه نمي شه گفت زندگي كدومشونه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز _ ظهر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد مدتها گوشه گيري  وخونه نشيني تصميم گرفتم بالاخره از پيله اي كه دورخودم تنيده بودم بيرون بيام.كارم خيلي زود جور شد. راحت تر از اوني كه فكرش را مي كردم. سرخوش از تصميمي كه گرفتم   داشتم صفحه هاي روزنامه را ورق مي زدم كه كلمه ها جلوم رژه رفتن" اميد معماريان و روزبه ميرابراهيمي احضار شدند." قلبم داشت مي امد تو دهنم. نكنه بازداشت شون كنن. نكنه دوباره برن گوشه اون سلول تنگ  و دلگير، نكنه اون روزهاي سياه دوباره سياه بشه ، نكنه بلايي سرشون بيارن......  بقيه روز را نفهميدم كه چطور گذشت .پر از نگراني. پر از دلهره. پر از نفرت. پر از نفرت..... تا نيمه هاي شب بيدار بودم.خوابم نمي برد و فكر مي كردم كه ما چقدر بي پناهيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز_ صبح&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح زود بلند شدم.  با يه عالمه انرژي از خونه زدم بيرون. دلم ارام بود  وگواهي مي داد كه  لااقل امروز را خبر بدي نمي شنوي.نرسيده به مقصد پياده شدم تا باقي راه را از تو پارك برم. سينه ام را از هواي تازه صبحگاهي پر مي كردم و هرچي رخوت و افسردگي بود بيرون مي دادم. همه وجودم را يه نيروي تازه  پر كرده بود. يه نيروي تازه براي يه شروع دوباره. پام را كه از پارك گذاشتم بيرون  مردي كه از كنارم گذشت متلكي گفت  و رد شد. قدم هام را تند كردم. اينقدر تند كه چيزي را كه شنيدم فراموش كنم. نمي خواستم بذارم كسي روزي را كه به اين خوبي شروع كرده بودم خراب كنه.اما ديگه نتونستم اون  پياده روي بي قيدانه و سرخوشانه را ادامه بدم. بدون اينكه بخوام قدم هام را تند كردم. تند و منظم  و بدون سرخوشي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز_ عصر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته شده بودم . جسمم نه. روحم  هم نه. امروز همه چي خوب بود. يه روز پر از تلاش. اما من مدام ياد يه چيزهايي مي افتادم كه نبايد بياد مي آوردمشون. خاطره هاي دور ونزديك  با يه شباهت خيلي كوچك بدون اينكه من بخوام از جلو چشمم رژه مي رفتن.اما اينقدر سرم شلوغ بود كه  هي كنار مي زدمشون.مي دونستم اگه يه لحظه كوتاه بيام  توي خاطره هام غرق مي شم.&lt;br /&gt;عصر كه زدم بيرون قشنگي پاركي كه تو سياهي شب فرو رفته بود وسوسه ام كرد. چند قدمي رفتم داخل  و از حاشيه پارك شروع به رفتن كردم.همه خاطره هايي كه از صبح كنارشون زده بودم يهو بهم هجوم آوردن.ديگه نمي شد كه فرار كنم از دستشون. بار اون همه خاطره تلخ و شيرين اينقدر برام سنگين بود كه بعد كمي راه رفتن ديدم حتي يه قدم هم نمي تونم بردارم. روي يه نيمكت نشستم و فرو رفتم در خودم.هوا تاريك بود و سرد . من اما روي اون نيمكت  و زير آن درخت كم كم جان مي گرفتم تا بلند شوم و دوباره راه بيفتم. با خودم مي گفتم اي كاش زندگي هم مثل اين جاده بود. نيمكتي داشت و هر وقت ناي رفتن نداشتي مي شد كه بنشيني  و كمي نفس بگيري . آخه من گاهي اوقات احساس مي كنم زانوهام ديگه تاب  و توان ادامه دادن را نداره. احساس مي كنم اون دو تا چوب دستي كه زير بغلم گذاشتم و به مددشون ايستادم  هر آن ممكن بشكنه و من را نقش زمين كنه.... بگذريم. نشسته بودم و غرق در خيالات و خاطرات و اوهام خودم بودم كه جوانكي از كنارم رد شد  و چيزكي پراند. محلش ندام انگار كه كرهستم  ونمي شنوم. اما دست بردار نبود رفت وامد  و روبرويم ايستاد   و همه  حال خوش كه چه بگويم ، الكي خوش بودنم را كه گرفت ، رفت و آنورتر گوشه اي ايستاد. من هم بلند شدم كه كم كم بروم. هنوز پارك را به نيمه نرسانده بودم. بايد مي رفتم. پايم را روي جدول كنار درختان  گذاشتم و قدم هايم را آهسته آهسته از پي هم برمي داشتم و فكر مي كردم جاده زندگي هم همين شكلي است . بايد تنهايي بروي تنهاي تنهاي.با احتياط . در پي هم. شيطاني هم نكني. آرام و معقول وگرنه كله پا مي شوي. هوس كردم كه زير لب چيزي هم بخوانم كه صدايش را از پشت سرم شنيدم. هرچه من محل ندام  صدايش را بلند تر كرد  و جسورتر شد. برگشتم  جوابي دادم و  بقيه راه را دويدم. همه سرخوشي ام را خراب كرد. همه قشنگي پرسه عصر گاهي ام را از من گرفت.جاي همه حس هاي تلخ وشيرينم را خشم گرفت. از خير پياده روي گذشتم و رفتم سوار ماشين شوم كه پايم در لجن فرو رفت.&lt;br /&gt; امروز همه چيز مثل زندگي بود حتي اين لجني كه درآن فرو رفتم.&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110529524419719904?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110529524419719904/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110529524419719904' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110529524419719904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110529524419719904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/01/blog-post_09.html' title='زندگي'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110493979179231270</id><published>2005-01-05T19:11:00.000+03:30</published><updated>2005-01-05T19:13:11.793+03:30</updated><title type='text'>فسانه نوروزي آزاد مي شود</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ا&lt;br /&gt;خوشحالم خيلي خوشحال. وقتي صفحه سايت روشنگر ي باز شد  و  خوندم كه " دادگاه عمل افسانه نوروزي را دفاع از ناموس تشخيص داده" براي يه لحظه همه قلبم پر از شادي شد.&lt;br /&gt;هيچ دقت كردين اين چند وقته شادي  هاي ما چي شده.آزاد شدن يه بي گناه از زندان. دادن حكم تبرئه يه بي گناه ديگه بعد 8 سال.لغو موقت حكم  اعدام كساني كه استحقاق مرگ را ندارن و.....&lt;br /&gt;هيچ يادتون مياد آخرين باري كه به خاطر يه خبر خوب واقعي. براي يه اتفاق خوب  و نه  اين خبرهايي كه مثل قرص مسكن مي مونه  و هيچ كدومشون قطعي نيست ، شاد شديم كي بوده؟&lt;br /&gt;اما با همه اين ها براي افسانه خيلي خوشحالم. اميدوارم كه زوده زود آزاد بشه. اميدوارم   همين روزها خبر آزادي كبري و ليلا  را هم بشنويم و هم آزادي اونهايي را كه بخاطر عقيده شون در بند هستن.باطبي، گنجي، روزنامه نگارها، دانشجوها.....&lt;br /&gt;مي خواستم فقط خبر خوب بدم  و كامتون را شيرين كنم. اما انگار باز هم نشد. انگار اينقدر تلخ شدم كه با يك من عسل هم  نمي شه  تلخي ام را كم كرد.ببخشيد.&lt;br /&gt;امروز بايد  بخاطر افسانه شاد باشيم و همه تلخي ها را براي يك روز هم كه شده فراموش كنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصل خبر افسانه را بخوانيد. البته هنوز حكم صادر نشده. اما بوي خبرهاي خوش حسابي به مشام مي رسد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامه اعتماد:&lt;br /&gt;سجادي‌، رييس‌ دادگستري‌ جزيره‌ كيش‌ ديروز در گفت‌و گويي‌ اختصاصي‌ به‌ خبرنگار ما گفت‌: مسوولان‌ دستگاه‌ قضايي‌، مادر سرهنگ‌ "بهزاد.م‌"مقتول" را به‌ كيش‌ احضار كردند و پس‌ از چند ساعت‌ صحبت‌ و مصالحه‌ از او خواستند تا از خون‌ پسرش‌ بگذرد و رضايت‌ دهد تا افسانه‌ نوروزي‌ از مجازات‌ نجات‌ پيدا كند. البته‌ قاضي‌ دادگاه‌ معتقد است‌ كه‌ افسانه‌ نوروزي‌ در دفاع‌ از ناموس‌ خود بهزاد را كشته‌ و تمام‌ اعترافات‌ افسانه‌ در دادگاه‌ اين‌ موضوع‌ را ؤابت‌ مي‌كند. رييس‌ دادگستري‌ كيش‌ افزود: پرونده‌ افسانه‌ نوروزي‌ را براي‌ تمديد قرار بازداشت‌ به‌ بندر عباس‌ فرستاديم‌، چند روز پيش‌ هم‌ پس‌ از تمديد قرار، پرونده‌ بار ديگر به‌ شعبه‌ 101 دادگستري‌ كيش‌ برگردانده‌ شد. در حال‌ حاضر هم‌ مقدمات‌ مصالحه‌ و رضايت‌ مادر بهزاد فراهم‌ شده‌ و احتمالا اين‌ زن‌ از افسانه‌ نوروزي‌ گذشت‌ خواهد كرد. به‌ گزارش‌ خبرنگار ما، مادر مقتول‌ در دادگاه‌ تلويحا از بخشش‌ افسانه‌ نوروزي‌ سخن‌ گفته‌ و تاكيد كرده‌ بود افسانه‌ قاتل‌ فرزندش‌ نيست‌.  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110493979179231270?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110493979179231270/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110493979179231270' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110493979179231270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110493979179231270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/01/blog-post_05.html' title='فسانه نوروزي آزاد مي شود'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110486819164516798</id><published>2005-01-04T23:16:00.000+03:30</published><updated>2005-01-04T23:19:51.646+03:30</updated><title type='text'>دوستي هيچ وقت تمام نمي شود</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يكسال پيش وقتي از دست دوستي كه خيلي برايم عزيزبود دلم شكست. فكر كردم مي توانم فراموشش كنم و برايم يكي بشود مثل بقيه. اما اين اتفاق هيچ وقت نيافتاد.چون وقتي يكي را از صميم قلب دوست باشي هيچ وقت اين محبت تمام نمي شود.ممكن است  نوع مهرورزي عوض شود و خيلي خيلي دروني شود اما تمام نه، هرگز،حتي كمرنگ هم نميشود...&lt;br /&gt;آن موقع  وقتي  در نامه اي كه هيچ وقت به او  ندادم  برايش نوشتم، مطمئن باش تا هميشه با شادي ها  وموفقيت هايت شاد خواهم بود و  با رنج هايت رنج خواهم كشيد، خودم هم به اندازه حالا به اين ادعايم ايمان نداشتم. اما حالا در اين روزهاي لعنتي  كه بارها  وبارها  پاي همين مانيتور بخاطر رنج هايش اشك غم ريخته ام و بخاطر شادي اش اشك شوق، مطمئنم و با قلبم باور دارم كه دوستي واقعي هيچ وقت رنگ نمي بازد. حتي اگر گوشه اي بنشيني  و هيچ نگويي و هيچ نكني، از ترس اينكه مبادا مزاحم باشي براي عزيزي كه نمي داني هنوز تو را دوست خود مي داند يا نه.&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110486819164516798?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110486819164516798/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110486819164516798' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110486819164516798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110486819164516798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/01/blog-post_04.html' title='دوستي هيچ وقت تمام نمي شود'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110474495363763517</id><published>2005-01-03T13:03:00.000+03:30</published><updated>2005-01-03T13:05:53.636+03:30</updated><title type='text'>شب سياه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خيلي از حرفها هست كه دلم مي خواهد فريادشان كنم.وقتي كه اين بغض لعنتي  خفه ام مي كند و اشكهايي كه از سر خشم  سرازير مي شوند امانم نمي دهد.خيلي چيزها هست كه دلم ميخواهد بنويسم شان. اما نمي شود.اما نمي توانم. چون من در ايران زندگي مي كنم. در تهران.چون اينجا  با اسم خودمم مي نويسم نه يك اسم  مجازي.چون....&lt;br /&gt;اين سكوت. اين دندان به چگر گذاشتن و دم برنياوردن خيلي سخته. خيلي .&lt;br /&gt;ايا اين شب سياه را سحري هست؟&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110474495363763517?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110474495363763517/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110474495363763517' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110474495363763517'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110474495363763517'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title='شب سياه'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110426362722778914</id><published>2004-12-28T23:22:00.000+03:30</published><updated>2004-12-30T11:01:09.753+03:30</updated><title type='text'>انسانيت مردانه</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;لينكدوني&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;حسين عزيز  در وبلاگش  بحث مفصلي راجع به &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sharh.com/archive/000529.html"&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;تنوع طلبي جنسي و ريشه يابي&lt;/span&gt; آن&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;  كرده است  و از جوناب مختلف  اين موضوع را بررسي كرده&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;اگه اين نوشته &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=1104155304"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;ابطحي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt; را خوانده ايد. حتما اين نوشته &lt;/span&gt;&lt;a href="http://mag.gooya.com/nabavi/archives/021268.php"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;ابراهيم نبوي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt; را هم ببينيد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;هاله يك پتيشين ديگه راه انداخته البته اين يكي ديگه يه كار اساسيه &lt;/span&gt;&lt;a href="http://mithras.org/mt/001383.html"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;آزادي براي ايران&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;" فرد" كه زماني فقط در مورد مردان به كار گرفته مي شد، بايد به زنان نيز بسط يابد.البته اين لزوما به معناي نفي وجود تفاوت هاي ميان دو جنس نيست، اما تاكيد بر آن است كه شباهت انسان ها به هم بيشتر از تفاوت هايشان است.ولي يك نظام وسيع " ناعادلانه" بر اساس اين فرض بنيان نهاده شده كه اين تفاوت ها مهم و بنيادي هستند. در حالي كه حتي اگر تك تك سلول هاي زنان و مردان متفاوت باشد، نمي توان به اين نتيجه رسيد كه نوعي رابطه فرودستي و فرادستي ميان دو جنس وجود دارد. بسياري از تفاوت هاي جنسي ناشي از تفاوت در نوع و ميزات حركات جسمي و نوع تغذيه مردان و زنان است كه اموري اجتماعي هستند و نه زيستي.از سوي ديگر توسل به ويژگي هاي فطري زنان به عنوان عامل توجيه كننده موقعيت فرودست آنان ، با توجه به تفاوتي كه در جوامع مختلف از اين حيث وجود دارد و نقش هاي متفاوتي كه زنان در جوامع مختلف بر عهده گرفته اند، بر بنيان هاي ضعيفي استوار است.&lt;br /&gt;بر اساس اين ديدگاه ، مردان و زنان هر دو به عنوان موجوداتي انساني ذاتا برابر هستند واين مردان بوده اند كه انسانيت را " مردانه " نشان داده اند و در طول تاريخ حوزه هاي مردانه و زنانه را جداگانه تعريف كرده اند و از اين طريق زنان را در موقعيت فرودست قرار داده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;تاريخ دو قرن جنبش فمينيسم.حميرا مشيرزاده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110426362722778914?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110426362722778914/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110426362722778914' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110426362722778914'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110426362722778914'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post_28.html' title='انسانيت مردانه'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110417052367205369</id><published>2004-12-27T21:22:00.000+03:30</published><updated>2004-12-27T21:32:03.673+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>** &lt;a href="http://violet.special.ir/"&gt;ويولت&lt;/a&gt; نازنين ما يه چند روزيه كه  رفته بيمارستان.خوبه كه اميد چراغ وبلاگش را روشن نگه داشته وگرنه خيلي بيشتر دلتنگش مي شديم. ويولت جان زودي برگرد  و باز هم برامون بنويس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** آقاي ابطحي بعد از دزديده شدن دومين وبلاگش با يه آدرس ديگه دوباره &lt;a href="http://www.webneveshteha.com/"&gt;وب نوشت&lt;/a&gt; را راه انداخته. و از بلاگر ها همخواسته كمك كنن كه ادرس جدي معرفي بشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** هاله &lt;a href="http://mithras.org/mt/001378.html"&gt;پيشنهاد داده  &lt;/a&gt; از امضا هاي پتيشيني كه براي افسانه نوروزي امضا كرده بوديم پرينت بگيره  و از طريق وكيلش عبد الصمد خرمشاهي براش بفرستيم.فكرش را بكنيد افسانه چقدر خوشحال مي شه وقتي ببينه اينهمه ادم به فكرش بودن. فقط خدا كنه كه ازاد بشه.هشت سال  زنداني بودن. اون هم نا حق كم نيستش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** اين هم ادرس &lt;a href="http://kirkuk.oleahosting.com/nph-proxy.pl/000000A/http/www.google.com/"&gt;گوگل بدون فيلتر&lt;/a&gt;. يعني وقتي اينجا هر چيزي را سرچ كني بدون فيلتر جواب مي گيري. خدا خيرشون بده  اين سازندگان فيلتر شكن را.در ضمن بدك نيست به اين &lt;a href="http://proxy1000.blogspot.com/"&gt;صفحه اصلي اش&lt;/a&gt; هم يه سري بزنين&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** راستي اين &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=5&amp;pass=114"&gt;مقاله نوشين&lt;/a&gt; را هم حتما بخوانيد. با اينكه من هم نسل نوشين نيستم و شايد ارمان هايم با اون متفاوت باشه اما  لااقل مي تونم بفهمم كه چي ميگه.از من مي شنويد از دستش نديد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** پرگلك يك وبلاگي راه انداخته به نام &lt;a href="http://group-regime.blogspot.com/"&gt;رژيم گروهي&lt;/a&gt;  و بچه هايي كه عضو اين وبلاگ شده اند تجارب شان را در انواع رژيم و روش هاي تغذيه اي صحيح آنجا مي نويسند. با اينكه من زياد اهل رژيم و اين حرفها نيستم و چاقي و لاغري زياد برام مهم نيست. ولي اين وبلاگ را كه خوندم يه تصميم هايي براي رژيم گرفتم. خلاصه بدك نيست يه سري بهش بزنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110417052367205369?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110417052367205369/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110417052367205369' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110417052367205369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110417052367205369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post_27.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110404990965209775</id><published>2004-12-26T13:00:00.000+03:30</published><updated>2004-12-26T12:01:49.653+03:30</updated><title type='text'>زنان در پاي چوبه دار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** وقتي كه خبر حكم اعدام ليلا را شنيديم هرچي جستجو كرديم نتونستيم خبري راجع بهش بدست بياريم. اما حالا، مدير روابط عمومی دادگستری استان مرکزي در گفت  و گو با  خبرگزاری آسوشيتدپرس براي اولين بار درباره ليلا صحبت كرده  و نام خانوادگي  اش را اعلام كرده(اين از اين جهت خوبه كه روزهاي اول اصلا به صحت قضيه شك داشتيم  چون هيچ كدام از مراجع قضايي تاييدش نكرده بودن)، عفو بين الملل براش &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;pass=942"&gt;اطلاعيه&lt;/a&gt; داده، نخست وزير نروژ مستقيما در اين رابطه به خاتمي &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;amp;pass=969"&gt;نامه داده&lt;/a&gt; ، دولت هلند به عنوان رئيس دوره ای اتحاديه اروپا طی يادداشتی خطاب به دولت ايران نسبت به پرونده ليلاو سه پرونده ديگر &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;pass=969"&gt;ابراز نگرانی کرده&lt;/a&gt;، بي بي سي فارسي يك نظر خواهي در رابطه با ليلا گذاشته و از خوانندگانش &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/debate/story/2004/12/041222_aa_leilasentece.shtml"&gt;پرسيده&lt;/a&gt; كه : آيا اين حکم را برای ليلا عادلانه می دانيد؟ آيا اعدام اين زن جوان با موازين حقوق بشر مغايرت دارد؟ شما برای رسيدن به قضاوتی عادلانه چه راهی می شناسيد؟&lt;a href="http://www2.dw-world.de/persian/interviews/1.115456.1.html"&gt; صداي المان&lt;/a&gt; با محمد علي دادخواه  و &lt;a href="http://www2.dw-world.de/persian/interviews/1.115652.1.html"&gt;بهاره  دولو&lt;/a&gt; ( وكلاي مسائل حقوق بشري)در باره ليلا مصاحبه كرده و....&lt;br /&gt;همه اينها در كنار   &lt;a href="http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post.html"&gt;دهها مطلبي&lt;/a&gt; كه ما در وبلاگ هامون براي ليلا  و ليلاها نوشتيم  نوشتيم و  4400 نفري كه &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;pass=980"&gt;پتيشين&lt;/a&gt; اعتراض به حكم ليلا را امضا كردند  باعث شده كه حداقل ليلا  و ظلمي كه بهش شده ديده بشه  و اميدوارم باعث بشه كه  از طناب دار هم خلاصي پيدا كنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** از قرار معلوم &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;pass=980"&gt;حكم سنگسار&lt;/a&gt; حاجيه لغو شده . روزنامه توسعه پنجشنبه، به نقل از يكى از كارمندان دادگسترى از لغو حکم سنگسار حاجیه اسماعیلوند خبر داد.&lt;br /&gt;خب اينهم يه خبر خوب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** اين هفته  قاضي حكم نهايي افسانه نوروزي را صادر مي كنه. اميدوارم كه حكم به برائتش بده. اميدوارم عدالت در مورد افسانه رعايت بشه.بقول &lt;a href="http://mithras.org/"&gt;هاله نازنين&lt;/a&gt; :فرشته عدالت کسی نیست جز ما، تک تک خودمون. اگر روزی همه ما رو بکشند اونوقت ممکنه عدالت هم ریشه کن بشه. تا روزی که هستیم ... ولو یک نفر، تا روزی که اذهانمون رو باز نگاه داریم عدالت نخواهد مرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110404990965209775?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110404990965209775/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110404990965209775' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110404990965209775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110404990965209775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post_26.html' title='زنان در پاي چوبه دار'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110388796994858848</id><published>2004-12-24T14:58:00.000+03:30</published><updated>2004-12-24T15:37:00.100+03:30</updated><title type='text'>پيله من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;امروز سكوتي سنگين ، دلم را فرا گرفته&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;و من از اين سكوت ، در هراسم ،&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;حس مي كنم حتي جرات شكستن اين سكوت را ندارم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;.&lt;br /&gt;تمام طول روز ، كنار پنجره ي اتاقم مي نشينم ، &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;بي هيچ كلامي ،و هيچ نمي يابم تا مرهمي بر اندوه دلم باشد ،&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;حتي قطره اشكي نيز ندارم تا آرامم كند&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;.&lt;br /&gt;امروز من وامانده ام ،&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;احساس مي كنم اين اتاق با ديوارهاي بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده ،&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;گويي ديگر هيچ قدرتي ندارم ، &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;درماندگي و خستگي امانم را بريده ،و مرا تسليم اين پنجره ي بسته كرده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;a href="http://sharh.com/"&gt;&lt;em&gt;شرح&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجره اتاقم را بسته ام.پرده دولايه اش را كشيده ام و ميزم را جلوي پنجره گذاشته ام، طوري كه نشود پنجره را باز كرد.اگر دنبال من باشيد يا پشت ميزم هستم يا گوشه تختم كز كرده ام .مي خوانم. مي نويسم و خيره مي شوم به جائي كه نمي دانم كجاست.گاهي به سفيدي صفحه خالي كه در مانيتورم باز كرده ام و گاهي به سفيدي پرده اي كه جلو پنجره كشيده ام.&lt;br /&gt;من در پيله خودم فرو رفته ام و هر روز تار تازه اي را مي سازم تا محكم تر كنم و تاريك تر اين خانه اي را كه فقفط مال خودم هست. دلم مي خواهد تا ابد همين جا بمانم يا جائي شبيه اينجا،مي دانم كه نمي شود. مي دانم كه همين روزها مجبورم آرام ارام بيرون ببايم&lt;br /&gt;من از آن بيرون مي ترسم. از نور و حركت و سرعت و تنهايي كه بيرون پيله ام هست مي ترسم. انگار سواريك چرخ و فلك شده ام . از آنها كه سر آدم گيج مي رود و حالت تهوع مي گيرد .اينجا اما امن است. امن امن.&lt;br /&gt;آن بيرون بزرگ است خيلي بزرگ و من كوچكم خيلي كوچك و صدايم به هيچ جا نمي رسد. هر قدر هم كه فرياد بزنم فايده اي ندارد. آخرش مي گويند ديوانه است. اينجا كه هستم جايم خوب است.كسي كاري به كارم ندارد ، هركاري كه دلم مي خواهد مي كنم.و اگر فراموش كنم كه زماني پيله اي نداشتم و صبح تا شب داشتم مي دويدم براي اينكه بفهمم در دنيا چه خبر است و اگر كاري از دستم بر مي آيد بكنم.... آنوقت همه چي درست مي شود.&lt;br /&gt;گاهي اوقات دلم مي خواهد بلند شوم هرچه قدرت دارم در دستانم جمع كنم و تمام اين تارهاي محكم و ضخيم را بتارانم،اما... وقتي يادم مي افتد كه چقدر كوجكم و چقدر تنها.... مي نشينم و يك تار ديگر مي بافم تا ديگر قطره هاي باران و اشعه هاي رنگارنگ خورشيد هم وسوسه ام نكنند.&lt;br /&gt;پيله من مثل پيله كرمهاي ابريشم نيست كه بعد مدتي پروانه شوم.پيله ام فقط مي تواند آدمي را كه مي ترسد و هيچ كس ترسش را نمي فهمد پناه دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110388796994858848?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110388796994858848/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110388796994858848' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110388796994858848'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110388796994858848'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post_24.html' title='پيله من'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110371065617623375</id><published>2004-12-22T13:45:00.000+03:30</published><updated>2004-12-22T13:47:36.176+03:30</updated><title type='text'>كاري كه از ما برآمد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي شنيديم كه در يك ماه گذشته هفتاد نفر از خيابان خواب هاي تهران بخاطر سرما  و بي خانماني جان خود را  از دست داده اند، نتوانستيم بي تفاوت از كنار اين فاجعه اي كه بيخ گوش ما اتفاق مي افتد رد شويم.&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sharh.com/archive/000517.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علي عزيز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; پيشنهاد داد كه اگر بتوانيم يك سازمان غيردولتي پيدا كنيم  و با كمك آن به ياري كارتن خواب ها برويم.اين بهترين  و عملي ترين كار ي بود كه ما مي توانستيم بكنيم. به همين خاطر با چند تا از بچه ها دور هم جمع شديم و با توجه به توان و امكاناتي كه داريم راهكار هاي مختلفي را بررسي كرديم.كه &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sharh.com/archive/000517.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حسين عزيز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; به تفصيل در موردش نوشته است.مهمترين راه هايي كه به نظر ما رسيد  و دوستان ديگر هم در وبلاگ هايشان  به آن اشاره كرده بودند .سه مورد زير بود:&lt;br /&gt;اول – تبليغ اينترنتي براي جمع آوري کمک و اعلام يک شماره حساب به تمام بلاگرها و وب گردها و حتي برگزاري يک قرار وبلاگي براي جمع آوري پول  براي كمك هاي كوتاه مدت  و فوري&lt;br /&gt;دوم – همكاري با سازمان هاي غيردولتي كه در اين زمينه به طور تخصصي كار مي كنند و در اختيار گذاشتن كمك هاي مالي  و انساني به آنها براي حمايت از كارتن خواب ها&lt;br /&gt;سوم_ مراجعه به سازمان هاي دولتي که در اين زمينه به نوعي مسئولند و جلب نظر آنها براي کمک به کارتن خواب ها. از شهرداري تهران ؛ بهزيستي و وزارت رفاه تا وزارت کشور و کميته امداد امام خميني.&lt;br /&gt;سوم - برگزاري يک شبکه موقت از سازمان هاي غير دولتي که در امور زنان و کودکان و آسيب هاي اجتماعي فعالند.&lt;br /&gt;وقتي كه به سراغ تنها  سازمان غيردولتي مطمئني كه در زمينه آسيب هاي اجتماعي كار مي كند رفتيم و از آنها كمك خواستيم، گفتند كه بدليل اينكه در گير مسائل بم هستند  و با توجه به تراكم كاري شديدي كه دارند نمي توانند مستقيما  در اين زمينه به ما كمك كنند  .&lt;br /&gt;در رابطه با  جمع آوري پول  براي كمك هاي فوري نظير دادن پتو و غذا نيز وقتي با چند كارشناس مشورت كرديم گفتند كه اين كمك هاي فوري دردي را از آنها دوا نمي كند.چون بارها به اين ها پتو داده شده است ولي به دليل وضع نابسامان روحي كه دارند اصلا در قيد نگاه داشتنش نيستند  و يا از آنها مي دزدند  و يا گم مي كنند ودر رابطه با  اسكان آنها هم به هر ترتيبي كه فكر ش را كرديم ديديم به دليل موقعيت خاصي كه اينان دارند  از عهده ما خارج است( هم از لحاظ توان تخصصي وكارشناسي، هم مالي  وهم امنيتي) و از طرف ديگر نبايد موضوع را به صورت خيريه اي دربياوريم و از دولت سلبمسئوليت كنيم. چون  حمايت ازمارتن خواب ها نياز به حمايت كلان وبلند مدت  نهادهاي دولتي دارد و   مردم ونهادهاي مدني در صورتي مي توانند در اين زمينه  مثمر ثمر باشند  كه به صورت تخصصي وسازمان يافته  و البته طي برنامه هاي بلند مدت به اين موضوع بپردازند.&lt;br /&gt; وقتي كه همه راه هايي را كه به نظرمان مي رسيد امتحان كرديم به اين جمع بندي رسيديم كه شايد  در حال حاضر بهترين كاري كه از ما بر مي آيد  تحت فشارقرار دادن دولت براي ساماندهي به اين مسئله باشد. كاري كه ما مي توانيم بكنيم و كرديم اين است كه  تا أنجا كه مي توانيم  افكارعمومي را نسبت به اين مسئله حساس كنيم تا دولت مجبوربه پاسخ گويي واقدام شود.كه خوشبختانه در اين كار تا حدي موفق بوده ايم  و در چند روزگذشته مسئله خيابان خواب ها  جزو تيترهاي اصلي بسياري از سايت ها و  نشريات بود  و  از قرار معلوم دولت هم متوجه مسئوليتي كه در اين رابطه دارد شده است ،چنانكه به گفته قائم مقام وزارت رفاه جمع آورىكارتن خواب ها اغاز شده  و به مراكز تعيين شده ارجاع داده شدند،  و در صورت لزوم به بيمارستان ها و يا مراكز درمانى بهزيستى اعزام شده اند . بر اساس گزارشاتي كهمنتشر شده تا كنون 6 مركز هم به اين موضوع اختصاص داده شده است.كه البته حركت تحسين برانگيزدانشجوياني را كه شبها در مقابل دستگاه هاي مربوطه تحصن كردند  و مسئولان را وادار به پاسخ گويي نمودند نبايد فراموش شود.&lt;br /&gt;ما دلمان مي خواست آستين ها را بالا بزنيم وكاري كنيم. اما نشد.شايد اگر  چند سازمان غيردولتي بودند كه بطور تخصصي در اين زمينه فعاليت مي كردند ما مي توانستيم  از آن طريق كاري بكنيم.اما گشتيم وپيدا نكرديم و الان هم اگر همچين سازماني را پيدا كنيم براي كمك حاضريم.&lt;br /&gt;وقتي كه با مسئول آن سازمان غيردولتي صحبت مي كردم مي گفت:" مي دانم كه دلتان مي خواهد كاري براي  خيابان خواب ها بكنيد اما متاسفانه بايد بپذيريم كه راه حل هاي فوري  و كوتاه مدت از طرف ما جواب نمي دهد  و اگر واقعا اين دغدغه را داريد بايد روي  سرچشمه  آسيب هاي  اجتماعي كار كنيد تا كمتر با پديده كارتن خوابي مواجه باشيد."وقتي كه خوب فكر ميكنم مي بينم كه اگر واقعا مي خواهيم چيزي تغير كند بايد به راههاي بلند مدت فكر كنيم. اگر هر كدام ازما در يك سازمان غيردولتي كه به آسيب هاي اجتماعي مي پردازد فعاليت كنيم يا اصلا با كمك  چند متخصص وكارشناس يك  تشكل براي حمايت از كارتن خواب ها تاسيس كنيم وبه طور ريشه اي به مشكلاتشان بپردازيم مي توانيم اميدوار باشيم كه در سالهاي اينده كمتر با همچنين فاجعه هايي روبرو شويم.&lt;br /&gt;يك چيز ديگر هم اينكه اي كاش اين چند روز را كه غم خيابان خواب ها وخيابان گردها را مي خوريم به يادمان بماند  و وقتي كه آنها را مي بينيم اگر كمكي هم نمي توانيم بكنيم لااقل نك به زخمشان  نپاشيم  و با توهين  وتحقير نرنجانيمشان  و اگر مي توانيم نگذاريم  افراد ديگر هم تحقيرشان كنند.يادمان باشد كه آنها هم انسانند  وحق زندگي دارند،درست به اندازه ما.&lt;br /&gt;پي نوشت:&lt;br /&gt;البته بازهم اگر راهكارعملي كه در حد توانمان باشد به نظرتان رسيد . خوشحال مي شويم كه در موردش بحث كنيم واگر شد كاري انجام دهيم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/830930/html/societ.htm"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/830930/html/societ.htm"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آغاز جمع آوري متکديان و کارتن خواب‌ها در تهران توسط شهرداري و نيروي انتظامي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;   راديو فردا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://mag.gooya.com/society/archives/020755.php"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قائم مقام وزير رفاه: جمع‌آوري بي‌خانمانها از مرز 750 گذشت؛ بيش از 60 كارتن‌خواب با تعهد و تضمين تحويل خانواده‌ها شدند&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;   ايسنا&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/830930/html/societ.htm"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آغاز طبقه بندى خيابان خواب ها&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  شرق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/830930/html/societ.htm#s153534"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كارتن خواب ها و مساجد &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;   شرق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;pass=951"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جرا از مساجد براي اسكانكارتن خواب ها استفاده نكنيم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;    تريبون فمينيستي ايران&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110371065617623375?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110371065617623375/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110371065617623375' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110371065617623375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110371065617623375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post_22.html' title='كاري كه از ما برآمد'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110326015929750967</id><published>2004-12-17T08:37:00.000+03:30</published><updated>2004-12-17T08:52:17.953+03:30</updated><title type='text'>آي آدم ها كه بر ساحل نشسته، شاد  وخندانيد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آي آدم ها كه بر ساحل نشسته، شاد وخندانيد&lt;br /&gt;يك نفر در آب دارد مي سپارد جان&lt;br /&gt;آي آدمها!&lt;br /&gt;او ز راه مرگ اين كهنه جهان را باز مي پايد&lt;br /&gt;مي زند فرياد و اميد كمك دارد&lt;br /&gt;آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشائيد&lt;br /&gt;…..&lt;br /&gt;نيما يوشيج&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;70 نفر از خيابان خواب ها در يك ماه گذشته جان سپردند. در همين تهران بيخ گوش من و شما.&lt;br /&gt;آن وقتي كه ما در خانه گرممان از پشت پنجره بخار گرفته بارش برف و باران را به تماشا مي نشينيم و لذت مي بريم.كمي آن طرف تر از خانه ما ،هستند كساني كه از سرما سگ لرز مي زنند، در خود مي پيچينند، خشك مي شوند و جان مي دهند&lt;br /&gt;درست همان موقعي كه ما زير پتوي گرم و نرممان داريم خواب هاي خوب مي بينيم....&lt;br /&gt;اين بار ديگر پتيشين امضا كردن دردي را دوا نمي كند. اين بار بايد آستين ها را بالا بزنيم وكاري كنيم.نگوييد كاري از دستمان بر نمي آيد و اين وظيفه دولت است كه حالا حرف جان انسان ها است. انسان هايي كه فقر همه چيزشان را از آنها گرفته است و آواره خيابان ها كرده اشان و حالا دارند با مرگ دست و پنجه نرم كنند.&lt;br /&gt;نمي دانم چه كمكي از ما برمي آيد اما مي دانم كه اگر فكرهايمان را و توانمان را يكي كنيم .حتما راهي خواهيم يافت. راهي كه بتوانيم لااقل تعداد مرگ وميرهاي خيابان خواب ها را كمتر كنيم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://alinonline.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;علي عزيز&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; پرسيده است: به نظر شما به چه طريقي مي توان هر چه سريعتر به اين افراد كمك كرد؟&lt;br /&gt;من هم خواهش مي كنم اگر راهي به نظرتان مي رسد دريغ نكنيد. شايد بتوانيم قدمي برداريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پي نوشت&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;الف. كساني كه در خارج از كشور هستند مي توانند بگويند كه مردم و سازمان هاي غيردولتي در كشورهاي ديگر چطور با اين معضل مقابله مي كنند ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ب.تا آنجائيكه من مي دانم تبريز از جهت تكدي گري و كارتن خوابي پائين ترين آمار را دارد و دليلش اين است كه يك سازمان غيردولتي سامان دهي متكديان و خيابان خواب ها را بر عهده گرفته و موفق هم بوده است.كساني كه در تبريز هستند آيا اطلاعي از اين سازمان غيردولتي دارند ومي توانند اطلاعاتي راجع به تجارب و شيوه كار آنها به ما بدهند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110326015929750967?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110326015929750967/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110326015929750967' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110326015929750967'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110326015929750967'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post_17.html' title='آي آدم ها كه بر ساحل نشسته، شاد  وخندانيد'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110295899223932565</id><published>2004-12-13T19:15:00.000+03:30</published><updated>2004-12-13T21:07:53.486+03:30</updated><title type='text'>من. تو. او</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من درس مي خوانم&lt;br /&gt;تو درس مي خواني&lt;br /&gt;او سر چهار راه آدامس مي فروشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من شام مي خورم&lt;br /&gt;تو رستوران مي روي&lt;br /&gt;او گرسنه است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به ييلاق مي روم&lt;br /&gt;تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد&lt;br /&gt;او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تمييز مي كند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم&lt;br /&gt;تو ماهيانه ات را مادرت مي گيري&lt;br /&gt;او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من پدرم را دوست دارم&lt;br /&gt;تو مادرت را بيش از هر كس دوست مي داري&lt;br /&gt;او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار مي كند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر من مادرم را دوست دارد&lt;br /&gt;پدر تو به مادرت عشق مي ورزد&lt;br /&gt;او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من يك خواهر بزرگ تر و يك برادر كوچك تر دارم&lt;br /&gt;تو يك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داري&lt;br /&gt;او 6 برادر و 3 خواهر دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برادر من دانشگاه مي رود&lt;br /&gt;خواهر تو دبيرستاني است&lt;br /&gt;او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من عاشق شده ام&lt;br /&gt;تو مي داني عشق چيست&lt;br /&gt;او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من آن لاين هستم&lt;br /&gt;تو آن لاين هستي&lt;br /&gt;او بي نان است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از سياست متنفرم&lt;br /&gt;تو سياست را دوست داري&lt;br /&gt;او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من تابستان را دوست دارم&lt;br /&gt;تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري&lt;br /&gt;براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم&lt;br /&gt;تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي&lt;br /&gt;او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز لازم دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهر من زيبا نيست&lt;br /&gt;شهر تو زيبا است و دوستش داري&lt;br /&gt;شهر او را تلي از خاك بر جا مانده از زلزله است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تفريح من گوش دادن به موسيقي است&lt;br /&gt;تفريح تو ديدن فيلمي است&lt;br /&gt;تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از زندگي ام راضي نيستم&lt;br /&gt;تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي&lt;br /&gt;براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من او را ديده ام&lt;br /&gt;تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي&lt;br /&gt;او براي ما حقيقتي تلخ است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او را ديده اي ؟ به زندگي اش فكر كرده اي ؟ مي شناسي اش ؟ حاضري به جاي او زندگي مي كردي ؟ او علت است يا معلول ؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://alinonline.blogspot.com/"&gt;علي .ن&lt;/a&gt; هزار حرف نگفته&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من عاشق اينم كه زير برف و باران قدم بزنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو زمستان و سرما را دوست نداري و خانه گرمت را ترجيح مي دهي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او در سرماي زمستان جان مي دهد. گوشه خيابان. روي يك تكه كارتن&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;د&lt;strong&gt;ر 23 روز گذشته 47 كارتن خواب در خيابان هاي تهران جان سپردند&lt;/strong&gt;.      ايسنا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;.ديدم هرچه كه بنويسم به اندازه اين نوشته &lt;/em&gt;&lt;a href="http://alinonline.blogspot.com/"&gt;&lt;em&gt;علي &lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt;گويا نيست و فقط اين سه خط آخر را بهش اضافه كردم &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110295899223932565?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110295899223932565/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110295899223932565' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110295899223932565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110295899223932565'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post_13.html' title='من. تو. او'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110260160529785270</id><published>2004-12-09T17:41:00.000+03:30</published><updated>2004-12-11T13:56:51.120+03:30</updated><title type='text'>ما اشتباه كرديم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امسال آخرين سالي بود كه خاتمي رئيس جمهور 16 آذر، در جمع دانشجويان آمد تا حرف هايشان را بشنود، برخي را پاسخ دهد و بسياري را بي پاسخ بگذارد.نمي دانم رئيس جمهور بعدي در 16 آذر سال آينده كجا خواهد بود؟ نمي دانم فريادها و بغض هايمان را چه خواهيم كرد؟ اما مي دانم كه امسال شبيه هيچ كدام آز آن سال هايي نبود كه روز دانشجو را با خاتمي مي گذرانديم.&lt;br /&gt;امسال به جاي فرياد هاي سرشار از اميد، نهيب سرخوردگي ها بود كه سالن را مي لرزاند.امسال آنان كه هو مي كردند و كف زدن هاي ما را با صلوات هاي غرا جواب مي دادند ، بهترين جاي سالن را گرفته بودند و بيشتر از همه براي خاتمي كف مي زدند.آنها آمده بودند تا از خاتمي دفاع كنند . آن هم در برابر صادق ترين حاميانش.&lt;br /&gt;من اگر هنوز دانشجو بودم، 16 آذر امسال را در خانه مي ماندم تا خاطره تمام روزهايي كه رفتم و براي خاتمي هورا كشيدم خراب نشود.در خانه مي ماندم چون مي دانم كه خاتمي جوابي براي پرسش هاي بي شمارم نخواهد داشت.&lt;br /&gt;ما به خاتمي بيش از توانش اميد بسته بوديم. ما انتظار داشتيم رئيس جمهور محبوبمان وقتي كه روزنامه ها را بستند و روزنامه نگاران را به زندان بردند از آزادي بيان حمايت كند.&lt;br /&gt;ما انتظار داشتيم كه وقتي دانشجويان را به خاك و خون كشيدند و روانه گوشه زندان كردند رئيس جمهورمان به عنوان پاسدار اجراي قانون ، مدافع حق پايمال شده امان باشد.&lt;br /&gt;ما انتظار داشتيم كه در زمان رياست جمهوري او بتوانيم نمايندگان واقعي مان را به پارلمان بفرستيم.&lt;br /&gt;ما انتظار داشتيم......&lt;br /&gt;ما اشتباه كرديم. رئيس جمهور محبوب ما توان به دوش كشيدن اين بار سنگين را نداشت. ما اين بارهم قهرماني را پيدا كرده بوديم تا از او بتي بسازيم و گمان كنيم با آمدنش همه چيز درست مي شود. اما قهرمان ما حتي قدرت دفاع از نزديك ترين يارانش را هم نداشت. قهرمان ما فقط سنگ صبور خوبي است كه مي تواند به حرف هايمان گوش كند، در برابر گلايه هايمان لبخند بزند و به آنان كه شكايتشان را پيش او مي بريم تشر بزند و بگويد: " بيخود مي كنند، اسامي اشان را يادداشت كنيد" اما مگر ما ده باره و صد باره اسمشان را ننوشتيم و فرياد نزديم؟؟؟؟؟؟؟؟؟....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اشتباه فقط از ما نبود كه دل به خاتمي بسته بوديم.او هم اشتباه كرد. او بايد به ما مي گفت كه تحمل به دوش كشيدن انتظارات ما را ندارد. او نبايد در قبال خوش خيالي هاي ما سكوت مي كرد تا ما تصوراتي براي خودمان بسازيم و وقتي كه تصوراتمان جور نشد فكر كنيم كه او عقب نشيني كرده است.از جامعه مدني، از آزادي بيان، از تحمل مخالف، از.....&lt;br /&gt;همه اينها خواب و خيال وتصورهاي ما بود كه گمان مي كرديم جامعه مدني يعني جامعه اي كه كه در آن مردم در غالب انجمن هايي مستقل بصورت حائلي بين دولت و توده مردم عمل مي كنند و امكان مشاركت جمعي وسازمان يافته افراد را در عرصه عمومي و براي دنبال كردن مطالباتشان فراهم مي كنند. جامعه اي كه احترام به حقوق و آزادي هاي فردي، بردباري ، حاكميت قانون و عقلانيت محورهاي اصلي آن است. اما گويا ما اشتباه مي كرديم. اينها فقط تصورات ما بود.... حتما از آزادي و چيزهاي ديگر هم تصوراتي داشتيم كه منظور خاتمي نبوده اند.&lt;br /&gt;دوشنبه روز فوران سرخوردگي ها بود.سرخوردگي نسلي كه دوران پيش از خاتمي رابه ياد ندارد تا همانند ما به خاطر آنچه كه در اين سال ها بدست آمده صبوري پيشه كند و احترام مردي را كه اگر چه نتوانست آزادي را نهادينه كند، با اينحال بسياري از تابو ها و خط قرمز ها را شكست ، نگاه دارد&lt;br /&gt;دوشنبه روز فريادهاي نسلي بود كه هنوز در انتظار قهرمان افسانه ايست. قهرماني كه يك تنه در برابر همه مي ايستد و داد مظلوم را مي گيرد.اما آن قهرمان هرگز نخواهد آمد. هرگز. هيچ كس نخواهد توانست به تنهايي اين درد مزمن را دوا كند. صبوري مي خواهد و تلاش و تلاش و خون دل خوردن.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پي نوشت ها:&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;ا&lt;br /&gt;&lt;a href="http://alinonline.blogspot.com/2004_12_01_alinonline_archive.html#110251019324224529"&gt;نامه اي به امروز براي خاتمي &lt;/a&gt;هزار حرف نگفته&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://zirtitr.blogspot.com/2004/12/blog-post_110243057672181005.html"&gt;دوشنبه سياه &lt;/a&gt;زير تيتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://amshasepandan.persianblog.com/1383_9_amshasepandan_archive.html#2805490"&gt;فصلی تازه در انتظار ماست&lt;/a&gt; امشاسبندان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://alpr.30morgh.org/archives/001108.php#more"&gt;اگرمن بودم &lt;/a&gt;الپر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://sibestaan.malakut.org/archives/006507.shtml"&gt;برگشتن به سال صفر &lt;/a&gt;سيبستان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.webnevesht.com/weblog/?id=-1125614786"&gt;خاتمي در 16 آذر شاهد دستاورد اصلاحات بود&lt;/a&gt; محمد علي ابطحي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline.blogspot.com/2004/12/blog-post_08.html"&gt;آقای ابطحي دستتون درد نکنه&lt;/a&gt; آزاد نويس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://vahid.blogspot.com/2004/12/blog-post_07.html"&gt;دیگر رای نمی‌دهم. تا کِی باید بین بد و بدتر، یکی را انتخاب کنیم&lt;/a&gt; خط قرمز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://naseria.blogspot.com/2004/12/blog-post_110245955915383813.html"&gt;تا وقتی تب پاییزی شعارهایمان سرد شود&lt;/a&gt; معصومه ناصري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/debate/story/2004/12/041206_h_khatami_students.shtml"&gt;سخنرانی محمد خاتمی به مناسبت روز دانشجو و نظرات شما &lt;/a&gt;بي بي سي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2004/12/041207_mj-mb-khatami-future.shtml"&gt;محمد خاتمی: نقد روز و قضاوت فردا &lt;/a&gt;مسعود بهنود&lt;br /&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110260160529785270?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110260160529785270/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110260160529785270' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110260160529785270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110260160529785270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post_09.html' title='ما اشتباه كرديم'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110235117139063398</id><published>2004-12-06T20:07:00.000+03:30</published><updated>2004-12-07T10:39:51.393+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;1.يه عالمه احساس جورواجور و عجيب و غريب دوره ام كرده.دلم ميخواد مثل آدم بشينم فكرهام و احساساتم را تجزيه و تحليل كنم و براي هركدامشان راهكار مناسب را پيدا كنم. اما اصلا حوصله اش را ندارم. كمي كه فكر مي كنم به بن بست مي رسم و بي خيالش مي شوم.&lt;br /&gt;تنهام خيلي خيلي زياد و از اين همه تنهايي مي ترسم.&lt;br /&gt;دلم نمي خواد بسوزم و بسازم. دلم نمي خواد بين بد و بدتر انتخاب كنم. دلم نمي خواد كارهايي را بكنم كه دوست ندارم.دلم نمي خواد الكي دل خودم را خوش كنم براي اينكه روزهاي زندگي بايد بگذره….. دلم مي خواد بزنم زير همه چي. دلم مي خواد مثل حالا بشينم يه گوشه و فقط بخونم، كتاب، مقاله، گزارش ، خبر ، وبلاگ و … هرچي كه دوست دارم. دلم خيلي چيزهاي ديگه هم ميخواد اما يا نمي تونم انجامشون بدم چون اصلا دست من نيست، يا شجاعتش را ندارم و يا حوصله اش را…پس مي شينم يه گوشه و فقط مي خونم و البته گاهي هم مي نويسم .در مورد دغدغه هاي زنانه ام براي جايي كه هم مخاطبان خودش را دارد و هم تاثيرش را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2.امروز روز دانشجو بود و من ياد روزهاي نه چندان دوري افتادم كه دانشجو بودم و اين روز با صد اميد و آرزو مي رفتيم پاي صحبت هاي خاتمي .دخترك پر شور و شر آن روزها حالا خيلي از آرزوهايش دور شده است. آنقدر زياد كه ديگر به هيچ چيز اميد نمي بندد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3.ميدونيد خوبي دوست هاي مجازي چيه؟ اونهايي را مي گم كه در دنياي مجازي و بطور مشخص از طريق وبلاگهايشان با هم آشنا شده ايم و بعد اين دوستي به دنياي واقعي كشيده شده است.خوبيه اش اينه كه آدم اول طرف را تا حد زيادي مي شناسه با خيلي از عقايدش كه در سر كلاس درس و محل كار و جمع هاي خانوادگي كمتر در موردشون صحبت مي كنه ، آشنا مي شه و بعد با هم دوست مي شن.و خلاصه با چشم باز همديگه را انتخاب مي كنن. ديروز با يك از همين &lt;a href="http://www.parnianm.blogspot.com/"&gt;دوستهاي گلم&lt;/a&gt; رفتيم قدمي زديم و كلي وراجي كرديم وخوش گذرانديم تازه تاب سواري هم كرديم (و البته جاي بقيه دوستان را هم خالي كرديم).خوش گذشت. ولي خوشي اش فقط مال ديروز بود. چرا عمر خوشي ها اينقدر كوتاهه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4.دلم ميخواست مي تونستم.كمي شادتر بنويسم و وقتي هم كه حال خوشي ندارم اينجا درباره اش چيزي نگم.ولي متاسفانه من نه شادي ام را مي تونم پنهان كنم و نه غمم را . تنها چيزي كه مي تونم گاهي پنهانش كنم. احساس محبتم به آدميه كه دوستم نداره اما من نمي تونم دوستش نداشته باشم.&lt;br /&gt;اگه بخوام خودداري كنم مجبورم كه ننويسم.پس لطفا اگه اينجا محيطش خيلي افسرده است و شما را هم ناراحت مي كنه يه چند وقتي اين طرفها نياييد هر وقت بهتر شدم خودم خبرتان مي كنم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110235117139063398?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110235117139063398/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110235117139063398' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110235117139063398'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110235117139063398'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post_110235117139063398.html' title='...'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110232518938023096</id><published>2004-12-06T13:31:00.000+03:30</published><updated>2004-12-06T12:56:29.380+03:30</updated><title type='text'>گپي با ليلا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;a href="http://www.womeniniran.net/archives/FSR/001368.php"&gt;سايت زنان ايران  &lt;/a&gt;گفتگويي با ليلا را منتشر كرده است و چون  با بعضي اكانت ها زنان ايران فيلتر است  اصل مطلب را هم اينجا مي گذارم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;&lt;a href="http://terezza.com/"&gt;فرين عزيز خبر &lt;/a&gt;از لغو حكم اعدام ليلا داد.اما اين خبر را از هيچ جاي ديگري  نديدم. شايد هنوز لازم باشد كه اگر &lt;a href="http://www.petitiononline.com/leilaa/petition.html"&gt;طومار اعتراض &lt;/a&gt;به اين حكم را امضا نكرده ايم به سراغش برويم  و به دوستانمان هم خبر  بدهيم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اعدام برای دختر 18 ساله "؛ این تیتری بود که بیشتر روزنامه ها بعد از صدور حکم اعدام برای لیلا از سوی شعبه 25 دادگستری اراک انتخاب کردند، این حکم در حالی صادر شد که در آن توجهی به عقب ماندگی ذهنی لیلا و شرایط خانوادگی اش نشده بود.لیلای 18 ساله با همان بیان کودکانه اش در دادگاه توضیح داد که چطور مادرش او را به مردان مختلف اجاره می داد تا زندگی فقیرانه شان با فروش جسم لیلای عقب مانده تامین شود. لیلا که زیرکی دیگران را نداشت صادقانه توضیح داد که چطور برادران و پدرش به او تجاوز کردند. آیا اگر لیلا می دانست گفته های بی پرده او و راستگویی اش در باره این که خویشانش با او چه کردند، سرش را به سمت دار خواهد برد، باز هم با همین صداقت کودکانه رو بروی دستگاه قضاوت می ایستاد؟ یا شاید می پنداشت ماءمن امن عدالت پناهی برای اوست. پناهی که نزدیکترین کسانش نیز آن را از او دریغ کردند!بدون شک شما خواننده عزیز سوالهای زیادی برای پرسیدن از لیلا ، خانواده، وکیل و قاضی اش دارید. این گفت و گوی بسیار کوتاه در زندان با لیلا صورت گرفته وتنها گپی با اوست و به همه آن پرسشها جواب نمی دهد. اما شما را که به دفاع از حقوق زنان علاقه مندید روبروی یکی از تلخترین واقعیتها در باره زندگی دختری می نشاند که تنش را فروختند و اینک به همین جرم حق حیات نیز بر او حرام شده است.آنچه می خوانید ممکن است نخست گفت و گویی بسیار ساده و بی مایه حتا به نظر اید اما پشت این حرفهای بسیار ساده دره ای ژرف است که به اندک نظری می توان دید.شما با دختری که تنها دلخوشی اش در زندگی پفک و شکلات است چیز دیگری می توانید گفت؟اما سایت زنان بر ان است تا از افراد درگیر با این پرونده اخبار و اطلاعات دیگری هم به دست آورد&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;*&lt;strong&gt;می دانی چند سال داری؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;18 سال&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.*&lt;strong&gt;می دانی قرار است اعدام شوی؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفته اند قرار است اعدامم کنند، اما در زندان همه می گویند دروغ است. دوستانم می گویند تو را می بخشند فقط می خواهند کمی بترسی. من کاری نکرده ام که !مادرم می گفت امشب برو به خانه آن مرد ،من هم می رفتم.اگر می گفت نرو، نمی رفتم.من هر چه او می گفت گوش می کردم.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;*&lt;strong&gt;چرا هر چه او می گفت انجام می دادی؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; می ترسیدم اگر به حرف او گوش نمی کردم همه اذیتم می کردند.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;*مثلا چه می کردند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;؟کتکم می زدند.هم مادرم و هم پدرم.آنها با من رفتار خوبی نداشتند.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;*&lt;strong&gt;اولین بار که با کسی ارتباط داشتی کی بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;؟اولین بار که مادرم مرا به خانه مردی برد 8 سالم بود. خیلی سخت گذشت.آن شب گریه کردم.خیلی گریه کردم.اما مادرم فردای آن روز آمد به دنبالم و مرا به خانه برد وبرایم شکلات و پفک خرید.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;*&lt;strong&gt;فرزندانت را دوست داری؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خیلی دوستشان دارم.قبل از این که به اینجا (زندان) بیایم خیلی با هم بازی می کردیم&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند بچه داری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;؟دو دختر دارم و یک پسر.آنها خیلی مهربانند.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;*&lt;strong&gt;خودت بزرگشان کردی؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مدتی مادرم نگهشان داشت.بعد هم مدتی پیش پدرشان رفتند.حالا نمی دانم کجا هستند.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;پدرت چه؟&lt;/em&gt;&lt;em&gt; او را دوست داری&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;؟او مرد بد اخلاقی است.از او می ترسم.کتکم می زند.از بچگی کتکم می زد.اما وقتی برایم خوراکی می خرد دوستش دارم.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;*&lt;strong&gt;مادرت اینجا به دیدنت می آید؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;نه، از وقتی به زندان افتادم دیگر به سراغم نمی آید. اگر مادرم را دیدی به او بگو قول داده بود برایم اینجا شکلات و پفک بیاورد.پیراهن قرمز رنگم را هم فراموش نکند&lt;/em&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110232518938023096?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110232518938023096/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110232518938023096' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110232518938023096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110232518938023096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post_06.html' title='گپي با ليلا'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110215528887886760</id><published>2004-12-04T13:31:00.000+03:30</published><updated>2004-12-04T13:44:48.876+03:30</updated><title type='text'>اين كابوس هم تمام شد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوشحالم. اين روزها خبرهاي خوب پشت سرهم مي رسند.&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.parastood.com/archives/001135.php"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پرستوي &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عزيز خبر آزادي &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.parastood.com/archives/001140.php"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روزنامه نگاران&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; را داد  و فرين مهربان هم خبر داد كه &lt;/span&gt;&lt;a href="http://terezza.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ليلا اعدام نمي شود&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;. خدا را شكر. اين كابوس هم فعلا تمام شد.دوماهي بود كه شبها تا نزديكي صبح بيدار بودم و به زور خواندن كتاب  و اينترنت  و نوشتن خودم را خواب  مي كردم. اما دو شب است كه تا سر بر بالش مي گذارم مي خوابم و هفت پادشاه را هم خواب مي بينم. درست مثل قبل. خدايا شكرت.اين چند روزه فقط همين را مي گويم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110215528887886760?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110215528887886760/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110215528887886760' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110215528887886760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110215528887886760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post_04.html' title='اين كابوس هم تمام شد'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110188813940270409</id><published>2004-12-01T11:28:00.000+03:30</published><updated>2004-12-03T00:35:16.470+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.petitiononline.com/leilaa/petition.html"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;ليلا را اعدام نكنيد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://newspectre.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حقارت ملي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; شبح&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.golnaz82.com/archives/000601.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ليلا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; گلناز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://gilehmard.blogspot.com/2004/11/blog-post_30.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نجات ليلا از اعدام &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آرمين گيله مرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.redarash.com/archives/000320.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از براي پفك و شكلات&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; آرش سرخ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://jaylondoner.blogspot.com/2004/11/blog-post_30.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ايران خشونت تا بي نهايت..... &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لندني&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.pouyehm.persianblog.com/1383_9_pouyehm_archive.html#2779901"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ليلا پر از آرزوهاي گمشده است&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; تنها براي تو مي نويسم بي بي باران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ali-gh.com/archives/001060.php"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اعدام می‌کنم، اعدام می‌کنی، اعدام می‌کند، اعدام می‌کنیم، اعدام می‌کنند، اعدام می‌شویم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; علي قديمي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هاله هم متن انگليسي سرگذشت ليلا را در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://mithras.org/mt/001336.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وبلاگش&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; گذاشته است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110188813940270409?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110188813940270409/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110188813940270409' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110188813940270409'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110188813940270409'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/12/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110163760882648751</id><published>2004-11-28T13:54:00.000+03:30</published><updated>2004-12-03T00:42:25.636+03:30</updated><title type='text'>عاطفه اي ديگر در پاي چوبه دار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.petitiononline.com/leilaa/petition.html"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;طومار اعتراض&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;به حكم اعدام ليلا را امضا كنيد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به گزارش روزنامه اعتماد دختركي 19 ساله به نام ليلا .م در اراك به جرم فحشا محكوم به اعدام شده است.&lt;br /&gt;ليلا 19 سال دارد و اكنون 11 ماه است كه در گوشه زندان كابوس چوبه دار را مي بيند.8 ساله بود كه مادرش به بهاي چند اسكناس تنش را به حراج گذاشت. ليلا تازه‌ وارد 9 سالگي‌ شده‌ بود كه‌ 100 ضربه شلاق را بر پيكر نحيفش تحمل كرد و اولين فرزندش را به دنيا آورد، خانواده‌اش‌ در دوازده سالگي او را در قبال دريافت‌ مبلغي‌ پول به‌ عنوان‌ صيغه‌‌ به‌ يك‌ مرد افغاني‌ واگذار كردند. و از اين پس شوهر و مادر شوهر ليلا بودند كه جسم او را به مشتريان هر روزه عرضه مي كردند. او در 14 سالگي‌ براي‌ دومين‌ بار پس‌ از تحمل‌ 100 ضربه‌ شلاق‌ مادر شد و اين بار دو دختر دوقلو. پس از آن بود كه ليلا رابه مردي 55 ساله فروختند كه همسر و دو فرزند داشت و ليلا را در معامله جسم و شهوت به فروش مي رساند.&lt;br /&gt;ليلا در 18 سالگي به عنوان سركرده باندفحشا دستگير شد . قاضي‌ شعبه‌ 25 پس‌ از بررسي‌ پرونده‌ و اعترافات‌ متهم‌ او را به‌ تحمل‌ شلاق‌ و اعدام‌ محكوم‌ كرد و راي‌ قاضي‌ جهت‌ تاييد به‌ تهران‌ فرستاده‌ شد. وكيل‌ ليلا با ارسال‌ دو دادخواست‌ مبني‌ بر اظهار ندامت‌ او از دادگاه‌ تقاضاي‌ فرجام‌ خواست‌ اما...؟ ليلا به جرم تن فروشي محكوم به اعدام شده است. اما او كه از اين خريد فروش هيچ نصيبي جز رنج و تازيانه نداشت.خودش مي گويد "با مادرم كه مي رفتم برايم پفك و آبنبات و شكلات مي خريد . من كه من‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ پول‌ نمي گرفتم، شايد مادرم‌ يا همسران‌ صيغه‌يي‌ام‌ پول‌ مي‌گرفتند من‌ كه‌ چيزي‌ نمي‌ديدم‌" ‌ مددكاران‌ زندان‌ بارها از او تست‌ هوش‌ گرفته‌اند و هر بار با پاسخي‌ يكسان‌ روبرو شده‌اند،دختري‌ 18 ساله‌ با ضريب‌ هوشي‌ بين‌ هفت‌ تا هشت‌ ساله‌، دختري‌ كه‌ قرباني‌ خواسته‌هاي‌ طمعكارانه‌ خانواده‌اش‌ شده‌، سر كرده‌ باند فحشايي‌ كه‌ در اين‌ مدت‌ 10 سال‌ هيچ‌ چيز عايدش‌ نشده‌ نه‌ لذت‌، نه‌ ثروت‌، نه‌ اندوخته، نه حساب بانكي و نه... .هيچ چيز ديگر جز رنجي مدام و چوبه دار.‌&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زهره تركماني كه گزارشي از زندگي ليلا را در روزنامه اعتماد چاپ كرده مي نويسد: " &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;وقتي‌ مي‌خواهم‌ تركش‌ كنم‌ از او مي‌پرسم‌ آرزويت‌ چيست‌؟ مي‌گويد: نمي‌دانم‌ قاضي‌ من‌ را ببخشد و از اعدامم‌ بگذرد و آزاد شوم‌ و... ديگر نمي‌دانم‌. مي‌پرسم‌ اگر دوباره‌ اجازه‌ بدهند به‌ ملاقات‌ بيايم‌ چه‌ چيز برايت‌ بياورم‌؟ با همان‌ لبخند تلخ‌ مي‌گويد... يك‌ بسته‌ پفك‌ و چند شكلات‌ كاكائويي‌. ليلاي‌ 19 ساله‌ كه‌ 11 ماه‌ است‌ در حصار ميله‌هاي‌ زندان‌ بسر مي‌برد و در اين‌ مدت‌ من‌ تنها ملاقات‌ كننده‌اش‌ بوده‌ام‌، از من‌ هيچ‌ نمي‌خواهد، او هوس‌ پفك‌ كرده‌ است‌. او از من‌ تقاضاي‌ درخواست‌ برائت‌ از دادگاه‌ را ندارد. ليلا روياي‌ كودكي‌ گمشده‌اش‌ را از من‌ طلب‌ مي‌كند."ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;يادتان هست كه عاطفه هم در آخرين لحظات التماس كرده بود كه اگر قاضي مرا ببخشد و اعدامم نكند ديگر به هيچ مرد نامحرمي نگاه هم نمي كنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رنج هاي دختران اين سرزمين چقدر به هم شبيه است و چه دردهاي مشتركي دارند. انگار كه اين عاطفه است كه دوباره محكوم مي شود و به پاي چوبه دار مي فرستندش. انگار اين عاطفه است كه دوباره همه مي خواهند از دستش خلاص شوند و زمين را از لوث وجودش پاك كنند . بي آنكه دردهايش را و زخم هايي را كه بر جسم و روحش نشسته ببينند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها كاري كه از دست ما بر مي آيد اين است كه در اين رابطه بنويسيم و اين بيداد را به گوش همه برسانيم. شايد اعتراض ما نگذارد كه تن رنجور ليلا نيز همچون عاطفه بر بالاي دار رود. ما تا بحال چند بار موفق شده ايم. مگر نه؟ اين آخري هم بمبي بود كه براي خليج فارس تركانيدم و كلي هم صدا كرد . اگر بخواهيم حتما مي توانيم اين بار هم صداي مان را آنقدر بلند كنيم تا ليلا را از چوبه دار دور كند.راستي چند نفر از آن ده ها هزار نفري كه براي تغيير نام خليج فارس پتيشين امضا كردند و ايميل زدند و بمب تركاندند براي نجات جان اين دخترك هم پيش قدم مي شوند؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شرح كامل سرگذشت دردناك ليلا را كه توسط زهره تركماني نوشته شده و در روزنامه اعتماد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چاپ شده  &lt;a href="http://etemaad.com/aspClinets/news_detail.asp?id=49342"&gt;بخوانيد&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگر شما هم به حكم اعدام ليلا اعتراض داريد لطفا اين طومار را كه مثل هميشه &lt;a href="http://mithras.org/mt/001334.html"&gt;هاله&lt;/a&gt; عزيز زحمتش را كشيده &lt;a href="http://www.petitiononline.com/leilaa/petition.html"&gt;امضا &lt;/a&gt;كنيد و اين موضوع را به اطلاع دوستانتان هم برسانيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://akhbar.gooya.com/politics/archives/019781.php"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110163760882648751?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110163760882648751/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110163760882648751' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110163760882648751'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110163760882648751'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/11/blog-post_28.html' title='عاطفه اي ديگر در پاي چوبه دار'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110142307565737620</id><published>2004-11-26T02:12:00.000+03:30</published><updated>2004-12-03T00:43:32.643+03:30</updated><title type='text'>مبارزه با خشونت عليه زنان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به وبلاگ &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.golnaz82.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گلناز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; كه سر زدم يادم افتاد امروز 25 نوامبر است و روز مبارزه با خشونت عليه زنان وگفتم كه حتما بايد چيزي بنويسم چون هر چه باشد ازاين خشونت ها همه مان دل پر خوني داريم و گمان نكنم زني باشد كه تا به حال در معرض خشونت قرار نگرفته نباشد. حالا گيرم خشونت جسمي و جنسي و مالي نه ، همه مان كه بارها مزه خشونت روحي و تجاوز به حريم شخصي امان را چشيده ايم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; شما فعلا &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.golnaz82.com/archives/000596.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مطلب گلناز &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;را بخوانيد تا  من هم چيزي بنويسم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110142307565737620?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110142307565737620/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110142307565737620' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110142307565737620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110142307565737620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/11/blog-post_26.html' title='مبارزه با خشونت عليه زنان'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110140478636477870</id><published>2004-11-25T21:13:00.000+03:30</published><updated>2004-11-25T21:16:26.363+03:30</updated><title type='text'>فراموششان نكنيم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا بحال 16 هزار نفر پتيشيني را كه در اعتراض به تغيير نام خليج فارس هست امضا كردن و تعداد امضا ها هر لحظه داره بيشتر ميشه.من هم يكي از اين 16 هزار نفر بودم چون ايراني ام و دلم نمي خواد كسي خليج هميشه فارس را خليج عربي بنامد.اما اي كاش همينقدر كه روي اسم يه وجب از آب و خاك مون غيرت داريم و حساسيم ،براي  زندگي اون هايي كه بخاطر آزادي  اين آب  و خاك  نوشتند  و  حرف زدن و سكوت نكردن و  حالا گوشه زندانند   و روزها  و ماهها  وبعضي ها هم  سالها است كه رنگ آزادي را نديدن هم همينقدر  ارزش قائل باشيم و فراموش نكنيم وقتي ما داريم با همين آزادي نصفه  و نيمه  درس مي خونيم ، كار مي كنيم ، مي نويسيم و خلاصه زندگي مي كنيم ... هستن كساني كه گوشه يه سلول دلگير جواني شون را مي گذرونن  و حاضر نيستن از آرمان هاشون دست بكشن.يادمون باشه كه هيچ وقت فراموششون نكنيم. هرچند اين كمترين كاريه كه از دستمون بر مياد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110140478636477870?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110140478636477870/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110140478636477870' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110140478636477870'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110140478636477870'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/11/blog-post_25.html' title='فراموششان نكنيم'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-110122610665985300</id><published>2004-11-23T19:37:00.000+03:30</published><updated>2004-11-23T19:43:54.456+03:30</updated><title type='text'>سلام</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يك ماهي هست كه چيزي ننوشتم.نه كه حرفي براي گفتن نداشته باشم، اينقدر پر از غصه و خشم و دل نگراني و نا اميدي بودم كه انگار جز سكوت چاره ديگه اي نداشتم.مثل مسافر خسته اي كه ديگه ناي راه رفتن نداره و نمي خواد بقيه را شريك غصه هاش كنه ... چند بار اومدم كه بنويسم اما نتونستم. انگشتهام از دگمه هاي كيبورد فرار مي كرد،پناه برده بودم به دفترچه كوچكي كه مدتها بود سراغش نرفته بودم و خشم و غصه ام را مي نوشتم و مي گريستم.&lt;br /&gt;در اين مدت چند بار خواستم از صورتكم خداحافظي كنم و شايد يه گوشه ديگه اين وبلاگستان خونه ديگه اي بسازم اما وقتي ياد دوست هاي گلي افتادم كه صورتكم به من داده و رشته هاي محبت و دوستي كه من را به چهار گوشه اين شهر و كشور و جهان وصل كرده. ديدم بريدن اين همه رشته محبت و دست شستن از اين همه دوستي از من بر نمياد.&lt;br /&gt;تمام اين يك ماه را نشسته بودم. مثل غريقي كه وقتي مي بينه دست و پا زدنش فايده اي نداره تسليم ميشه و خودش را بدست امواج آب مي سپاره.نشسته بودم و منتظر يه كورسوي اميد بودم كه نيرو بگيرم و بلند شم. اما سياهي ها كه تمامي نداره.... و بقول فريدون مشيري "گر نكوبي شيشه غم را به سنگ هفت رنگت مي شود هفتاد رنگ"&lt;br /&gt;وقتي ديدم با اين نشستن و انتظاربيهوده دارم راه رفتن را فراموش مي كنم. از جا بلند شدم..بايد دوباره راه بيفتم.راه هنوز به همان سختي و ناهمواريه و من نا اميد تر و كم توان تر از قبل . اما با نشستن و غصه خوردن هيچي درست نميشه .بايد آرام آرام حركت را از سر بگيرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.بابت اينكه اين مدت براي كسي كامنت نذاشتم معذرت مي خوام. در اين يك ماه همه نوشته هاتون را خط به خط خوندم و مثل هميشه شريك غم ها و شادي هاتون بودم. اما هر كاري مي كردم نمي شد كه كلمه اي براتون بنويسم.همونطور كه نتونستم اينجا هم چيزي بنويسم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-110122610665985300?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/110122610665985300/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=110122610665985300' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110122610665985300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/110122610665985300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/11/blog-post.html' title='سلام'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109877855488403738</id><published>2004-10-26T11:41:00.000+03:30</published><updated>2004-10-26T11:45:54.883+03:30</updated><title type='text'>من اينجا بس دلم تنگ است</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من اينجا بس دلم تنگ است&lt;br /&gt; و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است&lt;br /&gt;بيا ره توشه برداريم&lt;br /&gt;قدم در راه بي برگشت بگذاريم&lt;br /&gt;ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است&lt;br /&gt;من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم&lt;br /&gt;ز سيلي  زن، ز سيلي خور&lt;br /&gt;وزين تصوير بر ديوار ترسانم&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين!&lt;br /&gt;من اينجا بس دلم تنگ است&lt;br /&gt;بيا ره توشه برداريم&lt;br /&gt;قدم در راه بي فرجام بگذاريم.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;مهدي اخوان ثالث&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109877855488403738?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109877855488403738/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109877855488403738' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109877855488403738'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109877855488403738'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/10/blog-post_26.html' title='من اينجا بس دلم تنگ است'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109867503588251727</id><published>2004-10-25T06:55:00.000+03:30</published><updated>2004-10-25T07:00:35.883+03:30</updated><title type='text'>طناب دار بر گردن كبري</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كابوس نبود. مثل بيشتر خواب هايم اين بار نيز حقيقتي بود كه در عالم رويا  از نزديك لمسش كردم و از آن رنج بردم، چرا كه اين بار نه از لابلاي صفحات كاغذي روزنامه  و قاب شيشه اي مانيتور كه از دريچه چشمانم انساني را در پاي چوبه دار مي ديدم.تعبير خوابم سايه اعدام است كه هنوز بر سر كبري سنگيني مي كند:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.roshangari.net/as/sitedata/20041025010505/20041025010505.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جلسه‌ شوراي‌ حل‌ اختلاف‌ بي‌ نتيجه‌ پايان‌ يافت‌،سايه‌ طناب‌ داراز سرعروس‌ سياه‌ بخت‌ كنار نرفت‌&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109867503588251727?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109867503588251727/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109867503588251727' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109867503588251727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109867503588251727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/10/blog-post_25.html' title='طناب دار بر گردن كبري'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109854946608821633</id><published>2004-10-23T20:06:00.000+03:30</published><updated>2004-10-23T20:07:46.086+03:30</updated><title type='text'>كابوس</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديشب خواب ديدم  زني را دارن اعدام مي كنن.در خانه اي كه در انتهاي يك كوچه بن بست بود.من كه رسيدم طناب دار را انداخته بودن دور گردنش و مي خواستن چهار پايه را از زير پايش بكشن.آدم كشته بود.انگار زني ديگر را .هر قدر به بچه هاي  اوني كه كشته بودش اصرار كردم كه ببخشندش  و فرصت ديگري براي زندگي بهش بدن فايده اي نداشت.هيچ كس به حرف من گوش نمي كرد و من به هركس كه مي ديدمش التماس مي كردم كه كاري بكنه. خيلي ترسيده بودم. از اين كه چند لحظه ديگر جلو چشمان من چارپايه را از زير پايش مي كشند  وحشت كرده بودم. آدمهايي كه در آن خانه بودن هر كدام به كاري مشغول بودن و هيچ كدام انگار حواسشان به زني كه طناب دار بر گردن داشت نبود. خود آن زن هم انگار نه انگار كه كجا ايستاده. بي خيال با عينكي سياه بر چشم ايستاده بود  و وقتي با لحني درمانده بهش گفتم كه متاسفم نمي تونم كاري برات بكنم. مسخره ام كرد. انگار بخواد بگه برو بابا حال داري!&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109854946608821633?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109854946608821633/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109854946608821633' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109854946608821633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109854946608821633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/10/blog-post_109854946608821633.html' title='كابوس'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109732066013778777</id><published>2004-10-09T14:41:00.000+03:30</published><updated>2004-10-09T14:47:40.136+03:30</updated><title type='text'>زني ديگر در صف اعدام   </title><content type='html'>عفو بين الملل نگرانی خود را خطر اعدام قريب الوقوع يك زن ٣٣ ساله به نام "فاطمه حقيقت‌پژوه" كه در دفاع از دختر خود، شوهرش را به قتل رسانده اعلام نموده و طی يك درخواست اضطراری از عموم مردم تقاضا كرده است كه از مقامات مسئول جمهوری اسلامی درخواست كنند كه اين زن اعدام نشود.در اين درخواست گفته شده است كه فاطمه حقيقت پژوه متهم به قتل همسرش می‌باشد زيرا همسر او می‌خواسته به دختر ١٥ ساله اين زن كه حاصل ازدواج پيشين او بوده، تجاوز كند.عفو بين الملل به گزارش روزنامه اعتماد به تاريخ ٦ اكتبر استناد می‌كند كه در آن گفته شده فاطمه حقيقت پژوه در سال ١٩٩٧ شوهر خود را به قتل رسانده است. بر اساس اين گزارش فاطمه در دادگاه گفته است كه شوهرش، بهمن، كه در زمان حادثه ٣٠ سال داشته، معتاد بوده و بشدت به دختر وی تمايل نشان می‌داده است. همچنين بنا به گفته اين زن، شوهرش همچنين گفته بوده كه اين دختر را در قمار به ديگران باخته است. هنگامی كه فاطمه حقيقت پژوه دريافته كه شوهرش قصد تجاوز به دختر وی را دارد، او را به قتل رسانده است.در اين درخواست گفته شده كه فاطمه حقيقت پژوه بر اساس رای دادگاه به مرگ محكوم شده و اين حكم توسط شواريعالی قضايی تاييد شده است.عفو بين الملل از عموم مردم جهان خواسته است كه با نوشتن نامه از مقامات مسئول ايران از جمله مقام رهبری، رياست قوه قضائيه، و رياست جمهوری بخواهند كه حكم اعدام فاطمه حقيقت پژوه لغو شود&lt;br /&gt;مشروح اين خبر  و شماره تلفن هاي تماس را مي توانيد&lt;a href="http://news.iran-emrooz.de/more.php?id=P8279_0_7_0"&gt; اينجا&lt;/a&gt; بخوانيد&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109732066013778777?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109732066013778777/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109732066013778777' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109732066013778777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109732066013778777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/10/blog-post_09.html' title='زني ديگر در صف اعدام   '/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109715246003610450</id><published>2004-10-07T15:40:00.000+03:30</published><updated>2004-10-21T18:34:02.210+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>1.قدر سلامتي را فقط وقتي ميشه فهميد كه از دستش داده باشي.اين چند روزه از زور دست درد نوشتن كه هيچي اصلا نمي تونستم تكونش بدم. حتي براي لباس پوشيدن و غذا خوردن هم از ديگران كمك مي گرفتم.اينقدر دستم درد مي كردم كه اشكهام همينطور سرازير مي شد. وقتي از زور درد نه مي تونستم تكون بخورم و نه خوابم مي برد با خودم فكر مي كردم كه اگخ يه روزي يك بيماري جدي بگيرم كه يه همچين دردي يا خيلي شديدترش را مجبور باشم براي مدت زيادي تحمل كنم بايد چه كار كنم.&lt;br /&gt;يا اگه يه روزي مجبور باشم همچين دردي را به تنهايي تحمل كنم؟ اون هم من ناز نازي كه تا يه سرما مي خورم مامانم يه طرفم مي شينه و بابام يه طرف ديگه ام و اشكهام را پاك مي كنن.&lt;br /&gt;نمي دونم. واقعا نمي دونم اگه در يك چنين شرايط قرار بگيرم چطور مي توانم مقاومت كنم.ولي مي دانم كه بايد خدا را هزار مرتبه به خاطر نعمت سلامتي شكر كنم. اينجور وقتها كه هيچ چيز حتي پيشرفته ترين دارو ها نمي تونن به آدم كمك كنن. وجود خدا و بودنش چقدر ملموس مي شه. اون شبي كه از زور درد داشتم مي مردم و نمي خواستم كسي را بيدار كنم. بودنش را بيشتر از هر موقعي احساس كردم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=7&amp;amp;pass=23"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109715246003610450?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109715246003610450/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109715246003610450' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109715246003610450'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109715246003610450'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/10/1.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109656315401797215</id><published>2004-09-30T20:12:00.000+03:30</published><updated>2004-09-30T20:25:15.126+03:30</updated><title type='text'>يه قالب ديگه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;قالب قبليم را هاله درست كرده بود . خيلي دوستش داشتم. اما اينقدر دير بالا مي امد كه خيلي ها نمي تونستن ببينش . بخاطر همين بود كه از &lt;a href="http://sokote-marg.sharghian.com/"&gt;مسعود&lt;/a&gt; عزيز لطف كرد و يه قالب ديگه برايم درست كرد. قالبش خيلي خوشگل بود. اما اين دل من مي گرفت وقتي نگاهش مي كردم. بيچاره مسعود يه قالب ديگه هم درست كردبه رنگ بنفش كه خيلي خوشگل بود. اما مثل اينكه ادم وقتي دلتنگ باشه چيز ي براي گير دادن هم دم دستش نباشه به وبلاگ بيچاره گير مي دهاين دفعه ديگه رويم هم نمي شد از كسي كمك بگيرم وبا هزار بدبختي يكي از قالب هاي آماده بلاگ اسپات را كلي دست كار ي كردم تا شد ايني كه ملاحظه مي كنيد. كلي خسته شدم اين دو روزه البته هنوز خرده ريزه كاري هاش مونده. لينك دوني ام را نتونستم راه بندازم واز همه بدتر هم اين كه كامنتم را هر كار يكردم درست نشد. فعلا هم كامنت خود وبلاگ را فعال كردم تا ببينم چي ميشه. خلاصه دارم هر روز تغيير شكل مي دم. تا ببينم كدومشون به دلم مي شينه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اين يكي خوبيش اينه كه دلباز و شاد هست. خوب شده راستي؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109656315401797215?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109656315401797215/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109656315401797215' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109656315401797215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109656315401797215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/09/blog-post_30.html' title='يه قالب ديگه'/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109630851972632254</id><published>2004-09-27T21:36:00.000+03:30</published><updated>2004-11-26T23:25:23.586+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>وقتي كه يك دختر 15، 16 ساله بودم فكر مي كردم وقتي بزرگتر بشم مي تونم دنيا را عوض كنم. هميشه برام سوال بود كه چرا تلاش روشنفكرها و مبارزاني كه مي شناسم و زندگيشون را خوندم به ثمر نرسيده ودنيا هنوز همون دنيا است.وقتي نوشته ها يا زندگينامه هاشون را مي خوندم هميشه دنبال اين بودم كه چرا نتونستن آرمان هاشون را در جامعه پياده كنن. بزرگتر كه شدم فهميدم همه تلاش هاي روشنفكرها ومبارزاني كه مي شناختم مثل حلقه هاي يه زنجير بوده. به هم پيوسته و در امتداد هم . فهميدم كه هر كدوم از اونها يك قدم رو به جلو برداشته و نفر بعد اين راه را ادامه داده با يه قدم ديگه.قدم هاي بعضي ها كوتاه بوده و قدمهاي بعضي ها بلند. اما هيچ كدومش بي تاثير نبوده وهيچ تلاشي به هدر نرفته. فهميدم كه براي جلو بردن جامعه حتما نبايد يه مبارز يا روشنفكر بزرگ بود بلكه همه مي تونن به اندازه توان خودشون در اين حركت سهيم باشن.سخت بود پذيرفتن اينكه نمي تونم زشتي هايي را كه ازشون رنج مي برم عوض كنم. اما فهميدم كه حاصل تلاش هاي من هم مي تونه يك قدم رو به جلو در حركت جامعه ام باشه.يك قدم كوچك كه وقتي در كنار گام هاي ديگران قرار بگيره مي تونه خيلي چيزها را عوض كنه.شايد خيلي طول بكشه . شايد اون موقع من ديگه نباشم اما اگه حركتم درست باشه و در راستاي حركت ديگران حتمابه ثمر مي رسه.از وقتي كه اين ها را فهميدم هميشه از اين مي ترسيدم كه نكنه روزهاي عمرم را يكي يكي تلف كنم و وقتي كه به آخر راه رسيدم ببينم هنوز همون جايي هستم كه قبلا بودم و فقط شكل و شمائلم عوض شده. هميشه ترس اين را داشتم كه نكنه راه را عوضي برم و عقب گرد داشته باشم و وقتي هم كه متوجه اشتباهم شدم اينقدردير شده باشه كه نتونم برگردم.بخاطر همين ها بود كه از 18 سالگي تا بحال بيشتر كارهام جمعي بوده چون اينطوري بهتر مي تونستم حاصل كارم را ببينم و مدام به خودم يادآوري مي كردم كه نبايد روي هيچ فكر و اعتقاد و انديشه و گروهي تعصب داشته باشم.چون هميشه امكان اين كه اشتباه كرده باشم وجود داره و بخاطر همين بايد راه بازگشت و تصحيح را باز بذارم.از سال اول دانشگاه گروه هاي مختلفي را امتحان كردم. از تنها تشكل دانشجويي دانشگاه مان كه بسيج باشه گرفته تا سازمان هاي غيردولتي جورواجور و گروه هاي همكاري و جمع هايي براي كتابخواني و… ' هركدام از اين گروه ها برايم يك كلاس درس بود. كلاسي كه درس هايش را هيچ جاي ديگري نمي تونستم ياد بگيرم. كلي تجربه پيدا كردم . كلي پخته شدم و آدمهاي مختلفي را شناختم.اما هيچ كدام از اين گروه ها راضي ام نكرد.نه كه از عضويت درآنها وهمراهي با اعضايشان پشيمان باشم نه. هرگز! اما هيچ كدامشان براي ادامه راه و براي يك نگاه جدي تر به زندگي مناسب نبودند. نمي دانم شايد من خيلي آرمانگرا هستم و نگاه حداكثري به خواسته هايم دارم. اما هرچه بود در اين سال ها، مدام رفتم و آمدم و گروه هاي مختلف و آدمهاي جورواجور را امتحان كردم،هر بار كه عضو گروهي شدم ،فكر مي كردم مي توانم همراه با آنها حركت كنم. اما نمي شد. بعضي ها به همه چي سرسري نگاه مي كردن و تشكل دانشجويي يا گروه ها اجتماعي برايشان جايي بود براي گذراندن مفيد اوقات فراغت ، بعضي ديگر اين گروه ها را پله اي مي ديدند كه مي شود از آن بالا رفت. بعضي ها هم سرشار بودند از حرفها ونوشته هاي خوب و روشنفكرانه اما جور ديگر عمل مي كردند. جوريكه حال آدم را از هرچه روشنفكر و حرف روشنفكرانه است بهم مي زند. در اين سالها خيلي از آدم هايي كه يه زماني بهشون ايمان داشتم و فكرمي كردم با كمكشون ميشه خيلي كارها كرد جلو چشمهام فروريختن و فقط خدا مي دونه كه چقدرسخت بود برام شكستن شون. اينقدر دورويي و براي هم ديگه زدن و منفعت طلبي ديدم كه بارها و بارها كم مونده بود همه اميدم را از دست بدم و قيد خيلي چيزها را بزنم كه البته نتونستم چون پرروتر از اين حرف ها بودم.توي اين رفت وآمدها بود كه فهميدم مي شه پشت عدالت و برابري و آزادي و دموكراسي و حق طلبي و….. خيلي كارهاي ديگه كرد. فهميدم كه چه راحت ميشه بقيه را نردبان كرد و بالا رفت وچه راحت ميشه دروغ گفت. توي اين رفت وآمدها بود كه آدمهايي را ديدم كه حرف از انسانيت مي زدن اما خودشون را برتر از بقيه مي دونستن و چه راحت تحقير مي كردن و شخصيت ديگران را لگد مال مي كردن .گاهي اوقات اينقدر متعجب مي شدم كه هيچ عكس العملي نمي تونستم نشان بدم. خيلي وقت ها فكر مي كردم من اشتباه مي كنم وقضايا طور ديگه اي و وحتي وقتي بهم مي گفتن كه فلاني اينجوره با شدت تمام ازش دفاع مي كردم و نمي تونستم چيزهايي را كه مي شنوم باورر كنم. اما خوب هميشه كه نميشه چشم ها رابست. ميشه؟البته هميشه هم اينها نبود خيلي وقت ها هم مشكل اينجا بود كه ما كار جمعي وگروهي را بلد نبوديم و بودن در جمع نه كه نيرويمان را مضاعف نمي كرد كه توان فردي ما راهم كاهش مي داد. چون بقول معروف هركداممون در درون خودمون يك پادشاه داشتيم كه هيچ طوري كوتاه نمي امد وخوب معلومه كه اين طوري نمي شه كار گروهي كرد.هربار كه مي ديدم ديگه تحمل ادامه دادن را ندارم از گروه بيرون آمدم چون متاسفانه آنقدرقدرت نداشتم كه بمانم وآنطور كه مي خواهم كار كنم و چون نمي خواستم روزهاي زندگي ام را تك تك بسوزانم وبه هدر بدهم بار و بنه ام را مي بستم و مي رفتم.اما ديگه خسته شدم از اين رفتن وآمدن ها . انگارديگه توان وحوصله آزمودن يه راه ديگه و يه جمع ديگه را ندارم. احساس خستگي مي كنم .نمي خوام باورهام نسبت به آدمهايي كه بهشون اميدبستم بيشتر از اين بشكنه وفرو بريزه. نمي خوام ديگه خودم را قاطي باز ي هاشون كنم.خسته شدم خيلي خسته.بعد از تمام كردن دانشگاه جاهايي كه كار مي كردم هم در راستاي علائقم بوده وهم شغلم محسوب مي شده و برايم درآمد زا بوده. در آمدم خيلي كم بود. اما چون كارم را دوست داشتم احساس رضايت مي كردم . ولي كمي سخته كه آدم ببينه كاري كه مي كنه درآمدزا هست اما درآمدش نصيب ديگران ميشه و كار زياد و بيشتر از حدمعمولش نصيب اون. نمي تونم بذارم بقيه فكر كنن كه گوشهام زيادي درازه. خلاصه فكر مي كنم دوران رفت و آمدهاي من تمام شده و اميدوارم از اين به بعد در انتخاب هام خيلي بيشتر دقت كنم. احتياج به يك دوره بازسازي دارم. انگار بزرگتر شدم . خيلي بزرگتر وخوشحالم كه با همه اذيتهايي كه شدم حالا يه كوله بار پر از تجربه دارم . تجربه هايي كه براي ادامه راه حتما خيلي به دردم مي خوره.دلم مي خواد براي يه مدت فقط بخونم وبخونم . خيلي چيزها هست كه بايد ياد بگيرم. البته توبه توبه هم نكرده ام و هنوز يه همكاري كوچولو با يه جمعي كه هنوز بهشون اعتماد دارم مي كنم . چون با همه چيزهايي كه نوشتم هنوز هم به كار جمعي اعتقاد دارم ومي دونم كه آدمهايي زيادي هستن كه واقعا دارن كار مي كنن ،از خودشون مايه مي ذارن و به آرمان هاشون وفادار هستند و اصلا قراره يكي از كارهام نوشتن درباره همين آدمها باشه( از رو كه نمي رم به اين زودي ها)خيلي طولاني شد اين پست. اين چند روزه هيچي نمي تونستم بنويسم. خيلي خسته بودم. خيلي زياد. اما حالا خوبم وآماده امتحان كردن يه راه جديد . البته بايد خيلي مواظب باشم تا اشتباه نكنم. شايد هم بقول آرمين بايد به خودم بگم كه اين آخرين اشتباه من نيست چون زنده ام. چون حركت مي كنم و ممكنه كه دوباره اشتباه كنم.الان كه دارم اينها را مي نويسم وبلاگم ايراد پيدا كرده و روي هواست. اما خوبيش به اينه كه حتي اگه صورتكم نباشه مي تونم يه خونه ديگه درست كنم وهمه دوستهاي گلم را دعوت كنم كه بيان اونجا.خيلي خوبه كه اينترنت هست. خيلي خوبه كه وبلاگ دارم وخيلي خوشحالم كه صورتكم يه عالمه دوست گل و نازنين به من هديه داده.يادم باشه كه: زندگي بازي نيست...تلاشه.اگر يه روزي از اين تلاش خسته شدي ..دست از زنده موندن برندار...خستگي بگير و دوباره راه بيفت..هنوز زنده ايم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109630851972632254?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109630851972632254/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109630851972632254' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109630851972632254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109630851972632254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/09/15-16.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109524366308064190</id><published>2004-09-15T13:55:00.000+04:30</published><updated>2004-09-15T14:51:03.080+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>صفحه سفید را باز کردم.کیبرد را جلوی دستم جابجا می کنم. می خوام یه مطلب جدید برای وبلاگم بنویسم. اما هنوز فکرم به کلمه تبدیل نشده منصرف می شم.&lt;br /&gt;نه خیلی دلگیره. اینجا فقط شده جای غرغر  و ناله هات.&lt;br /&gt;می خوام شروع به نوشتن درباره یه چیز دیگه کنم..&lt;br /&gt;نه ! این هم نه! خیلی شخصیه. اینجا که نباید فقط از احساساتت بنویسی. تازه چندتا پست قبلی بود که گفتی دیگه دراین رابطه دیگه چیزی نمی نویسم. هیچ جا.&lt;br /&gt;پس در مورد تصمیم جدیدم می نویسم. خیلی نیازبه مشورت دارم&lt;br /&gt;اوه اوه اونو که اصلا نمیشه.هنوز تصمیم قطعی ات را نگرفتی همه عالم با خبر میشه.&lt;br /&gt;بدون فکر کردن تند تند تایپ می کنم. هرچی که دلم می خواد. هرجوری که دلم میخواد. اما باز پشیمون می شم یا پشیمونم می کنه. همون کسی که درون منه  و همیشه کلی با هم جنگ و جدال دارم. گاهی هم که دلش برام می سوزه کلی دلداریم می ده.&lt;br /&gt;بی خیال وبلاگ می شم. دفترچه کوچکم را باز می کنم. همونی که عکس فروغ روی جلدش هست  و زیر هر صفحه یکی از شعرهاش.دفترچه را باز می کنم و هرچی که دلم می خواد می نویسم. این طوری شاید بهتر باشه. برای خودم. فقط برای خودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی امضای &lt;a href="http://home.online.no/~bsenter/humanrights/"&gt;پتیشن &lt;/a&gt;را فراموش نکنید. باید به اعدام کودکان زیر 18 سال اعتراض کنیم&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109524366308064190?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109524366308064190/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109524366308064190' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109524366308064190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109524366308064190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/09/blog-post_15.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109501638626081126</id><published>2004-09-12T23:36:00.000+04:30</published><updated>2004-09-14T09:30:25.256+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين روزها انگار كارمون شده پتيشين امضا كردن و بيانيه دادن و اعتراض كردن،اعتراض به حذف عدالت جنسيتي از برنامه چهارم توسعه،اعتراض به بازداشت روزنامه نگاران و وبلاگ نويس ها، اعتراض به بازداشت پدر سينا مطلبي بخاطر تحت فشار قرار دادن سينا، اعتراض به حكم اعدام عاطفه، اعتراض به احكم اعدام براي بچه هاي زير 18 سال.اعتراض اعتراض اعتراض&lt;br /&gt;كار ديگه اي هم از دستمون برمياد جز اينكه بگيم ما به اين كارهاي شما به اين رفتاري كه در پيش گرفتيد اعتراض داريم. جز اينكه صداي اعتراضمون را در دنياي مجاز ي بلند كنيم. اينقدر بلند كه همه بشنوند. هم اونهايي كه خواب هستن. هم اونهايي كه خودشون را به خواب زدن . اين تنها كاري هست كه از ما برمياد.پس نبايد كوتاهي كنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mithras.org/mt/001178.html"&gt;هاله&lt;/a&gt; عزيز دوباره پيشقدم شده و يك &lt;a href="http://www.petitiononline.com/coceii/petition.html"&gt;پتيشين &lt;/a&gt;براي اعتراض به حكم اعدام كودكان زير 18 سال درست كرده ، اگر دلتون مي خواد يه قدم هرچند خيلي كوچك در اعتراض به حكم اعدام كودكان بردارين. اين پتيشن را امضا كنيد و در وبلاگ هايتان درباره اش بنويسد.&lt;br /&gt;هاله چند تا پيشنهاد جالبه ديگه هم داره. حتما يه سري بهش بزنيد.&lt;br /&gt;خبر نامه هم گويا يك &lt;a href="http://khabarnameh.gooya.com/politics/archives/015468.php#comments"&gt;بيانيه اعتراضي &lt;/a&gt;براي بازداشت روزنامه گارها و وبلاگ نويس ها تهيه كرده. اگه شما هم با اين دستگيري ها مخالفيد. يه سر هم اونجا بريد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109501638626081126?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109501638626081126/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109501638626081126' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109501638626081126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109501638626081126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/09/18.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109472882455414104</id><published>2004-09-09T15:49:00.000+04:30</published><updated>2004-09-11T15:40:03.566+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اینها را بخوانید:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.womeniniran.org/archives/FSR/001053.php"&gt;شادی صدر وکالت پدر عاطفه را قبول کرد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://web.peykeiran.com/net_iran/irnewsbody.aspx?ID=18387"&gt;دوافسر نيروی انتظامی دايره مفاسد اجتماعی شهرستان نکا با عاطفه رابطه داشتند &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی می شنویم که دخترکی 16 ساله را به اتهام فساد اخلاقی بدار آویخته اند، وقتی می خوانیم که حکم اعدام سه نوجوان زیر 18 سال&lt;br /&gt;ادر شده ودر انتظار رسیدن سن قانونی برای اجرای حکم هستند.وقتی عدالت جنسیتی را از برنامه چهارم توسعه حذف می کنند و هر روز خبر قتل و شکنجه زنهایی را می خوانیم که قربانی خشونت های خانگی یا غیرت مردانه شده اند، سری به تاسف تکان می دهیم و می گویم " از دست ما که کاری بر نمی آید. تا بوده همین بوده" تا چند روز پیش همه ما برای عاطفه ناراحت بودیم و تاسف می خوردیم . حالا حکم اعدام چهار پسر نوجوان 16، 17 ساله دیگر صادر شده و انها هر روزشان را در انتظار 18 سالگجی و به اعدام اویخته شدن می گذرانند. اگر ما امروز که آنها هنوز زنده هستند ، کاری نکنیم. فردا اشک ها وآه هایمان فقط تظاهر است وخودنمایی و دروغ. من فکر می کنم به جای ساکت نشستن و تاسف خوردن باید دست به کار بشویم. شاید کار زیادی از ما بر نیاید اما باید همه سعی مان را بکنیم. من هم تا چند دقیقه قبل تاسف می خوردم که چقدر ناتوانم وچرا هیچ کاری از دستم بر نمی آید. اما وقتی &lt;a href="http://web.peykeiran.com/net_iran/irnewsbody.aspx?ID=18331"&gt;درخواست عفو بین الملل&lt;/a&gt; را برای اقدام فوری بر علیه اعدام کودکان درایران دیدم ، از جا برخاستم تا با کمک همه کسانی که با اعدام و بخصوص اعدام کودکان مخالف هستند به درخواست عفو بین الملل پاسخ مثبت بدهم. اگر بخواهیم می توانیم با یک حرکت جمعی که پشتوانه بین المللی هم دارد هزینه اینگونه حکم های قضایی را بالا ببریم .مگر در مورد افسانه موفق نشدیم. مگر رئیس قوه قضاییه دستور توقف حکم افسانه را نداد . می دانم هنوز زندان است. اما زنده است و امیدوار. اگر بخواهیم بازهم می توانیم. لااقل وجدانمان راحت است که تلاش خودمان را کرده ایم و بی تفاوت از آن نگذشته ایم. در خواست سازمان عفو بین الملل مربوط به حکم اعدام یک نوجوان 16 ساله به جرم حمل مواد مخدر است و ما می توانیم حکم اعدام آن سه نوجوان دیگر را هم ضمیمه آن کنیم وهمچنین به حمک عاطفه هم اعتراض کنیم. عفو بین الملل پیشنهاد کرده از مقامات رسمی کشور( رهبر، رئیس جمهوری، رئیس قوه قضائیه و کمیسیون اصل 90 مجلس) تقاضاهای لغو حکم اعدام این کودکان را داشته باشیم و درخواست های خود را با فکس وایمیل ارسال کنیم. اگر موافق هستید متن یک نامه را تنظیم کنیم و با یک رونوشت به عفوبین الملل شروع به جمع آور ی امضا کنیم. هم در دنیای مجاز ی و هم در دنیای واقعی و از طریق سایت ها&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109472882455414104?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109472882455414104/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109472882455414104' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109472882455414104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109472882455414104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/09/16-18.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109455199679903329</id><published>2004-09-07T14:42:00.000+04:30</published><updated>2004-09-08T15:44:06.243+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بخوانید و نگذرید&lt;br /&gt;خیلی وحشتناکه. خیلی . اینقدر که نمی تونستم بخونمش. نمی تونم اینهمه شقاوت را باور کنم.وقتی داشتم می خوندمش چند بار از جایم بلند شدم و راه رفتم. چند بار چشمهایم را بستم و بلند بلند داد و بیداد کردم. همکارم بهم گفت : چی شد. وقتی یه ذره از ماجرا را تعریف کردم همانطور که داشت کارش را می کرد گفت: خب اگه دلش را نداری نخونش. اما من نمی تونم نخونم. باید بخونیم و باید بدونیم که چی داره به سرمون میاد.نمی تونم باور کنم آدم می تونه تا این حد پست باشه. چرا دختر بیچاره باید اینقدر ضعیف و بی پناه باشه.چرا باید اینطور باشه ؟ چرا؟ فکر می کنید چه مجازاتی در انتظار شوهر و خانواده شوهر شریفه است؟ احتمالا یه دیه ای می دن و خلاص می شن. من ظرفیت دیدن اینهمه زشتی و پلیدی را ندارم. خیلی سخته که همه این چیزها را ببینیم و هیچ کاری از دستمون بر نیاد. حتما باید یه راهی باشه. یه راهی که دیگه این اتفاق ها تکرار نشه. فقط یه لحظه فکر کنید که خودتون جای شریفه بودین.چه انتظاری از آدمهایی داشتین که می دونستن چی به سرتون اومده؟&lt;br /&gt;متن کامل گزارش تریبون فمینیسیت را اینجا گذاشتم . چون خیلی مهمه که بدونیم چی داره به سر زنان سرزمین مون میاد، با تشکر از رویا طلوعی, نگين شيخ‌الاسلام وطني از انجمن زنان كرد مدافع صلح و حقوق بشر که این گزارش را تهیه کردن:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شريفه حدودي زني 15 ساله، اهل روستاي كوخان دهگلان است كه 10 ماه از ازدواج وي مي‌گذرد. او به مدت 9 ماه تحت شديدترين شكنجه‌هاي قرون وسطايي و ضدانساني از سوي همسر و خانواده‌ي همسرش قرار گرفته است. شريفه داستان فاجعه‌انگيز خود را چنين بيان مي‌كنددر مدت 10 ماهي كه از ازدواجم مي‌گذرد، تنها يك ماه در كنار همسرم زندگي كرده‌ام و 9 ماه ديگر به سبب طمع خانواده‌ي همسرم جهت تصرف يك قطعه زمين متعلق به پدرم، در دستشويي منزل پدر شوهرم به زنجير كشيده شدم. ابتدا پدرشوهرم پدرم را براي امضاي قولنامه‌ي جعلي فروش زمين به منزل دعوت کرده و پدر بي‌سوادم را به نام امضا و مهر برگه‌ي درخواست وام جهيزيه از بانك، فريب داده و از وي امضا گرفتند. بعد از فروش زمين توسط پدرم، پدرشوهرم از وي شاكي شد و متأسفانه پدرم به علت عدم توانايي در اثبات كلاهبرداري پدرشوهرم به زندان افتاد. خانواده‌ي همسرم از من خواستند كه عليه پدرم شهادت دروغ بدهم و بعد از امتناع من، به منظور تحت فشار قرار دادنم مرا در دستشويي منزل غل و زنجير كرده و زنجيرها را با ميخ به كف و ديوار دستشويي وصل كردند. شب‌ها در دستشويي زنداني بودم و روزها در جلوي آفتاب سوزان در حالي كه چوبي را از زير بغل و بازوانم رد مي‌كردند، با طناب مرا از ارتفاعي آويزان مي‌كردند. در اثر اين عمل هر دو بازوي من شكست و بدون هيچ درماني به صورت ناقص استخوان‌هاي بازويم جوش خورده‌اند. خوراك من در اين مدت تنها اندكي خرده نان به صورت دو روز يك بار بود. به جاي آب در آفتابه‌ي دستشويي مخلوطي از ادرار و آب به دهانم مي‌ريختند. پايم را با بيل كشاورزي كه داراي ميخ‌هاي درشتي بود شكستند و زخم حاصل از آن عفونت كرد به طوري كه زخم‌هاي آن پر از كرم شد و من كرم‌ها را كه از زخم تنم بر روي پوستم مي‌لغزيدند با چشم خود مي‌ديدم. يك بار پدرشوهرم مرا محكم نگه‌داشته و مادر شوهرم با شيلنگ آب به من تجاوز كرد، جريان آب را با فشار به داخل رحمم راندند. با وجودي كه دهانم را محكم بسته بودند، اما از شدت درد باز هم فرياد مي‌كشيدم. اكنون تمام بدن من عفونت كرده است. پدر شوهرم بارها مرا تهديد به تجاوز توسط خود و سه پسر ديگرش مي کرد. او با اين کار مي خواست که من سکوت کنم و به شهادت دروغ عليه راضي شوم.شب‌ها نيز حق خوابيدن نداشتم و يك بار كه خوابم برده بود در اثر درد ناشي از سوختن به وسيله‌ي آب جوش كه توسط برادر شوهر 15 ساله‌ام بر شانه و سينه‌ام ريخته مي‌شد، از خواب پريدم. بارها نيز بعد از مصرف ترياك با سيخ سوزان پشتم را داغ مي‌كردند.اعضاي خانواده‌ي همسر اين زن مفلوك 10 نفر هستند كه عبارتند از: همسر، پدر و مادر همسر، چهار خواهر و سه برادر وي، كه تمامي اين افراد در شكنجه‌ي وي دست داشته و قابل ذكر است كه همسر نامبرده تنها 17 سال داشته و شغل وي فروش ترياك و مشروبات الكلي است. در طي مدت زنداني شدن اين زن در دستشويي، ديگران از دستشويي استفاده كرده و ادرار خود را بر سر و رويش پاشيده‌اند. در هر ورود و خروج اين افراد از دستشويي، با چكش بر سر دختر ضربه مي‌زدند، به طوري كه بارها سر وي شكسته و اكنون سردردهاي شديدي دارد.همسايه‌هاي اين خانه متوجه آزار و شكنجه اين زن جوان شده و شاكي مي‌شوند. ساكنان منزل با ورود نيروي انتظامي مبادرت به اختفاي زن جوان در چاهي كرده و به جاي او خواهر شوهرش را راهي دادگاه مي‌كنند و او اظهار مي‌دارد كه در خانواده‌ي همسرش هيچ مشكلي نداشته و همسايگان قصد برهم‌زدن زندگي وي را دارند. در اين فاصله هرگاه خانواده‌ي دختر جوياي احوال وي مي‌شدند، شريفه تحت فشار شكنجه‌ي خانواده‌ي همسرش مجبور به فحاشي به خانواده‌ي پدرش مي‌شد، به طوري كه وادار مي‌شد كه اظهار كند مايل به ديدن آنها نيست.در نهايت روزي كه تنها خواهران شوهرش در منزل بودند، يكي از همسايه‌ها همراه با مأمورين نيروي انتظامي به نجات وي مي‌شتابد. زن جوان و آزار ديده و نحيف را به پاسگاه برده و بعد از تغذيه‌‌ي مفصٌل و پوشاندن لباس مناسب وي را به بيمارستان و سپس به بهزيستي استان منتقل مي‌نمايند. لازم به ذكر است كه خانواده‌ي شريفه بي‌سواد هستند؛ پدرش به علت بيكاري در قزوين كارگري مي‌كند و مادرش نيز نابينا است؛ داراي يك خواهر و سه برادر است؛ همسرش 17 ساله و تحصيلات وي تا دوم دبيرستان و معتاد است. آنچه ابعاد اين قضيه را فجيع‌تر مي‌كند همدستي زنان خانواده در شكنجه‌ي وحشيانه‌ي اين زن جوان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109455199679903329?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109455199679903329/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109455199679903329' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109455199679903329'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109455199679903329'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/09/blog-post_07.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109447352885610567</id><published>2004-09-06T16:53:00.000+04:30</published><updated>2004-09-06T16:55:28.856+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>می گفت: باید کلمه " برابری جنسیتی" را حذف کنید. بجایش بگذارین باید زن ها را توانمند کرد.&lt;br /&gt;گفتیم:  خب توانمند کردن زنان برای اینه که مورد تبعیض قرار نگیرن  و برابری بر جامعه حاکم بشه&lt;br /&gt;می گفت: اخه نمی شه که زنها  ومردها برابر باشن که...( با یه قیافه حق به جانب که انگار  می خواد به یه عده بچه کوچولو یه چیز خیلی بدیهی  را حالی کنه و اونا نمی فهمن )&lt;br /&gt;گفتیم : چرا نمی شه؟&lt;br /&gt;برگشت به یه آقای وکیلی که در جمع ما بود .گفت: آخه  اگه زن  ومرد برابر باشن.مثلا میشه زنها هم قاضی باشن؟&lt;br /&gt;همه  با هم گفتیم : معلومه که میشه چرا که نه؟&lt;br /&gt;گفت: آخه نمیشه . چقدر بگم.&lt;br /&gt;گفتیم: آخه باید یه دلیلی بیاری . وقتی که یه زن هم همون درسها را خونده  که یه قاضی مرد خونده  و مراحلی را که یه قاضی مرد گذرونده هم پشت سر گذاشته . دیگه چه منعی داره.&lt;br /&gt;برگشت تو چشمهای همه خانمهای پیر  و جوون  و میانسالی که در جمع 10-15 نفره مون بودن، نگاه کرد  و گفت: بببخشیدها ولی آخه زن ها ناقص العقلند.نمی تونن درست تصمیم بگیرن.&lt;br /&gt;وقتی بهش گفتیم که بخاطر حرفی که زدی باید ازمون معذرت خواهی کنی&lt;br /&gt;با یه قیافه حق به جانب گفت:  دروغ که نگفتم، حققیته دیگه&lt;br /&gt;  خیلی عصباین بودم. اینقدر که تا شب همینطور داشتم حرص می خوردم. وقتی داشتم بهش می گفت که دوران این حرفها خیلی وقته که گذشته  و بریا این طرز فکرتون خیلی متاسفم. کلی خودم کنترل کردم تا بغض سنگینی که گلوم را گرفته بود نشکنه و اشکام سرازیر نشه.&lt;br /&gt;چی میشه به همچین آدمی گفت.  اگه یه آدم کم سواد  در کوچه  وخیابان این حرف را بهم می زد اینقدر عصبانی نمی شدم. ولی وقتی این حرف را در یک کارگاه که برای بحث راجع به اهداف توسعه هزاره  تشکیل شده بود شنیدم واقعا نمی دونستم باید به آین آقای مثلا تحصیلکرده چی باید بگم.&lt;br /&gt;بعد از این جریان همه دخترهای جوانی که در کارگاه بودن به نشانه اعتراض رفتن بیرون و گفتن که  بحث با همچین آدمی هیچ فایده ای نداره. اما من پرورو بازی درآوردم  و موندم.&lt;br /&gt;برگشته به من می گه: خب من که نمی گم زنها توانمند نشن. نه! برن لیسانس بگیرن، فوق لیسانس بگیرن، دکتری بگیرن اما  بعدش بشینن خونه  و بچه شون را بزرگ کنن. مادر بیسواد بهتر بچه تربیت می کنه یا مادری که دکتری داشته باشه؟&lt;br /&gt;بهش گفتم: تو خودت حاضری با مدرک دکتری بشینی خونه  و بچه بزرگ کنی؟&lt;br /&gt;گفت: معلومه که نه من باید برم کار کنم خرج خونه را دربیارم. ولی زن وظیفه اولش بچه داریه&lt;br /&gt;گفتم: مگه بچه فقط مال زنه.زن و شوهر باید دوتایی کار کنن  و دوتایی هم بچه بزرگ کنن. تامین معاش زندگی هم بدوش هردو طرف هست نه فقط به دوش مرد.&lt;br /&gt;اینو که گفتم صدای آقای وکیل روشنفکری هم که تا حالا طرف ما بود ، دراومد: ولی قانون نفقه را بر عهده مرد گذاشته و زن هر چی کارکنه مال خودشه&lt;br /&gt;گفتم: آره قانون این را می گه. اما زن و مرد می تونن با هم دیگه توافق دیگه ای داشته باشن. توافق بر سر این که در همه چیز زندگی سهیم باشن. از تامین معاش گرفته تا  نگهداری  و تربیت بچه ها  و کارهای خانه.&lt;br /&gt;مرد جوانی که می گفت زنها ناقص العقل اند، گفت: مگه تو می تونی اندازه یه مرد پول دربیاری؟&lt;br /&gt;آقای وکیل هم  یه جوری نگاهم کرد انگار دارم خیلی پرت می گم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109447352885610567?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109447352885610567/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109447352885610567' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109447352885610567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109447352885610567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/09/blog-post_06.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109429705178406724</id><published>2004-09-04T15:53:00.000+04:30</published><updated>2004-09-04T15:54:11.786+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بي حوصله و كسلم. دلم نمي خواد برم سركار.دلم نمي خواد كسي را ببينم.از دست خودم دلخورم. از اينكه اينقدر در تصميم گيري عجولم و وقتي هم مي فهمم اشتباه كردم نمي تونم شرايطي را كه دوست ندارم تحمل كنم و بقول معروف بسازم وبسوزم.وقتي حس مي كنم كسي داره از من سواستفاده مي كنه حس خيلي خيلي بدي بهم دست مي ده. بيشتر اوقات هم تقصير خودمه.خيلي خوش بينم و خيلي عجول. بايد يه خونه تكوني حسابي بكنم .كلي تغييرات اساسي. پاي كامپيوتر نشسته بودم و داشتم به سقف نگاه مي كردم. فكر كردم اگه يه عنكبوت بزرگ مي شدم ، مثل مسخ كافكا، حالا گوشه سقف ايستاده بودم.فارغ از اين همه فكر و خيال بدون دغدغه ديروز و امروز و فردا. مسخ را كه خواندم خيلي لذت بردم. آن روزها عجيب احساس ضعف وناتواني مي كردم و كم مانده بود از خيلي از خواسته ها و ارزوهايم صرفنظر كنم( كه البته نكردم) و چقدر مسخ شدن در ان روزها وسوسه ام مي كرد.از آدم بودن خسته شده بودم. دلم مي خواست چيزي باشم كه كسي كاري به كارم نداشته باشه. خيره مي شدم به سقف و ديوارها و مسير حركت خود مسخ شده ام را تصور مي كردم.&lt;br /&gt;انسان بودن كار خيلي سختيه. خيلي سخت.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109429705178406724?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109429705178406724/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109429705178406724' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109429705178406724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109429705178406724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/09/blog-post_04.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109394715872136412</id><published>2004-08-31T14:34:00.000+04:30</published><updated>2004-08-31T14:57:09.773+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>باور كنيد دلم نمي خواد وقتي مياييد اينجا صداي زجه زنها و دخترهايي ر ا بشنويد كه زير چاقوي به اصطلاح غيرت پدر و برادر و شوهر و قاضي و ... جان دادند و شكنجه شدند و بدار آويخته شدند. ولي وقتي &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=5&amp;pass=89"&gt;اين&lt;/a&gt; را مي خونم چي بايد بنويسم. بايد بنويسم به به چه دنياي خوبيه و من چقدر لذت مي برم از اين زندگي و چقدر خوشم و شما هم اسوده باشيد كه شهر در امن و امان است. اي كاش مي شد. اي كاش در وبلاگم فقط از زيبايي ها بنويسم. فقط از زيبايي ها . اما وقتي زشتي و سياهي دوره ام كرده. ناديده گرفتنشون كمي سخته. &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=5&amp;amp;pass=89"&gt;اين&lt;/a&gt; را بخونيد لطفا و توجه داشته باشيد، اين پدري كه دختر 30 ساله اش را كشته و دختر 23 ساله اش هم بر اثر ضرباتش در حال مرگه مجازات نمي شه. چون صاحب دخترش هست و بهش زندگي داده وحالا دلش خواستهو زندگيش را گرفته و در كمال صحت عقل هم اين كار را كرده و مثل خيلي از پدرها وشوهرهاي كه دخترها وزن هاشون را مي كشن هيچ هم پشيمون نيست.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109394715872136412?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109394715872136412/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109394715872136412' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109394715872136412'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109394715872136412'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/08/blog-post_31.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109380852395885719</id><published>2004-08-30T00:04:00.000+04:30</published><updated>2004-08-30T00:49:37.646+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="color:#009900;"&gt;&lt;strong&gt;اين شعر را &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://dokhijoon.persianblog.com/"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;&lt;strong&gt;آسيه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;&lt;strong&gt;براي عاطفه گفته:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اين روز ها&lt;br /&gt;رد پای مگس که هيچ&lt;br /&gt;رد پروانه ای را هم بگيری باز به زباله دانی می رسی&lt;br /&gt;که درش نيلوفرها را به دار کشيده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينجا ديوانه بودن جرم است&lt;br /&gt;چه برسد به زن بودن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينجا فقط دار زدن جرم نيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;&lt;strong&gt;اين هم شعر &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sandiego.persianblog.com/"&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;&lt;strong&gt;شراگيم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;&lt;strong&gt; است:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فاحشه ای کوچک را&lt;br /&gt;آماده می‌کنند&lt;br /&gt;تا در ميدان اصلی شهر&lt;br /&gt;با مرگ همبستر شود&lt;br /&gt;انبوه جاکشان به تماشا نشسته اند...&lt;br /&gt;...پانزده دقيقه بعد&lt;br /&gt;فاحشه کوچک آسوده تر از هميشه&lt;br /&gt;با باد می‌رقصد.&lt;br /&gt;آخرين بوسه&lt;br /&gt;بوسه‌ی طناب برگردنش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون هايي كه مي گن عاطفه حقش بود و خلاف كرده و بايدپاش وايسته خوبه بدونن كه :&lt;br /&gt;مادر عاطفه چند سال پيش زمانی که او کودکی بيش نبود فوت کرد. نام خانوادگی عاطفه ساهاله ميباشد ولی از انجائيکه مادر بزرگ وی(رجبی) عمدتا مسئوليت نگهداری وی را بعهده داشت او را به نام عاطفه رجبی ميشناختند. پدر وی يک ميوه فروش دوره گرد است. عاطفه دارای دو برادر و يک خواهر بود که هردو برادر به علت نداشتن سرپرست در دوران کودکی به مواد مخدر اعتياد پيدا کردند. خواهر وی ازدواج کرده است. خانواده ساهاله هميشه در شرايط بد اقتصادی بود ه اند. خانه آنها ( اگر بتوان آنرا خانه ناميد، زيرا بيشتر شبيه يک چهارديواری مخروبه است) در خيابان راه آهن نکا، همانجا که عاطفه را اعدام کردند واقع ميباشد.----------------------------- دليل و ادعای 22 ساله بودن عاطفه در مصاحبه ای که رئيس دادگاه با يک روزنامه محلی داشته از اين قرار است :" خود اين دختر در بازجوئی عنوان کرده ۲۲ ساله است "&lt;br /&gt;در همين حال همين هفته نامه نيز عنوان کرده اقوام و آشنايان اين دختر نيز گفته اند که وی ۱۶ ساله بود.&lt;br /&gt;اين ها را در &lt;a href="http://web.peykeiran.com/net_iran/irnewsbody.aspx?ID=18044"&gt;اينجا&lt;/a&gt; خواندم و اگه دوست دارين بيشتر در مورد قاضي كه حكم اعدام عطفه را داده و خودش هم حكم را اجرا كرده بدونين.&lt;a href="http://web.peykeiran.com/net_iran/irnewsbody.aspx?ID=18044"&gt; اينجا &lt;/a&gt;را بخونيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبح عزيز هم در &lt;a href="http://newspectre.blogspot.com"&gt;وبلاگش &lt;/a&gt;در اين مورد نوشته است&lt;br /&gt;&lt;a href="http://web.peykeiran.com/net_iran/iranartbody.aspx?ID=5144"&gt;ليلي پورزند &lt;/a&gt;هم حكم عاطفه را از لحاظ حقوقي كالبد شكافي كرده وا يرادات وارده بر آن را مشخص  كرده.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109380852395885719?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109380852395885719/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109380852395885719' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109380852395885719'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109380852395885719'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/08/blog-post_30.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109372337549001242</id><published>2004-08-28T23:47:00.000+04:30</published><updated>2004-08-29T00:32:55.490+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>وقتي مي خوام ماجراي عاطفه را بريا كسي تعريف كنم به سختي مي تونم جلوي اشكهام را بگيرم. نمي تونم از فكرش بيرون بيام .&lt;br /&gt;احساسي دارم تصميم مي گيرم. جو گير شده ام …. نمي دونم. فقط مي دونم يه چيزي قلبم را فشار مي ده.دلم مي خواد اين سكوت لعنتي را بشكنم. دلم مي خواد بگم كه عدالت درمورد عاطفه اجرا نشده . امروز وقتي داشتم همين طور حرص مي خوردم و حرف مي زدم ،يه دوستي مي گفت: بايد يه كار عملي كرد. مثلا يه تجمع آرام در اعتراض به اين حكم. مي گفت نهايتش اينه كه چند نفري را 24 ساعت مي گيرن و بعد هم ولشون مي كنن. اما واقعا تاثير گزاره.&lt;br /&gt;اون موقع بهش گفتم آره خيلي پيشنهاد خوبيه. اما بعد با خودم فكر كردم. چقدر حاضرم هزينه بدم براي اينكار؟ آيا فقط مي تونم از پشت شيشه هاي دنياي مجاز ي داد و بيداد كنم يا شجاعت اين را كه در دنياي واقعي هم جلو برم و خطر هاي احتمالي را هم پذيرا باشم دارم؟ نمي دونم . شايد اگه فقط پاي خودم بود راحت تر مي گفتم اره حاضرم.اما حالا با نگراني هاي هميشگي پدر و مادرم. با اين احتمال كه اگه مسئله اي پيش بياد شايد خيلي از آزادي هام و فعاليت هاي اجتماعي ام محدود بشه از طرف خانواده براي اينكه به خطر نيفتم. نمي دونم بايد چي بگم. نمي دونم.نمي دونم جواب وجدانم را چي بايد بدم اگه بخوام سكوت كنم و دم بر نيارم. اگه بخوام طور ي رفتار كنم كه انگار هيچ اتفاقي نيافتاده. انگار هيچ دخترك 16 ساله يا 22 ساله اي را بدون وكيل، بدون فرصتي براي تجديد نظر ، بدون آنكه آن قاضي و آن دادگاه صلاحيتش را داشته باشند ( ما كه حقوقدان نيستيم اما حقوق دانها كلي ايرادبه دادگاه وارد كردن) به دار نياويخته اند. جسد بي جانش را 45 دقيقه بر بالاي چوبه دار نگاه نداشته اند و شبانه مخفيانه پيكرش را به خاك سپرده اند. نمي خواهم عاطفه را تطهير كنم. اما بقول زيتون اگه ما در شرايط او بوديم چه مي كرديم آيا همني بوديم كه الان هستيم.&lt;br /&gt;مي گويند روزي مي خواستند زني را سنگسار كنند. مردم سنگ به دست او را دوره كرده بودن. مسيح گفت: اولين سنگ را كسي پرتاب كند كه خودش بي گناه باشد.( نقل به مضمون)&lt;br /&gt;امروز كسي به من گفت با عقلت تصميم بگير نه با احساست . گفت اگه مرد هم زن داشت يا 4 بار با كسي رابطه داشت حكمش اعدام بود .گفت حكم عاطفه خيلي هم عادلانه بوده. وقتي اين حرف را زد من نتونستم جلوي اشكام را بگيرم. شايد دارم احساساتي با قضيه برخورد مي كنم. اما من عدالت را جور ديگه اي معنا مي كنم. اگه قرار به عدالت و اجراي حكم خدا باشه خيلي ها از عاطفه به اعدام مستحق ترن. خيلي از كساني كه پاي چوبه دار عاطفه و عاطفه ها هلهله مي كشن. هر چند من اعتقاد دارم ما حق نداريم زنده بودن را از كسي بگيريم. نمي دونم، نميدونم،فقط مي دونم دلم پر از غم و غصه است.&lt;br /&gt;نميشه يه پتيشن براي اعتراض به حكم عاطفه درست كنيم؟ من بلد نيستم ولي اونهايي كه بلدند ميشه دست بكاربشن. اين موضوع خيلي مهمه. خيلي.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109372337549001242?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109372337549001242/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109372337549001242' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109372337549001242'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109372337549001242'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/08/blog-post_28.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109362459777812127</id><published>2004-08-27T20:56:00.000+04:30</published><updated>2004-08-28T13:09:42.276+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سمفوني مردگان&lt;br /&gt;چند ساعتي است كه كتاب سمفوني مردگان را تمام كرده ام.. داستان عجيبي بود. از آن داستان ها كه وقتي مي خواني بايد شش دانگ حواست جمع باشد. بدجوري درگير آن شده ام، شايد براي اينكه اصلا داستان نبود. حقيقتي بود كه در قالب داستان رفته تا بشوداز آن سخن گفت. شخصيت ها خيلي واقعي بودند . آنقدر كه نتوانستم جلوي اشكهايم را بگيرم براي آنچه كه بر آيدا گذشته است و آنچه كه بر آيداها مي گذرد.آخر اينجا هنوز آيداها محكومند كه احساسشان ، شور و شوقشان و استعدادشان را در گوشه هاي آشپزخانه دفن كنند ، اينجا هنوز آيداها وقتي كه بزرگ مي شوند ديگر آني نيستند كه بودند يك آدم ديگر مي شوند كه براي خودشان هم غربيه اند و هيچ كس هم خاطره زيادي از آنها ندارد. انگار در دالان هاي تاريخ گم شده اند.&lt;br /&gt;آيدين هم خيلي قشنگ روايت شده است. خيلي واقعي.همان كه هست . فقط آيدين سمفوني مردگان ديوانه شد و به قتلگاه رفت وخيلي از آيدين ها سال هاي سال يا در همان زير زمين كليسا مي مانند ، يا در گوشه حجره تخمه فروشي و رنج مي برند.&lt;br /&gt;من آيدين را بهتر از آيدا فهميدم. براي آيدا اشك ريختم اما زندگي ام كمتر شبيه به او بوده است، هيچ گاه كسي از من نخواسته در خانه و آشپزخانه بمانم و فقط زن باشم ونه انساني فارغ از جنسيتش. اما خيلي وقت ها شده كه به كتاب ها و روزنامه ها و دست نوشته ها و روزنامه هايم خنديده اند و خيلي وقت ها خواسته اند كه بجاي اين كارههاي بيهوده و دردسر ساز به زندگي ام بچسبم مثل بقيه آدمهاي دور و برم. شوهر كنم و بچه دار بشوم و بفهم كه زندگي يعني چه؟&lt;br /&gt;حتي چند وقت پيش كم مانده بود وا بدهم. مي ترسيدم همه اينها خودخواهي من باشد. مي خواستم همه را رها كنم اما نتوانستم ، طاقت نياوردم. كمي من كوتاه آمدم وكمي بقيه ودوباره همه چيز را از سر گرفتم.&lt;br /&gt;اما شرايط براي خيلي ها سخت تر است آنقدر كه تاب وتحمل ادامه دادن را نمي اورند. عجيب است ، سال ها گذشته ، هم از زماني كه آيدين و آيدا بودند و هم از زماني كه حكايتشان نوشته شده (سال 67) ، اما هنوز هم اورهان ها و آيدين ها هستند و هم آيداها.هنوز دنيا همان دنيا است گيرم كه كمي رنگ و رو عوض كرده . اما انگار طبيعتش هنوز عوض نشده. اما بايد عوض بشود. مگر نه؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;لینک دونی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;1.&lt;a href="http://www.dwelle.de/persian/frauen/1.96723.1.html"&gt;مصاحبه زهرا ارزنی با صدای آلمان درباره عاطفه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;2.&lt;a href="http://www.womeniniran.org/archives/FN/001020.php"&gt;شکنجه دختر 14 ساله توسط شوهر وپدر شوهرش &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;3.&lt;a href="http://www.womeniniran.org/archives/FMP/001010.php5"&gt;اعدام شده_ شادی صدر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;4.&lt;a href="http://ravi.parspalette.com/article.aspx?id=15"&gt;کنسرت سیمین غانم در تالار وحدت&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;5. &lt;a href="http://alinonline.blogspot.com/"&gt;نامه ای به عاطفه_ هزار حرف نگفته&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109362459777812127?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109362459777812127/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109362459777812127' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109362459777812127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109362459777812127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/08/blog-post_27.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109350022710548726</id><published>2004-08-26T10:26:00.000+04:30</published><updated>2004-08-26T10:33:47.106+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>نمي تونم از فكر عاطفه و چهل وپنج دقيقه اي كه جسد بي جانش بالاي جرثقيل تاب مي خورد بيرون بيام.اگه ميخواين بيشتر در اين مورد بدونين. اينها را بخونيد :&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.z8un.com"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;زيتون&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;نوشته : شايد اگه من هم در شرايط ديگه اي بزرگ شده بودم امكان داشت الان جاي عاطفه بشم يا جاي افسانه يا جاي كبري و .. . من هم بارها به اين موضع فكر كردم. به اينكه وقتي مي خواهيم در مورد كسي قضاوت كنيم بايد شرايط اون راهم در نظر بگيريم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;pass=693"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;چه فرق مي کند عاطفه 16 ساله باشد يا 22 ساله؟&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=12&amp;amp;pass=36"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;چگونه مي‏توان هم مجرد بود و هم زناي محصنه كرد؟&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;pass=700"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;اعتراض سازمان عفوبين الملل به اعدام عاطفه : اين دهمین اعدام جوانان در ايران از سال 1990 تاکنون است &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=4&amp;amp;pass=64"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;چهل و پنجمين دقايق اعدام در بالای جرثقيل &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=7&amp;amp;pass=22"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;قانونا هم حکم اعدام عاطفه نمي بايست اجرا شود&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;2.ديروز وقتي رضا زاده داشت مسابقه مي داد همه مون چه افتخاري مي كرديم كه همچين آدمي ايرانيه و موفقيتش به نام ايران ثبت مي شه. چقدر همين يه دونه مدال طلا دلمون را خوش كرد در اين اوضاع بهم ريخته و اعصاب خورد كن. وقتي صحنه شادي مردم اردبيل را ديدم و خوشحالي خودمون را ، به لحظه هايي فكر مي كردم كه در هر ميداني از اقتصاد و سياست گرفته تا ورزش و … شكست مي خوريم و چه طعم تلخي داره اين شكست و تحقير شدن. به اين فكر مي كردم كه كشور ما كه از نظر منابع طبيعي جزو ثروتمندترين هاي دنيا است و از نظر منابع انساني هم كلي آدم متخصص داره. چطور در انزوا افتاده و داره همه منابعش را به آساني و به سرعت هدر مي ده. به همين 12 روز المپيك فكر مي كردم و اينكه در همه مسابقات باختيم واگه ايندفعه هم برنده شديم فقط و فقط بخاطر استعداد خود رضا زاده است و نه سيسيتم ورزش كشورمان. حالا بماند كه مسئولين مقدس كشورمان اين موفقيت را مال خود مي دانند.( ديروز گزارشگر تلويزيون گفت اين پيروز را به مسئولين مقدس كشورمان تبريك مي گم) نمي گم دلمان شاد نشد چرا خيلي خوشحال شديم اما اين جور موفقيت ها فقط مثل يه قرص مسكن مي مونه. فقط همين. &lt;a href="http://www.ali-gh.com/"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;علي قديمي &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;هم در اين مورد خيلي قشنگ نوشته و همه حرفها را گفته.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109350022710548726?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109350022710548726/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109350022710548726' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109350022710548726'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109350022710548726'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/08/blog-post_26.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109341953770572092</id><published>2004-08-25T11:16:00.000+04:30</published><updated>2004-08-25T18:14:07.873+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ماجرای عاطفه را شنیده اید؟دخترک 16 ساله ای که به جرم داشتن رابطه با یک مرد اعدام شد.وقتی خبر را خواندم همین طور خیره .مانده مانده بودم به مانیتور. اخه مجازات رابطه نامشروع برای زنان مجرد که اعدام نیست. تازه عاطفه فقط 16 سال داشت و طبق منشور حقوق کودک ، کودک محسوب می شه، و برای مجازاتی مثل اعدام باید 18 سال داشته باشه. و از همه مهمتر اینکه چرا باید عاطفه اعدام بشه و مردی که با اون رابطه داشته فقط 100 ضربه شلاق بخوره؟ این چرای خیلی بزرگی. من هیچ طوری نمی تونم این را بفهمم. انگار جرم عاطفه فقط زن بودنشه. اما نه! انگار جرم همه ما زن بودنمون هست. همه ما زن هایی که هر روز و هر روز حق مون خورده می شه و مورد تبعیض قرار می گیریم و مردهایی که گاه پدر هستن، گاه شوهر و گاه هم قاضی و پلیس و ... به خودشون حق می دن در همه چیز ما دخالت کنن . از کار و تحصیل و سفر و ازدواجمون گرفته تا نوع پوشش و حتی لباس زیر مون&lt;br /&gt;شادی صدر خیلی بهتر  و با دلائل مستند به این حکم اعتراض کرده. یادداشت شادی را می تونید &lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/830603/law.htm#s105285"&gt;اینجا&lt;/a&gt; بخونید .&lt;br /&gt;________________&lt;br /&gt;این یکی را هم داشته باشید:&lt;br /&gt;وزير اطلاعات در پاسخ به سئوالي مبني بر اينكه آيا وزارت اطلاعات قصد پيگيري پرونده زهرا كاظمي را ندارد, گفت: اين پرونده ديگر مساله دولت نيست. وزارت اطلاعات تلاش كرد تا اثبات كند كه بي‌‏گناه است و اين مساله ثابت هم شده, بنابراين اين مساله ديگر مساله ما نيست.&lt;br /&gt;_________________&lt;br /&gt;هفتمين جلسه‌ي هم‌انديشي سازمانهاي غيردولتي زنان كه قرار بود مهرماه برگزار شود به طور فوق‌العاده و به منظور نقد و بررسي حذف عدالت جنسيتي از برنامه چهارم توسعه تشكيل مي‌شود اين جلسه به دعوت كانون زنان نوانديش ايران، شنبه 7 شهريورماه از ساعت 16 در پارك نظامي گنجوي (خيابان يوسف آباد، انتهاي خيابان 53) برگزار مي شود.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109341953770572092?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109341953770572092/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109341953770572092' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109341953770572092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109341953770572092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/08/16.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109302050850323606</id><published>2004-08-20T21:15:00.000+04:30</published><updated>2004-08-20T21:18:28.503+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;بخاطر غيرتم كشتمش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;1.مرجان تازه ازدواج كرده بود. 18 سالش بود. وقتي كه خانواده اش بعد از چند روز بي خبري در&lt;br /&gt;خانه اش را شكستن تاذببين چه بلايي سرش اومده . ديدن روي آينه با رو}لب قرمز نوشته شده: مرجان مرد. چند لحظه بعد هم جسد بي جانش را ديدن كه روي زمين افتاده بود. صورت كبود مرجان مي گفت كه قاتل خفه اش كرده و سينه غرق خونش نشون مي داد كه با چاقو قلبش را شكافته.&lt;br /&gt;چند روز بعد مردي كه مي گفت شوهر مرجان هست خودش رابه كلانتري مهران معرفي مي كنه. مرد كه تازه از زيارت كربلا اومده بود مي گه : "به همسرم سوءظن داشتم ، او به من خيانت كرده بود و حقش بود كه بميره " وقتي ازش مي پرسن مرجان چكار كرده بود مي گه: "مرجان با جواني به نام شهاب رابطه داشت .من شهاب را از نزديك نديده ام. اما يك بار در پارك مرجان براى او و دوستش دست تكان داد. "&lt;br /&gt;مرد جواني كه يه زماني شوهر مرجان بوده و حالا قاتلش ، اصلا هم پشيمون نيست و خودش را هم مقصر نمي دونه. چون مرد با غيرتي بوده و بخاطر غيرتش زنش را كشته و حتي از خانواده مقتول هم تقاضاي بخشش و گذشت نداره.&lt;br /&gt;جالب اينجاست كه برادر مرجان مي گه: «شوهر خواهرم دروغ مى گويد. او بسيار شكاك بود. منظور خواهر من از شهاب، شهاب سنگ آسمانى بود. يك شب خواهرم در پارك شهاب سنگى را ديده بود و در حال صحبت در مورد آن بوده كه حسين سر مى رسد و فكر مى كند آنها در مورد پسرى به نام شهاب صحبت مى كند. از آن زمان به بعد او به خاطر اين موضوع چند بارى با مرجان درگير شد و سرانجام خواهرم قربانى شهاب خيالى شد.»&lt;br /&gt;اين ماجرا واقعي واقعي . اصل خبر را هم مي تونيد &lt;a href="http://shargh.ws/830526/disast.htm#s100155"&gt;اينجا&lt;/a&gt; بخونيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2.جسد فاطمه كه از شدت ضربه هاي پياپي چاقو غرق خون بود وسط راهرو هاي دادسرا افتاده بود.فاطمه را شوهرش كشت. وسط راهروهاي دادسرا. چون فاطمه به او خيانت كرده بود .&lt;br /&gt;محسن شوهر فاطمه ماجرا را اينطور تعريف مي كنه:: يك شب كه بخاطر بيماري شوهر خواهرم مجبور بودم در بيمارستان باشم،با منزلم تماس گرفتم و پسرم گفت كه همسرم براى خريد بيرون رفته. من براى اينكه ديروقت بود عصبانى شدم و به خانه آمدم و با همسرم دعوا كردم. همان شب به كلانترى افسريه رفتيم ولى آنجا به ما گفتند بايد به دادگاه مراجعه كنيم، آن شب به خاطر اينكه مجبور بودم به بيمارستان برگردم در خانه را قفل كردم و بيرون رفتم اما همسرم از پنجره خانه فرار كرد و همان شب همراه محسن با موتورسيكلت به شمال كشور فرار كرد. و چهار روز هم آنجا ماندند. پس از بازگشت هم همسرم به خانه محسن رفت و صبح روز بعد با مامور به در خانه محسن رفتم و با شكايت من پرونده اى در دادسراى عمومى و انقلاب شهررى تشكيل شد و روز دادگاه محسن همراه فاطمه به آنجا آمدند."&lt;br /&gt;محسن مي گه از دادگاه براي فاطمه تقاضاي اشد مجازات كردم ولي بعد فكر كردم آنها همسرم را آنطور كه حقش است مجازات نمي كنن. بخاطر همين با چاقو بهش حمله كردم. چاقو را در سينه اش فرو بردم و بعد آنقدر با چاقو بهش ضربه زدم تا مرد"&lt;br /&gt;محسن اصلا بخاطر كشتنش زنش پشيمون نيست . و در آخرين دفاع از خودش در دادگاه مي گه:"من كار غيرشرع نكردم همسرم را كه پس از 15سال زندگى مشترك خيانت كرده بود كشتم، من حكم خدا را جارى كردم و از دادگاه مى خواهم تصميمى اتخاذ كنند كه سه فرزند صغير من بدون حامى و سرپرست نباشند.»&lt;br /&gt;فاطمه نه پدر و مادر داره و نه هيچ ولي دم ديگه اي كه بخوان از محسن شكايت كنن. طبق قوانين رئيس قوه قضاييه ولي خون فاطمه هستش. و به گفته قاضي پرونده ولي دم فاطمه كه همون رئيس قوه قضاييه است از دادگاه خواسته چون قاتل سه تا بچه داره ، مجازات متهم پرداخت ديه فاطمه باشه.&lt;br /&gt;اين هم يه ماجراي واقعي هست. كاملا واقعي. اصل ماجرا را هم مي تونين &lt;a href="http://shargh.ws/830529/disast.htm#s102102"&gt;اينجا &lt;/a&gt;بخونيد.&lt;br /&gt;3.قضيه آنديا را هم كه بايد شنيده باشيد. اين يكي ديگه خيلي قديميه مال چند ماه پيش. ديروز آخرين جلسه بازجويي قاتل آنديا بود. قاتل اين يكي شوهرش نيست. دوست پسرشه. آنديا خيانت نكرده بود. فقط ديگه نمي خواست با دوست پسرش فراز رابطه داشته باشه. پدر آنديا مي خواست بره آمريكا و آنديا هم قرار بود همراهش بره و بخاطر همين مي خواست رابطه اش را با فراز بهم بزنه. اما فراز نه انتظارچنين چيزي را داشت و نه طاقتش را بخاطر همين اينقدر سر دوست دختر 16 ساله اش را به شيشه ماشين مي كوبه تا مي ميره. بعد جسدش را مي سوزونه و مي اندازه در يك چاه عميق.&lt;br /&gt;اين يكي هم كاملا حقيقت داره. و اگه مي خواين بيشتر در موردش بدونين مي تونين &lt;a href="http://shargh.ws/830527/disast.htm#s100635"&gt;اينجا &lt;/a&gt;را بخونيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هيچ طوري نمي خوام خيانت فاطمه را توجيه كنم و كار ي هم ندارم كه مردي كه بخاطر دير اومدن به خونه در را روي آدم قفل مي كنه چه جور آدمي مي تونه باشه. به بي پناهي فاطمه و بي كس و كاريش هم هيچ كاري ندارم. در مورد شكاكيت شوهر مرجان هم كه فقط بخاطر يه سوءظن كه مي تونه درست يا غلط باشه همسر 18 ساله اش را كشته هيچ كاري ندارم. حتي نمي خوام در مورد اينكه فراز چرا نمي تونست تموم شدن يه رابطه را قبول كنه و بخاطرش جون دوست دخترش را گرفت ، صحبت كنم.&lt;br /&gt;حرف من اينه كه چرا مردها فكر مي كنن، مالك زن ها و دوست دختراشون هستن و اگه يه روزي بهشون خيانت كنن سزاشون فقط مرگه.حرف من اينه كه مگه مردها به همسراشون خيانت نمي كنن. قانوني و غير قانوني . پنهاني و آشكار . ولي چرا اينجور وقتها جوابي كه به زنها و دوست دختراشون مي دن اينه كه " ناراحتي، خوب برو" تازه اين جواب همه شون نيست. خيلي ها با وقاحت هر چه تموم مي گن " ببين چيكار كردي كه رفتم سراغ يكي ديگه" حتي اطرافيان زن هم بهش همين را مي گن. " اگه هواي شوهرت را داشتي و به خوب و بدش مي رسيد ي كه ولت نمي كرد ،پي كس ديگه بره "، يا اگه بخوان به زن دلداري بدن مي گن&lt;br /&gt;" عيبي نداره ، مرده ديگه ، بهش محبت كن ، هواش را داشته باش، تا از اون يكي ببره"&lt;br /&gt;بعضي از زن هاي بيچاره هم مجبورن بمونن و بسوزن و بسازن ، چون چاره ديگه اي ندارن. مرده هم با وقاحت تمام يا يه زندگي ديگه براي خودش دست و پا مي كنه. مثل جناب مهاجراني. يا اينكه علنا پيش معشوقه اش مي ره و زنه فقط خون گريه مي كنه. مثل درنا .&lt;br /&gt;اما مردها وقتي بوي خيانت هم به مشامشون برسه. زني را كه فكر مي كنن مالك و صاحبش هستن مي كشن . و با كمال افتخار مي گن : خيلي هم خوب كاري كردم. پشيمون هم نيستم . چون غيرت دارم.چون زنم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109302050850323606?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109302050850323606/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109302050850323606' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109302050850323606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109302050850323606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/08/1.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109283213563636109</id><published>2004-08-18T16:53:00.000+04:30</published><updated>2004-08-19T13:09:22.123+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;نمایندگان مجلس هفتم عدالت جنسیتی را از برنامه چهارم توسعه حذف کردند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به همین راحتی. خیلی عصبانی ام. خیلی. اینقدر که نمی تونم الان چیز بنویسم. متن کامل دسته گل نمایندگان محترم را می خونید &lt;a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=1&amp;pass=684"&gt;اینج&lt;/a&gt;ا بخونید. جالب هم اینه که هیچ کدوم از نماینده های زن اعتراضی به این موضوع نکرده اند.شب که رفتم خونه بیشتر در موردش می نویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;&lt;strong&gt;لينك دوني.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.dwelle.de/persian/frauen/1.95561.1.html"&gt;فرهنگى كه زن را وادار به همخوابگى مى كند&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.shabakeh.de/archives/individual/000446.html#more"&gt;دختر 16 ساله ای در نکا ( استان مازندران) اعدام شد!!&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109283213563636109?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109283213563636109/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109283213563636109' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109283213563636109'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109283213563636109'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/08/blog-post_18.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109267280994570999</id><published>2004-08-16T20:40:00.000+04:30</published><updated>2004-08-17T11:30:49.216+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>صورتكم حسابي لو رفته. وقتي كه صورتك را راه انداختم تا مدتها يعني تا نزديك دو سه ماه پيش فقط سه تا از دوستهاي نزديكم ميدونستن كه اين خونه كوچيك و محقر مال منه و من با خيال راحت هرچي كه مي خواستم مي نوشتم .&lt;br /&gt;اصلا بخاطر همين هم اسمش را گذاشتم صورتك تا از پشت اون راحت وبي هيچ دغدغه اي هرچي كه مي خوام بنويسم.اما حالا خيلي ها آدرس اينجا را دارن. به چند تا از دوستهام خودم ادرس دادم چون پيششون از وبلاگم حرف زده بودم و وقتي آدرسش را خواستن نتونستم كه ندم بعضي ها هم وقتي كه حواسم نبود و براشون يه چيزي تعريف كردم كه قبلا در وبلاگم نوشته بودم فهميدن كه بله …قبل اينجا را خوندن و خب مي فهميدن كه مريم صورتك منم.&lt;br /&gt;البته همه اش هم تصادفي و ناخواسته نبود. وقتي كه به چيزي اعتراض مي كردم و يا روي عقيده اي پافشاري مي كردم ، پشت صورتك بودن كمي اذيتم مي كرد.بخاطر همين هم بود كه به چند تا از مطالبي كه با اسم خودم در روزنامه ها يا سايت ها ي مختلف نوشته بودم لينك دادم.&lt;br /&gt;اما با كنار رفتن اين صورتك ديگه به راحتي قبل نيستم.ديگه راجع به مسائل خيلي خصوصي نمي تونم با راحتي قبل چيزي بنويسم. وقتي هم كه مي خوام به چيزي اعتراض كنم بايد كلي در انتخاب كلمات دقت كنم تا يه وقت وبلاگ كوچولوي من كه فقط يه ذره خيلي خيلي كوچك در دنياي مجازيه افكار عمومي را مشوش نكنه.درست مثل وقتي كه براي يه روزنامه يا مجله مطلب مي نويسم.&lt;br /&gt;وقتي مي فهمم دوستهاي دور و نزديكم و يا بعضي آشناهام مدتها است اينجا را مي خونن و مي دونن كه وبلاگ منه يه كمي خجلت مي كشم. مثل كسي كه دفترچه خاطراتش لو رفته. البته اينجا براي من بيشتر از اينكه يه دفترچه خاطرات باشه يه رسانه شخصيه كه با وجود اينكه مخاطبهاش خيلي كم ومحدود هستن مال خودمه و مي تونم حرفهام را اينجا بزنم. مي تونم اينجا اعتراض اعتراض كنم. اطلاع رساني كنم. درددل كنم و حتي عضو يه شبكه مجازي غير رسمي بشم و تاثير گزار باشم.&lt;br /&gt;تا بحال چند باربه سرم زده در اينجا را تخته كنم و برم دنبال كار و زندگيم. اما از دلم نيومده . من اين اتاق كوچيكي را كه سهم من از دنيا مجازيه خيلي دوست دارم. هم خودش را و هم امكاني را كه براي نوشتن به من مي ده و هم دوستهاي را كه به من هديه كرده. خيلي خوبه كه من اينجا از تهران مي نويسم و آدمهايي كه فرسنگ ها دورتر از من در سيدني وهروشيما و تورنتو و برلين و استكهلم و پراگ و شهرهاي ديگه دنيا هستن نوشته هام را مي خونن و در موردش با من حرف مي زنن. خيلي خوبه كه ما آدمهايي كه هر كدوممون يه جاي دنياي هستيم براي هدف هاي مشتركمون دستهامون را بهم گره مي زنيم و تلاش مي كنيم. بقول بامشاد من لذت مي برم وقتي مي بينم اينترنت اين طور ما ها را بهم وصل كرده.&lt;br /&gt;خلاصه شايد از اين به بعد در مورد مسائل خصوصي ام و حال و احوال دروني ام كمتر بنويسم . اما در مورد اعتقادات و ديدگاه هايم همچنان مي نويسم . چون اينقدر اينجا را دوست دارم كه اگه بخوام هم نمي تونم برم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109267280994570999?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109267280994570999/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109267280994570999' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109267280994570999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109267280994570999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/08/blog-post_16.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109256491218466197</id><published>2004-08-15T14:43:00.000+04:30</published><updated>2004-08-15T14:45:12.183+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من سردم است&lt;br /&gt;من سردم است&lt;br /&gt; وانگار هیچوقت گرم نخواهم شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروغ&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109256491218466197?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109256491218466197/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109256491218466197' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109256491218466197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109256491218466197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/08/blog-post_15.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109233105819686403</id><published>2004-08-12T21:43:00.000+04:30</published><updated>2004-08-12T21:52:38.130+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز داشتم با يه بنده خدايي درباره يه دوست مشترك حرف مي زدم و اتفاقا ماجرايي كه حرفش بود را قبلا در وبلاگم نوشته بودم، كه يه دفعه گفت من اين را در يكي از وبلاگ ها خونده بودم ، خنديدم و گفتم وبلاگ صورتك نبود . گفت چرا . تو صورتك را مي نويسي؟ اصلا بهت نمي ياد نويسنده اون وبلاگ باشي. مي گفت من هميشه فكر مي كردم اين وبلاگ را يه &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;خانم 50 ساله&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; مي نويسه.فكرش را بكنيد 50 ساله. بخدا من بيچاره فقط 24 سال دارم وتازه هر كدوم از دوستاي وبلاگيم كه اولين بار منو ديدن اولين جمله شون اين بوده: واي چقدر كوچولويي!!!(البته بماند كه ما كلي خانم هستيم و قيافه مون رد گم كني هست) خلاصه اينقدر در اين وبلاگ غرغر مي كنم و از زمين و زمان شكايت مي كنم كه يكي فكر كرده من 50 سالم است.&lt;br /&gt;حسين در خشان &lt;a href="http://www.editormyself.com/archives/2004/08/040811_011754.shtml"&gt;نوشته&lt;/a&gt; كه بي بي سي يه &lt;a href="http://www.bbcworld.com/content/template_clickonline.asp?pageid=666&amp;co_pageid=2"&gt;صفحه&lt;/a&gt; راجع به فيلترينگ اينترنت در كشورهاي مختلف راه انداخته و با كمال تعجب اشاره اي به ايران نكرده. هودر پيشنهاد كرده برويم و در بخش كامنت هاي اين مطلب بنويسيم كه اينجا چه اوضاع گل و بلبلي است و ما چقدر راحت به اطلاعات دسترسي داريم. اگه شما هم مثل من از دست اين فلترينگ لعنتي داريد به مرز جنون مي رسييد و گاهي دلتون مي خواد عطاي فن آوري و سرعت را به لقايش ببخشيد و بي خيال اينترنت بشيد، ( كه البته اين اعتياد از اوناش نيست كه به اين آسوني ها بشه تركش كرد) بريد &lt;a href="http://www.bbcworld.com/content/template_clickonline.asp?pageid=666&amp;amp;co_pageid=8#clips"&gt;اينجا&lt;/a&gt; كامنت بذاريد تا بقيه هم بدونن ما چه وضعي داريم. شايد تو روددربايستي گير كنن و يه ذره كوتاه بيان . اخه من نمي دونم وبلاگ نوشي را ديگه چرا فيلتر كردن. مگه مادر بودن واز عشق مادر ي نوشتن هم جرمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته شايد اينكه يه زن تنها بخواد روي پاهاي خودش بايسته و زندگيش را اون جور كه مي خواد بسازه جرم باشه.اگه جرم نبود كه بيخودي فيلترش نمي كردن.&lt;br /&gt;3. يه چيزي را هم مي خوام يواشكي بگم: شبح يه &lt;a href="http://newspectre.blogspot.com"&gt;آينه&lt;/a&gt; درست كرده مي تونين بهش سر بزنين. هودر هم همينطور .اون را هم مي تونيين در &lt;a href="http://www.editormyself.com"&gt;آينه اش &lt;/a&gt;ببينين&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6390570-109233105819686403?l=sooratakk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sooratakk.blogspot.com/feeds/109233105819686403/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6390570&amp;postID=109233105819686403' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109233105819686403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6390570/posts/default/109233105819686403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sooratakk.blogspot.com/2004/08/blog-post_12.html' title=''/><author><name>maryam</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6390570.post-109195574984679699</id><published>2004-08-08T13:21:00.000+04:30</published><updated>2004-08-08T13:32:29.846+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>زنان شاغل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که از محیط خانه  و دانشگاه خارج می شیم  و با یک نگاه جدی تر پا به&lt;br /&gt;بازار کار می ذاریم. خیلی نکته های ریز  و درشت هست که باید بدونیم .&lt;br /&gt;دونستن این نکته های ظریف به ما کمک می کنن تا با یک برنامه ریزی بهتر هم&lt;br /&gt;از استعدادها  توانایی هامون به خوبی استفاده کنیم، هم محیط  کاری&lt;br /&gt;دلپذیزی برای خودمون بسازیم  وهم اینکه بین کار  و امور شخصی مون تعادل&lt;br /&gt;برقرار کنیم.خیلی از آدمها این تجربه های گرانقدر را بعد از سالها  کار&lt;br /&gt;بدست میارن . وقتی که دیگه سنی از ادم گذشته  وخیلی از موقعیت های خوب را&lt;br /&gt;نمی شه بدست آورد.اما یک راه دیگه هم که برای ما تازه کارها وجود داره ،&lt;br /&gt;مطالعه کتابهایی است که در این باره نوشته شده.&lt;br /&gt;یکی از این کتاب ها که من تازه خوندمش " آینه ای در برابر زنان شاغل "&lt;br /&gt;هست. البته خیلی از نکته های مهمی که در این کتاب اومده  زن  ومرد نداره.&lt;br /&gt;اما بعضی چیزها هم  در مورد زن ها متفاوت است . چون از اول ما به عنوان&lt;br /&gt;یک زن تربیت شدیم نه به عنوان یک انسان فارغ از جنسیتمون  و از طرف دیگه&lt;br /&gt;زن ها  و مردها روش های متفاوتی در برقراری ارتباط دارند( که البته نمی&lt;br /&gt;دون
